Wordpress Themes

در آن اتاقهای بازجویی بر من چه گذشت؟

از مدت هفتاد روزی که در زندان بودم، ۴۰ روز را به یک شکل در ساختمان ۲۰۹ و ۳۰ روز را در ساختمان ۲۴۰ بازجویی می شدم. بازجوها و به قول آنجایی ها کارشناسان متعددی داشتم و با هرکدام از این تغییرها مجموعه کسانی که بازجویی می کردند، برای من تغییر کرد. سوالات و پرسشهایی که نه مربوط به انتخابات دهم که به سیزده سال اخیرم بازمی گشت. شاید در سه دوره مجزا به دلیل تغییرات بنیادین در روند بازجویی اتوبیوگرافی مفصلی از خودم نوشتم. فکر نکنم بشود دوباره آن را نوشت و کاش لااقل نسخه ای از آن در اختیار خودم هم قرار می گرفت. با توجه به اینکه اساسا عادت به نوشتن داشتم و پیش از زندان نیز حجم نوشته های روزانه ام بالا بود، موقع نوشتن هایی از این دست مفصل می نوشتم و حتی برای خودم در برگه های بازجویی تحلیل هم ارائه می دادم. البته این ماجرا چندان به مذاق بازجوها خوش نمی آمد و دائم تاکید می کردند که در حال پیچاندن ماجرا هستم. درباره حال و هوای بازجویی ها بقیه هم نوشته اند. یکی از نکات جالب بازجویی من زمانی بود که تمام نوشته های این وبلاگ را کپی شده دیدم. دلم برای بنده خدایی که دقیق این نوشته ها را خوانده بود و حتی بخشی از آنها را بولد کرده بود می سوخت. فکر نکنم من موقع نوشتن آن مطالب در دو سال پیش اینقدر دقت در نوشتن کرده بودم که ایشان در خواندنش وقت گذاشته بودند. طبیعی بود که باید درباره فرق وبلاگ و روزنامه حرف می زدم و از دامنه مخاطب می گفتم. البته روال بازجویی از وبلاگ از دو پست در وبلاگ فراتر نرفته بود که بازهم روال کار تغییر کرد. در زندان کتابهای زیادی را برای مطالعه دادند (درباره ولایت فقیه و اندیشه امام و نهادهای مثل شورای نگهبان و مفاهیمی مثل دموکراسی و عقلانیت ) و یک روز هم بعد از خواندن یکی از این کتب یکی از کسانی که چهره شاخصی هم در بین جناح مقابل دارد برای بحث و نظر به ۲۴۰ آمده بود. بیش از دو ساعت با ایشان بحث کردم. در واقع جلسه ای بود که دو طرف حرفشان را زدند و هیچکدام حرف دیگری را نه توانست که بشنود و نه خواست که بپذیرد. اما بعد از آن حدود بیست روز - تا زمان آزادی -  روال بازجویی تغییر کرد. یکی از اساتید دانشگاه  پرونده را مجددا از ابتدا آغاز کردند. البته اینبار روال بازجویی فرق کرده بود. در ابتدای کار بعد از ۵۶ روز ممنوع الملاقات بودن توانستم با خانواده دیدن کنم. کتاب و قلم و کاغذ برایم آزاد شد، هرچند مدت زمان طولانی حضور برای بازجویی ها زمانی را برای خواندن آنها در سلول برایم نمی گذاشت. با ایشان نیز بحث زیادی می کردم و بخش زیادی از انتقاداتی که می شد را چه از وضعیت جامعه و سیاست و چه از وضعیت زندان و کارشناسان قبلی به ایشان ارائه کردم. در ابتدای امر سعه صدر ایشان در شنیدن این حرف ها و حتی آرامش بازجویی ها و احترام گفتگوها برام هم عجیب بود و هم مشکوک! البته این تعجب تا انتها برایم باقی ماند چرا که از بین کسانی که آنجا دیدم تنها فردی بود که نگاه جناحی نکرد و حتی از بودن ما در زندان هم راضی نبود. همزمان با پرونده من تا جایی که می دیدم پرونده های دیگری را نیز در دست داشت که حتی دیدم ژیلا نیز درباره روند کارش با این اقای دکتر نوشته است. هرچه بود نقطه امیدی بود در آن روالی؟! که داشت طی می شد. انقدر بود که در روزهای انتهایی گفتم فکر کنم که وزارتخانه و مسیر بازجویی ها نیاز دارد که افرادی مثل ایشان تکثیر شوند. هرچند که بر این باورم جز خدا نمی تواند و نمی توانست کاری از پیش ببرد، اما گاهی مخلوقات می توانستند واسطی در این خواست باشند. بدون شک تلاش خانواده و دوستان و نیز اتفاقاتی از این دست برای این آزادی بی تاثیر نبودند.

