Wordpress Themes

دانشکده علوم انسانی: شعبه حوزه در دانشگاه

این روزها کمتر علوم انسانی خوانده ای پیدا می شود که درباره آنچه این روزها گفته می شود موضع نگیرد. اعترافات سعید حجاریان گرفته تا گفتگوهای دیگر و احتمالا تا مصاحبه ای که قرار است امشب از صدا و سیما پخش شود، نتیجه اش این است که دانشجویان علوم انسانی و خصوصا علوم اجتماعی انصراف از تحصیل بدهند و یا اساتید سر کلاس ها حاضر شوند و تنها به نقل خاطره بپردازند.

البته کسانی که این بحث را می کنند و به علوم انسانی بومی اعتقاد دارند نیز خود بومی نیستند. منتها فرق اینجاست که آنها به بخشی از نظریه ها و نگاه ها معتقدند که به نظر خودشان آسان گیرانه است و از دلش مدرنیته ،  لیبرالیسم و توسعه بیرون نمی آید. وگرنه کیست که ندارد در همین دانشکده علوم اجتماعی خودمان در سال گذشته همین بحث مطرح شد. در دروس دکترا درسی به اسم جامعه شناسی مسلمانان اضافه شد. اصلا آقای پارسانیا به همین علت شدند هیات علمی دانشکده، علیرغم اینکه استخدام جایی دیگر بودند. یک ترم نیز با ایشان درس داشتیم. نتیجه کلاس ارائه بخشی از فلسفه اسلامی و نظریات افلاطون و ارسطو بود و نه بیشتر. گریزهایی هم که به جامعه شناسی زده می شد، از همان جنسی بود که در دانشکده ما آشناست. چندسالی است که عده ای از اساتید، از علوم انسانی یا علوم اجتماعی بومی حرف می زنند. اساتیدی که پایی محکم در شوای عالی انقلاب فرهنگی هم دارند. اما ایشان نیز در چارچوب نظری هایشان امثال فوکو یا دیگر پست مدرنهای شناخته شده غلبه کامل دارد. علتش را هم می گذارند عدم مطلق انگاری علم یا صنعت و یا هرچیز دیگر در این بخش از نظریات. این تیپ نظریات در بین قشر خاصی در دانشگاه طرفداران بسیار دارد. یک بخش روشنفکران امروزی ما هستند، که زمانی مدرنیته را تجربه کرده اند و اکنون به سبب مد روز هم که شده از مدرنیته عبور کرده اند. وقتی می گویم مدرنیته ، شما بگیرید همان غرب و دانش غرب و انواع ایسم هایی که این روزها بزرگترین متهمان حوادث اخیر شناخته شده اند. گروه دوم که پیرو این نظریاتند کسانی هستند که از مدرنیته پرهیز می کنند و در نظریاتشان مدرنیته و مطلق انگاری علم یا عقل را در مقابل دین که خدای علی الاطلاق دارد می پندارند. ایشان نیز به نوعی با پست مدرنیسم و پسا ساختارگرایی شناخته شده در آن عجین شده اند. البته ایشان چارچوب نظریه را از ایشان وام می گیرند و با اشاره به برخی از جنبش های متفرقه خودشان شروع می کنند به تحلیل کردن و اسم این روش را نیز جامعه شناسی بومی یا جامعه شناسی دینی البته نه با مفهوم شناخته شده آن گذارده اند.

