Wordpress Themes

آرمان ما را به سمتی که می خواهیم می برد!

پست پیش را که نوشتم، عکس العمل های جالبی را برانگیخت. گفتگوهایی که بیشتر مضمونش این بود که حداقل وضع فعلی از یکپارچه شدن قدرت جلوگیری می کند و شاید برای دموکراسی بهتر باشد و البته نکات و گفته های دیگر.  همانجا هم نوشته بودم که نوشته من از حسم برمی خیزد و آنچه همیشه بدان می اندیشیده ام، وگرنه هیچ توجیهی برای خیلی از رفتارها نیست. اما گفتگوهایم با دوستانم سوالی را در پس ذهنم ایجاد کرد. سوالی که شاید به صورت های مختلف پاسخ های متفاوتی گرفته باشد. اینکه مرز واقع بینی و آرمان گرایی کجاست. اینکه آیا در حوزه نظر و تئوری هم باید به مانند حوزه عمل باید  دلخوش به شعارهای عملگرایانه شد یا نه؟

the-idealist

اینکه در نقش روشنفکر یا اندیشمند بخواهی ظاهر شوی یا سیاستمدار، انتخابی است دشوار. وقتی وبر از جدایی این دو می گوید، مشخصا استاد یک دانشگاه و یا یک سیاستمدار را مثال می زند، اما عرصه اجتماعی محل بازی و رفت و برگشت بین این دو است. افراد یک اجتماع نه یک سیاستمدار تمام عیارند که تمام منش و روششان را معادله های سیاسی تعیین کند و نه تئوری پردازان ِ دور از عرصه سیاست که کاری نداشته باشند زندگی ِ اجتماعیشان چطور و چگونه با سیاست آغشته می شود. حالا برای آدمهای در نوسان بین این دو نقش که همیشه هم به شکل کامل به آن نقش ها نمی رسند چه فرضی قابل اجراست؟

اصلا وقتی در عرصه عمل شعار دادیم که دنبال ایده آل نباید بود و عرصه انتخاب، عرصه گزینش از میان بد و بدتر است. وقتی حتی در زمان ارزشگذاری برای استراتژی تدوین شده، گفتیم به قاعده بد و بدتر باید به آن نگریست، یعنی ما باید برای همیشه از آرمان ها فاصله بگیریم؟ اصلا اگر نباشد آرمانهای اصلی در حوزه تئوریک و نظر، معنای بد از بدتر مشخص خواهد شد؟ مگر قرار نیست یک شاخص آرمانی داشته باشیم و همیشه به دنبال رسیدن آن باشیم و مگر قرار نیست معیار سنجش ما بشود آن شاخص ِ آرمانی؟ اصلا اگر نباشد این شاخص می توان با هیچ معیاری به انتقاد پرداخت؟

قبول دارم که آرمان گرایی صرف نمی تواند راه بری ِ اجتماعی را ایجاد کند. قبول دارم که در لحظه باید انتخاب کرد که برای بهتر شدن باید چه چیزی را گزینش کرد. می دانم که این بهتر شدن همیشه می تواند یک چیز نسبی باشد. اما تمام این نسبت ها از آن ایده آلی برمی خیزد که هریک از ما آن را می پرورانیم. پس بد نیست که فارغ از دعوا و جنجال های سیاسی درباره آرمان های خود بگوییم و بنویسیم. این بدان معنا نیست که عملگرایی ِ لازم در عرصه اجتماعی را از دست دهیم. این بدان معنیست که یادمان نرود که چه می خواسته ایم و قرار بوده به کجا برسیم.

دیوارهای شهرم سیاه شده اند، سیاه!

این بدن بی تحرک به چه می اندیشد؟

چرا مهاجرت کردن امیدوار کننده‌تراست؟

مردمانی که هر روز بدن بیمارشان را به تیغ جراحی جدید می سپارند

ناامیدی از آینده، سیاسی‌ترین نوع ناامیدی

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!