بازجویی ها حال و هوای خاصی داشت. تقریبا تمام فشار زندان بود خصوصا برای من که از هفتاد روزی که آنجا بودم نزدیک ۵۰ روزش بازجویی داشتم. یکی از خصوصیات بازجویی هایی که می شدم این بود که مدت زمان طولانی در اتاق بازجویی یا سلول انفرادی ۲۴۰ می ماندم و بخش کمی از زمانی که آنجا بودم به گفتگو و نوشتن می گذشت. مابقی زمانهایش را باید به کاری اختصاص می دادم. نشستن و تنها فکر کردن گاهی آزار دهنده می شد. قرآنی داشتم که از شبی که از خانه رفتم همراهم بود و تا انتها همراه همیشگی ام ماند. خداوند توفیق زیادی داد تا بارها و بارها بتوانم در همین زمانها کلامش را بخوانم و قرآنش را ختم کنم. گاهی هم تفال ها و قران بازکردن ها آنقدر آرامش بخش می شد که گویی خداوند مستقیم با تو حرف می زند. بخش دیگری از زمانها هم مشغول نوشتن و خط خطی کردن می شدم. کمتر در اتاق می شد نوشت و من هم طبق عادت دوست داشتم اشعار و متن هایی که در ذهنم بود مکتوب کنم. همین باعث شده بود که هرچه دستمال کاغذی با خودم داشتم بر رویش می نوشتم و توانسته ام چندتایی از این دستمال ها را  -که اجازه دادند - با خودم بیاورم. نوشته هایی که تنها حس لحظه بازجویی بود. یکی از این نوشته ها که البته متعلق به روزهای آرام بیست روز آخر آن است نوشته زیر است. برای ثیت خاطره، آن را می گذارم برای اینکه فراموش نکنم که در آن اتاق های با پشم شیشه بازجویی، در اتاق های پوشیده با یونولیت ِ شکسته بازجویی، در آن اتاقهای شلوغ و مملو از صندلی ِ بازجویی و در ان سلول انفرادی دو در سه و پوشیده از یک میز و سه صندلی ِ بازجویی چقدر خدا نزدیک بود.

اشعاری که نوشتم اغلب تفال های دیوان حافظی بود که در همان بیست روز آخر، خانواده برایم آورده بودند.

dastneveshte

۵۷ نظر برای “در آن اتاقهای بازجویی بر من چه گذشت؟”


  1. محمد:

    چقدر سخت گذشته. به حدی که چیزی نمیشه گفت و با خوندن سطر سطر این پست اشکها چکید و بدن لرزید. با تصور شرایط و تجسم اون لحظاتی که فکر میکنم حتی به خیالم هم نتونم ببینم.
    شاید فقط بتونم بگم که خوشحالم که آزاد شدید و دعا میکنیم برای آزادی تک تک دوستان دیگرمون

  2. پرنیان:

    نمی دانم واقعا همه آنچه در اتاق بازجویی گذشته همین است که نوشته ای یا نه ؟شاید نمی خواهی درباره اش حرف بزنی
    به هرحال به ایستادگی ات غبطه می خورم

  3. هوشنگ:

