امان از این گاه هایی که نیستی
گاهی ادم ها خسته اند. گاهی می شود که از حرفهای دیگران سر آدم باد می کند. گاهی می شود که آدمها نه تنها کمکی نمی کنند که فقط سد اندک ته مانده انرژی آدم هم می شوند. گاهی می شود که خستگی حتی نای اعتراض هم برایم باقی نمی گذارد. گاهی می شود که با یک جمله، یا یک تصمیم همه چیز را به هم می ریزند و نمی دانند که چقدر به هم ریخته اند. گاهی می شود که دوست داری فریاد بزنی دیگران کاری به کارت نداشته باشند. گاهی می شود که دوست داری اطرافیان باور کنند که در این وضعیت خستگی هیچ نیازی به نصیحت شنیدن نداری.
و گاهی می شود که کسی باید باشد، که نیست و نمی دانی چرا نیست.
دست و پایم را اویزان کرده ام از بند رخت خشک شوند. مغزم را جلوی آفتاب روی سطح مسطح انداختم و هنوز دلم را خیس آب چکان بین زمین و هوا می چلانم.



۲۴ اسفند ۸۷ @ ۱:۱۴ ق.ظ
سلام سمیه جان،
روزانههات هم خیلی خواندنی هستند
۲۴ اسفند ۸۷ @ ۶:۵۷ ب.ظ
خیلی وقته از ریدر میخونم اینجا رو.
به خصوص خواندنیهاتون رو.
هر از گاهی که اینجوری میشم باید کمب خودم رو رفرش کنم. گاهی با رفرش کار درست نمیشه و به دفرگ میرسه.مشکل ما آدمها اینه که فرمت نمیشیم و نهایت کاری که میشه بکنیم همین هاست و نصب سیستم عامل جدید!!
شاد باشین
۲۵ اسفند ۸۷ @ ۱:۴۳ ب.ظ
انشالله تو این تعطیلات به سفری حضری چیزی برید و خلوتی برگزینید… روحتون صفا مییابه و پرانرژی برمیگردین… الهی