263319cb12d125a8749509a3dec2d673

حتی می شود ماجرا را دقیق تر هم دید. اگر به دنبال همان دعوای آشنای حوزه و دانشگاه نباشیم. اگر به گفته های اخیر مانند بسیاری ،”کودتای حوزه علیه دانشگاه ” ننگریم، و اگر خاستگاه این گفته ها را بخشی از اساتیدی بگذاریم که در این سه ساله اخیر رشد تصادعدی در دانشگاه ها داشته اند و ویژگی مشترک ایشان خواندن علوم حوزوی است، بازهم تنها می توان گفت هدف از طرح این موضوع تنها حذف یک اندیشه در دانشگاه است. وگرنه همین اساتید معزز نیز خودشان پایشان در همان علوم غربی است. منتها غربشان با غرب این طرفی ها فرق می کند. اگر یکدفعه فردید و پیروانش می شوند گل سرسبد نظریه پردازان، نه به علت بومی بودن کلام و منطق فکریشان است که از آن روست که قرار است اندیشه مدرنیته خواهی را حذف کنیم. این اندیشه مدرنیته خواهی است که ممکن است از دلش دموکراسی و توسعه بیرون بیاید و لاجرم وضعیت امروز جامعه ما کمی با این مفاهیم مشکل دارد. وگرنه این مفاهیم در بستر هر جامعه ای که باشد باید که رنگ همان جامعه را بگیرد و ذاتا نمی تواند امری غیر بومی باشد. اصلا توسعه ای که به قامت یک جامعه ننشیند، هرچقدر هم که ساختارهای نظری اش مستحکم باشد برای آن جامعه توسعه نمی شود و آب و نان نمی آورد. کسی هم بر این باور نیست که باید واو به واو توسعه و یا مثلا همان سرمایه اجتماعی ِ امثال پاتنام را به مشابه غرب و آنچه در آن است در یک جامعه شرقی پیاده کند. ماجرا یا همانی است که گفتم. یعنی حذف بخشی از اندیشه هایی که ثابت شده در دانشگاه نیز منطق قویتری دارند و قدرت استدلالشان بالاتر است. یا روی کار آوردن بخش دیگری از اندیشه هاست که البته به گمان ایشان قابل اتکاست. البته نمی دانند که همین بخش از اندیشه ها را نیز اگر درست ببینند و کامل طرح کنند بازهم با منطقی که ایشان برای خود اتخاذ کرده اند، به ضررشان خواهد بود.

اما مشکل دردانشکده های ما چیست. بارها نوشته ام که من هم می پذیرم که دانشجوی ما جامعه را نمی شناسد. بارها همینجا گفته ام که علوم اجتماعی ما مسئله محور نیست. بارها نه من که بسیاری گفته اند که دانشجویان و اساتید علوم اجتماعی و علوم انسانی ما شیپور را از سر گشادش می دمند. قاعده این است که دانشجو و دانش ظلب علوم انسانی و تخصیص یافته آن علوم اجتماعی باید که با شناخت جامعه و مسئله آن سراغ تحلیل و تحقیق را بگیرد. من هم بر این باورم روشی که در پایان نامه های ما دنبال می شود این است که ما اول از نظریه ای خوشمان می آید. عینک آن مکتب را به چشممان می زنیم. بعد برای خالی نبودن عریضه به جامعه مراجعه می کنیم تا آن را تست کنیم. نتیجه آن می شود کلی تحقیقات علوم اجتماعی که به درد هیچ چیزی در این جامعه نمی خورد الا اینکه می تواند به لحاظ نظری به آن نظریه پرداز کمک کند. اما برای رفع این مشکل که به واقع مشکل بزرگ علوم انسانی در دانشکده های ماست نباید که چارچوبها را به هم ریخت و تجربه پذیری علم را از آن گرفت. نباید که راه رفته را دوباره رفت و بر دوش عالمان پیشین سوار نشد. این کیاست و سیاست نیست که همیشه بخواهیم در هر موردی از صفر شروع کنیم و وقتی دیگران به صد رسیدند ما هنوز به میانه راه نرسیده باشیم. مهم این است که به دانشجویانمان، به اساتیدمان بیاموزیم که لباس هایی که ما در قالب تحلیل می دوزیم باید که به قامت جامعه و به کشور خودمان بنشیند. اما متاسفانه این روزها ادبیات این نیست.

خلاصه اینکه نمی دانم با مصاحبه امشب قرار است بازهم تیر خلاصی به قامت راست نشده علوم انسانی بزنند یا نه. شک ندارم که بحث های اخیر نه پربار کننده که باعث تضعیف علوم انسانی خواهد شد. بخش زیادی از نخبگان را از این رشته ها دور خواهد کرد. پای تنها حوزه را در دانشگاه باز می کند و دانشکده های علوم انسانی می شود شعبه حوزه در دانشگاه. فعلا که از شواهد برمی آید اینطور بوهایی بلند است.

محل نوشتن نظرات