    کاش به آقای دکتر عزیرتر از جان بازجو خان می‌گقتی که بیاید برای خودش وبلاگ با نام و نشان با همین نام آقای دکتر عزیرتر از جان بازجو خان درست بکند. باور کن بیشتر از بازجوخانه مطلب می‌گرفت. بلد کردنشان هم حرف ندارد. آی خندیدم. آی خندیدم.
    از سایه سر وبلاگنویسی شما کسانی هم به نان و نوایی می‌رسند. و سایه برای آن سایه است که آفتابی هم هم هست. بخش آفتابی‌اش هم این است که شما خانم کارآفرین شده‌ای. بله. ببین برای چندین دکتر عزیزتر از جان بازجو خان کار درست کرده‌ای.
    من اولین روزی را که آنتن رادیوی ده متری بر پشت بام برافراشتیم هنوز به یاد دارم. و داستان جن و پری و اجنبی را هم که ماه‌ها در فضا می‌چرخید. و اذهان را مشوش می‌کرد. خود رادیو هم از یک چمدان بزرگ برای مسافرت‌های میان قاره‌ای بزرگتر نبوده باشد کوچکتر نبود. برای همه جن و پری و اجنبی زمین و آسمان جا داشت.
    زمانی را هم به یاد دارم که من یک واکمن داشتم و نوار‌های موسیقی‌ام را، روز روشن وسط آفتاب در برابر چشمان همگان، گوش می‌کردم. وحشتی که اطرافیان از آن داشتند وقتی که به پچ پچ هایشان نزدیک می‌شدم وصف ناپذیر است. بیچاره واکمن عمر درازی نکرد و خیلی زود جایش را به ابزارهای دیجیتال داد. اما باطری می‌خورد هاااا. واکمنم را بسیار دوست داشتم چنان برقش می‌انداختم که نگو.
    از اینها گذشته هر کتابی که در باره شورای مترقی نگهبان خوانده باشی جای گزارش آن را از انتخابات نخواهد گرفت. براحتی می‌توان از آن به عنوان یک سند شلختگی بی مانند تاریخی یاد کرد. بدون اینکه هیچ دانشمند حکومت شناسی کوچکترین ایرادی بتواند به آن بگیرد. البته نامی که من به آن سند همین الان گذاشتم بلد است، چون نام یک سند حکومتی تاریخی بی مانند است.

  4. mht:

    مثل همیشه خوش خط….

  5. معینی:

    بنویس … باز هم

  6. وحید:

    درود بر شما!
    درود بر استواری و ایستادگیتون!
    درود بر شجاعتتون!
    همیشه شاد و موفق باشید

  7. دودینگ‌هاوس:

    کاش نظام جمهوری اسلامی،اندازه شما هم که شده هوای روح‌الامینی یا اصلا روحانی سیرجانی رو داشت. خوش به حال‌تون که از فضای زندان این همه راضی بودید و مشکل خاصی نداشتید.

  8. شادی:

    ممنون.قسمت زیادی از تصویر ما از زندان جمهوری اسلامی شکنجه جسمی است. اگر چیزهایی مثل بحث هم هست و شکنجه نیست چه خوب. من حرفهای شما را باور می کنم. کاش همه انهایی که بیرون می ایند هم همینها را بگویند. البته وقتی که پایشان به خارج رسید و جانشان در امنیت بود.

  9. مهدی علاقبند:

    هیچ نظری نمیتوان داد…فقط باید خوند و سکوت کرد……
    و سکوت و سکوت باید کرد…و افسوس خورد بر این روزها که بدین صورت گذشت……..و نمی دانم چه روزهایی در انتظارمون هست…خدایا مددی کن

  10. Novin:

    ماتم چه گویم زین وطن کز برگ برگ این چمن
    من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام

    چکش به فرق من مزن اى صبر فولادین من
    من ضربت پتک زمان, سندان به سندان دیده ام

  11. زهرا:

    سلام. خانم توحیدلو این آقای دکتر بازجو رو میگفتی بیاد وبلاگ بزنه! بابا شما که این همه جامعه شناس و استاد دانشگاه رو وبلاگنویس کردی، مخ ایشون رو هم میزدی!:دی

  12. حسین:

    لطفا چاپش نکنید، حوصله ندارم ایمیل بزنم اینجا نوشتم :)

    سلام
    علاوه بر نظر تایید نظر شماره ۴/ فکر نمی کنید تو اعتراف هاتون در یکی از پست های قبلی جای این اعتراف که به اهل خانواده تون خیلی سخت تر گذشته خالی بود.

    امیدوارم همیشه سالم و سلامت در کنار خانواده باشید.

  13. ساقی:

    با خوندن سطر سطر نوشته هات اشک ریختم…
    یاعلی.

  14. پاشا:

    آه…منو بردی به خاطرات چارسال پیشم….

  15. mori:

    گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
    و
    ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
    با ریشه چه میکنید ؟

    گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
    پرواز را علامت ممنوع میزنید
    با جوجه های در آشیانه چه می کنید ؟

    گیرم که میزنید …………
    گیرم که میبرید ………….
    گیرم که میکشید ………….

    با رویش نا گزیر جوانه چه میکنید ؟ ؟ ؟

    با آرزوی موفقیت برای شما و ساحل امن شما

  16. pooyeh:

    اینده باشی و استوار… ما به حضورت در کنار خود افتخار می کنیم

  17. شاهین:

    درود بر تو ای خواهر عزیزم! دست در دست یکدیگر این راه را ادامه خواهیم داد و سر انجام این جنبش سبز را به سر منزل مقصود خواهیم رساند.

  18. یه دوست:

    سلام و درود!
    امیدوارم خوب و سلامت باشید! با تمام احترام ولی امیدوارم یه کپی از IPهای کسایی که نظر میدن برای اون دکتر جان نره!!؟ وامیدوارم شما هم مانند دیگر عزیزان دچار انقلاب فکری نشید!(یاد حرف های بابک داد افتادم که آدم یا راهی رو انتخاب نمیکنه یا جونش رو هم براش میده!کار سیاسی تو جهان سوم همینه)
    برام خیلی جالب بود و مطمئنم روزهای خیلی سختی داشتید!! مگر میشه یه عزیزی مثل سعیده پور آقایی رو به جرم الله اکبر بگیرن و جنازه سوخته اش رو تحویل بدن اون وقت با سمیه توحیدلو سرشناس مباحثه کنند. در صورتی که آن طرف تر حمزه عزیز زیر شکنجه شدید دچار اختلال حافظه شه، آخه مگر میشه اینقدر اختلاف باشه!؟

    به هر حال سخنی بود با دوستان
    مرسی به خاطر همه هزینه هایی که برای جنبش سبزمون دادی
    به امید ایرانی آزاد 

  19. Sura:

    سمیه جان چه خوب که بر سر سفره افطار مادر می نشینی.
    ما هم در کنار تو می ترسیم از روزی که این دست نوشته هایی که هیچ یک به تو بازگردانده نشد چهل تکه شوند، به هم دوخته شوند و آنوقت امضای تورا به زور به عنوان خالق این فرانکشتاین بگیرند!
    نمی دانم چرا تصویر دکتر مهربان بازجو ترسناک تر از آنهایی است که رسماً بازجو و اصلاً خشن اند… خدا حفظت کند.

  20. Alvand:

    با ُسلام
    خانم توحیدلو میخوام به توصیه شما گوش بکنم و همه چیز رو سیاه و سفید نبینم.
    راستی شما رو به چه جرمی ۷۰ روز به زندان انداختند؟ قتلی مرتکب شده بودید؟دزدی کرده بودید؟ کلاهبرداری کرده بودید؟ لظفا بگید که این برادران گمنام شما رو به چه جرمی گرفته بودند تا ما اونها رو فقط سیاه نبینیم.
    نمیدونم از اینکه آرزو کردید کاش بازجوهایی از نوع اون آقای دکتر بیشتر باشند چه منظوری داشتید. اما من رو به یاد اون داستان قدیمی انداختید که وقتی حاکم ظالم شهر از مردم پرسید نظرتون در باره گزمه های شهر چیست, جواب شنید که اگر میشه تعدادشون رو زیاد بکنید تا زیاد در صف نایستیم!!!
    خانم شما و امثال شما رو واسه این گرفته بودند که وقتی بیرون میاید این نحوه برخورد رو گزارش کنید تا از عمق فاجعه ای که در زندان بر امثال آقای ابطحی و حجاریان میگذرد کاسته بشه.
    آقای ابطحی حتی بعد از اعتراف در انفرادی بوده و بی خبر از همه جا. خدا رو شکر شما جامعه شناس هستید و با این روشها بیگانه.

  21. احمد:

    خط تون را به رخ ما کشیدید دیگه!

  22. بی نام:

    من شما را نمی شناسم این اولین بار که این وبلاگ را می بینم اما
    خوبه که به شما تجاوز نشده
    خدا دوستون داشته
    خدا را شکر که یک بنده اش الان به آرامش رسیده

  23. meysam:

    با سلام
    نمیدونم چی بگم…واقعا اون شرایطی که گفتین سخته اما چرا باید کسایی که داعیه دار اصلاحات و پرچمدار جنبش بودند اینجوری خودشون،اعتقاداتشون و عقبه فکری و اجتماعیشون رو انکار کنن؟!چرا باید اینقدر راحت همه چی رو به نفع حریف رندشون به تاراج میدادند؟!برام خیلی سوال پیش اومده امانمیدونم جوابش رو از کی بپرسم؟!سمیه جان اخه مگه میشه یه آدمی که سالهاست تو یه زمینه خاص تئوریسین یه عده انسان روشن و آگاه بوده!! حالا با ۲ماه زندون رفتن همه ی حیثیت فکری خودش رو زیر سوال ببره و از همه اون حرفایی که برای ریز به ریزش استدلال محکم و علمی و میدانی داشت ابراز برائت کنه؟نمیدونم چی بگم فقط حرفمو با شعر زیر تموم میکنم.موفق باشی خواهر رنج کشیده ام

    هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد -هم رونق زمان شما نیز بگذرد

    وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب-بردولت آشیان شمانیزبگذرد

    بادخزان نکبت ایام ناگهان -برباغ و بوستان شما نیز بگذرد

    در مملکت چو غرش شیران نماند ورفتاین عوعوی سگان شما نیز بگذرد
    ی تیغتان چونیزه برای ستم دراز ..این تیزی سنان شما نیز بگذرد

    آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست..گرد سم خران شما نیز بگذرد

    بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت..هم برچراغدان شما نیز بگذرد
    ین کاروانسرای بسی کاروان گذشت..پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد
    این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید..نوبت زناکسان شما نیز بگذرد
    برتیر جورتان زتحمل سپر کنیم ..تا سختی کمان شما نیز بگذرد

    آبی است ایستاده درین خان مال و جاه ..این آب از ناودان شما نیز بگذر
    ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع..این گرگی شبان شما نیز بگذرد

  24. دوست:

    اول ماشاءالله به این خط.نمی دونستیم هنراهاتون تکمیله!
    در ثانی باز هم از آزاد شدنتون ابراز خوشحالی می کنیم و خدا رو هزار بار شکر می کنیم.
    ولی راستش من هم با دوستان موافقم که آخه بازجوی مهربان و دکتر یعنی چی؟مگر جای آقای دکتر مهربان توی زندان انفرادی و بازجوییه که شما در موضع پایین هستید و او در مقام بالاتر و باصطلاح منجی شما؟عزیزم جای بحث سیاسی توی دانشگاهها و یا احزابه نه توی زندان و با چشم بسته.
    باید از مکر مکاران به خدا پناه برد.

  25. msd:

    درود بر شما
    همین

  26. فرید:

    خوشبختانه آزاد شدید و آن دوران تمام شد.اما در کل ظاهرا با شما-واکثر خانمهای فعال سیاسی- خوب برخورد شده.چون طبق گفته ها با سایر دوستان-علی الخصوص آقایان دربند-برخوردهای شنیعی صورت گرفته.
    در مورد این آقای بازجوی به اصطلاح دکتر-بازجو خوبه-باید بگم متاسفانه یا خوشبختانه سیستم بازجوی خوب و بد جدیدا رنگ ایدئولوژیک به خود گرفته.به طوری که بعد از برخوردهای بعضا زننده با متهم با از سر گرفتن بازجوییها توسط بازجوی خوب-که از لحاظ جناحی در طیف مقابل متهم است-سعی میکنند متهم دردمند که احتمالا ترس دارد-و شاید حتی در صورت آزادی هم این ترس از زیر نظر داشتن وی توسط دیگران ادامه داشته باشد-را با برخوردهای مهربانانه به طرف خود بکشند.
    که خوشبختانه در مورد هیچ یک از دوستان دربندی که آزاد شدند این اتفاق نیافتاده.
    درود بر شما که مایه ی افتخار اصلاحاتید.

  27. sepideh:

    ولی یک چیزی خیلی برای من سوال شده.

    چرا بهتون اجازه نوشتن دادند؟

  28. ashna:

    سرکار خانم توحیدلو سلام
    این مهم نیست اون دکتر مزخرف کی بوده وچرا رفتارش با شما نسبت به بازجوهای دیگه بهتر بوده مهم اینست که عده ای چون امثال شما را بدون هیچ جرمی و به صرف اندیشیدن و گفتن و نوشتن اندیشه هایتان میگیرد در زندان انفرادی نگه می دارد و مورد شکنجه روحی وبازجوئی تان قرار می دهد بعد هم حق آزادی شما را بعنوان امتیاز به شما بر می گرداند و شما و دیگران را قدردان خود می گرداند

  29. بچه فنی:

    این خط آشنا رو که دیدم، یاد جزوه های پیاده شده ی سلسله مباحث دکتر کدیور توی تالار چمران دانشکده فنی افتادم. یادش بخیر… سال ۷۹ بود؟ درست یادمه؟

  30. soli:

    سلام
    تجربه نابی بوده هر چند ÷ر هزینه

  31. حسین:

    با سلام خدمت شما خواهر عزیز و فداکارم
    قبل از هر چیز آزادیتان را تبریک می گم و خوشحالی قلبی خودمو از این واقعه ابراز می کنم
    و اما ادام : به این رفتار و یا بهتر بگم شکنجه ای که با شما میشده میگن شکنجه سفید که بسیار هم موثره… البته در زندان ها انواع مختلفی از شکنجه رو لطف می کردند و در اختیار زندانیان قرار می دادند. .. از اونجایی که شما فردی متفکر و معتد اصولی به تفکراتتان بوده و هستید این نوع شکنجه (سفید) که بیشتر برای تخریب عقاید و ایدئولوژی های فرد هست ، زیاد تاثیر گذار نبوده. فکر می کنم این نوع شکنجه ها بیشتر برای افرادی باشد که حرکت آنها ایدئولوژیکی باشد و یا افراد خاصی مانند جناب ابطحی که من نمی توانم آنها را تئوریسین و یا صاحب نظر (در سطح کلان) بدانم اما به هر حال گرایش آنها فکری و فرهنگیست.
    اگر فی المثال بخواهیم از همین آقای ابطحی اسم ببریم می توان گفت تغییر در برخی مواضع و افکارشان در بیانات و وب نوشته های جدیدشان و انتقاد های بعضا تندی که علیه جریانات مطبوع خود و سران آن کرده اند ، مشهود است . البته این برداشت هنوز مسلم نیست و امیدوارم هیچگاه مسلم نشده و بعد از آزادیشان نقض هم بشود.
    در مورد اینکه آقای موسوی و سایرین چه کارهایی باید می کردند و نکردند و انتقاداتی که وارد کردید باید بحث رو بازترش کرد و شاید اگر گفتمانی در این دنیای مجازی رخ می داد به نتایج بهتری می رسیدیم. اما نکته ای کوچک اینجا هست که نباید انتظار داشت اسطوره مانندی (یا مانند هایی) سوار بر اسب ، با نیروی مافوق بشری و یا بشری همچون معدود نام آوران تاریخ دستش را به دست ما گره بزند و نگذارد هیچ گزندی به ما برسد.باید قبول کنیم فردی مثل آقای موسوی هم انسان است.و انسان هم که کامل نیست. موضوعی مانند تاخیر ایشان برای ورود به عرصه سیاست شاید می توانست به گونه ای دیگر باشد اما مسئله اینجاست که می توانیم نوعی دیگر بنگریم و بگوییم بین او و دیگرانی که آمدند و یا فعالیت می کردند شاید فرق بود اما روند جاری در جامعه نمی گذاشت که این تفاوت کارساز باشد و دیگران هم نقش او را می توانستند ایفا کنند. به هر حال وقتی دید که باید بیاید ، آمد. و اگر بپذیریم که تاخیرش اشتباه بوده ، باید بگویم که آمدنش و احساس مسئولیت کردنش کار درستی بود و حالا صحیح نیست که بعد از کار دست ، اشتباه قبلیش را گوشزد کنیم.
    با وجود اینکه بسیار حرف زدم چند نکته دیگه هم هست که می خوام بگم ، : اول اینکه خاطر شما برای من بسیار عزیز هست هم از این جهت که بخاطر هدفتون متحمل سختی شدید و حتی در زندان هم بر منطق و باورهایتان پایداری کردین. هم از این جهت که نمی خواهید تن به افکار غیر منطقی و رادیکال بدین و هر چیزی را با دلیل می پذیرید.
    دوم اینکه هر تغییر نظری در هر جایی مخصوصا در جاهایی که بسیار خاص و تاثیرگذار هستند و احیانا این تاثیر گذاری با روش های خاصی هم همراه باشد ،لزوما بد نیست اما درستی آن نیاز به زمان دارد. البته منظورم این نیست که تغییر محسوس و چرخشی در شما مشاهده می شود
    سوم اینکه من شما رو بسیار متفکرتر از امثال خودم می دونم ، فقط اینا رو گفتم تا ایشا… بحث بازتر بشه و نظرات تکمیلی شما رو داشته باشم
    چهارم اینکه ببخشید سرتون رو درد آوردم.
    خدا همیشه حافظتون باشه

  32. hamlet:

    نقش این آقای به اصطلاح مودب خیلی هم عجیب غریب نیست
    به این استراتژی می گویند بازی پلیس خوب پلیس بد
    یعنی بعد از یکسری بد رفتاری ها یکی می آید می شود از مادر مهربانتر و تو می مانی عجب قصه عجیب و غریبی است یکی پیدا شد که صلاح مرا می خواهد و الی آخر خیلی ها هم خام ای بازی می شوند

  33. شایان:

    با خوندن این مطلب کلی خوشحال شدم که در بیرون از زندان دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کردید

  34. خانوم خانوما:

    اون چند دستمالی رو که توانستید با خود بیاورید، بگذارید توی یک قاب نفیس و جایی محفوظ نگهش دارید. مطمئنم با گذشت زمان، ارزشی غیر قابل وصف پیدا میکند. گر چه همین حالا هم ارزشمند است.
    بیخود نگفته اند که “هنر مرد به ز دولت اوست” البته من با این لغت “مرد”ش مشکل دارم و نمی توانم آن را ما به ازای “انسان” بگیرم. چه میشود کرد!!! حتی وقتی زنی در اوج مقاومت و پایداری و علم و هنر باشد؛ برای تعریف از او باید “مرد و مردانه” را بکار برد!

  35. امیر:

    خیلی دوست دارم بدونم این اقای دکتر محمد باقر خرمشاد بودند استاد علوم سیاسی علامه .ایشان را می شناسید

  36. ایرانی:

    درود بر شما،

    با تمام وجود در محضر شما سر تعظیم فرود آورده و تا اخر عمر شما را در شمار آزاده های نقش بسته در ذهنم حک خواهم کرد.

  37. رضا اسدی:

    اینقدر رو دل این بسیجی ها داغ نزار

  38. وحید:

    خیلی خوشحالم از آزادیتون. امیدوارم بقیه افرادی که مدت طولانی تو زندان به سر میبرن زودتر آزاد شن.

  39. فروغ:

    گریه نکن خواهرم
    در خانه ات درختی خواهد رویید
    و درختهایی در شهرت
    و بسیار درختان در سرزمینت
    و باد پیغام هر درختی را
    به درخت دیگر خواهد رسانید
    و درختها از باد خوهند پرسید
    در راه که می آمدی
    سحر را ندیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  40. ابوذر آذران:

    پایدار بمانی خانم

  41. ترانه:

    سلام
    از اینکه آزاد شدید خوشحالم و می دانم شرایط بسیار سختی را گذرانده اید
    خداوند شما را حفظ کند و اجر رنجتان را بدهد
    اما من هم مثل بقیه دوستان اعتقاد دارم این گفته ها کل داستان نیست
    ما هنوز ترانه موسوی عزیزمان یا سعیده پور آقایی عزیز را که مظلومانه و به شکلی فجیع کشته شده اند فراموش نکرده ایم
    ما صورت عزیزان دربند را که در بیدادگاههای رژیم دیدیم فراموش نکرده ایم
    حتی اگر مطالبی که نوشته اید راست باشد و بیش از این آزارتان نداده باشند ، مطمئن باشید که برای کمرنگ جلوه دادن جنایات ، شکنجه ها و تجاوزهایی است که در زندانها و بازداشتگاههای مخوف این جانیان رخ داده و حال برای پاک کردن اذهان عمومی از این خاطره های تلخ افرادی مثل شما را با هزار اما و اگر و شرط آزاد می کنند که به اصطلاح شما بیایید و آزادانه سخن از دکتر مهربان که چیزی بیش از یک شگرد برای جلب اعتماد شما نبوده ، گفته و به این دژخیمان یاری رسانید
    من با شگردهای اینان آشنا هستم چون خود قبلا تحت آزمایش اینان قرار گرفته ام

  42. پلنگ سورمه ای:

    سلام خانم توحیدلو
    می خواستم بپرسم ایا واقعا به شما تجاوز نشده است؟

  43. امیرمسعود:

    فقط می‌تونیم بگیم خوشحالیم که الان بیرون از اونجا هستین.

  44. هخامنش یونسی:

    به آینده فکر کن , گذشته را فراموش کن

  45. عمو اروند:

    دی شیخ با چراغ همی گشت، گرد شهر
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزو است
    گفتم که یافت می نشود، جسته‌ایم ما
    گفت آنرا که یافت می نشود، آنم آرزوست.

  46. مهدی:

    در قفل در کلیدی چرخید…
    لرزید بر لبانش لبخندی چون اب بر سقف از انعکاس تابش خورشید…
    در قفل در کلیدی چرخید……..
    بیرون رنگ خوش سپیده دمان همچون نت گم گشته میگشت پرسه پرسه زنان روی سوراخ های نی دنبال خانه اش………..در قفل در کلیدی چرخید……….(روحت شاد شاملوی برزگ که با سنگ مزارت هم مشکل دارن… …)
    با تمام وجودم درک میکنم لحظه لحظه تنهایی هات رو…….میدونم چه تجربه تلخیه خواهرم…….

    به چه کار ایدت جهانداری……
    مردنت به ز مردم ازاری……

    راستی چرا اینقد من این شعر سعدی رو تکرار میکنم؟؟؟؟
    پاینده باشی خواهرم….

  47. سید:

    خجالت بکش پلنگ سورمه ایی

  48. سید:

    خانم توحیدلو من …. نمی دونم چی بگم. واقعا.

    امیدوارم این مرارت ها به زودی تسکین یابد

  49. سید:

    حق با صدای توست

    هرچند سهم ما

    آمیزه ای ز سرزنش و ریشخند بود

    حق با صدای توست

    باید بلند بود .

    نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی

  50. محمود:

    سلام خداوند به شماصبر وتحمل زیاد داده است و دعای پدر ومادر نیز به شما کمک کرده است.موفق باشید

  51. محمد رضا:

    از اینکه بازهم نوشتید تا بیایم سرکی بکشم
    شادم

    به امید طلوع آزادی.عدالت در کنار دوستان

  52. تاجیک اسمعیلی:

    با پدرت دوست هستم.وقتی شنیدم بازداشت شدی به برو بچه های نسل سوم امیدوار شدم، همانطور که با حضور سید در صحنه بعد از ۲۰ سال نور امید در دل همه زنده شد.شاید ما نمی توانستیم بیرون از حصاردرد شما را بکشیم، ولی می توانستیم و می توانیم هم حسی کنیم و همراهی….
    راه سخت است و دشوار به ویژه آنکه غمازمان خانگی است. لذا گریزی نیست که ملامت کشیم و خوش باشیم و نرنجیم که کافر خواهیم بود.
    دلت به وسعت دریا، وجودت هماره سبز

  53. محمد ارسلان:

    سرفصل خاطراتت رو با این بیت شروع میکردی قابل هضم تر بود آری درون پرده بسی فتنه میرود تا آن زمان که پرده برافتدچه ها کند.

  54. چشم چپ:

    ۱۰ روز تو را تجربه کردم با همان قرآن و خدایی که نزدیکت میشود. تصور ۷۰ روزانه تو را نمیتوانم داشت که با همه نریتم، حاضر به تحمل دوباره ساعتی بندیت نیستم، نمیدانم از شماهایم یا دیگران، اما هرچه هست خدا به هر دویمان نزدیک است.
    چه حس بی تکراری بود اجبار در خود نشستن…

  55. تیر:

    باسلام.خانم توحید لو عجب زندان وزندانبانان خوبی آدم به یاد اعترافات سعید حجاریان میافتدوآقای ابطحی وانگار امثال ان دختر که پدرش جان جهان خود درجنگ عراق داد سعیده پور اقایی را میگویم&وجودندارند لطف کنید وبه اطرافتان هم نگاه کنید خانم عزیز و به شعور دیگران احترام بگذارید

  56. ندا:

    be moghavematetun ghebte mikhoram.esme shoma va hameye kasani ke dar band hastan dar tarikhe sabze iran baghi khahad mand

  57. یک نفر:

    چرا اسم آن بازجو را ننوشتی؟ خیلی دوست دارم بدانم کی بود. راستش در این حوادث من از دستگیری شما خیلی ناراحت شدم. شما بعید است مرا بشناسی. من هم زیاد شما را نمی‌شناسم و حتی ندیده‌ام ولی یک چیزهایی هست که خوب در اینجا نمی‌شود توضیحش داد.

محل نوشتن نظرات