Wordpress Themes

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی؟

alpr

کافیست چندسالی وبلاگ خوان حرفه ای باشی تا قدیمی های وبلاگ نویسی را بشناسی. الپر یکی از نامهای شناخته شده ای بود که خیلی زود در فضایی که بسیاری هنوز نمی نوشتند شروع به وبلاگ نویسی کرد. نویسنده جوانی که به دلیل همسایگی از کودکی به عنوان یکی از بچه های مسجد محل می شناختم. بعد از آن هم حضورش در دانشکده فنی و پس از آن رفاقت پایایی که به دلیل خوش فکری اش باقی ماند. همراهی اش با فاطمه که او هم می نوشت، برایمان فرخنده بود و دوستی اش پایدار بود. همه به یاد داریم که به دلیل مشکلات و شرایط شخصی اش مدتها بود نمی نوشت و علیرغم تعهد بالای اجتماعی اش این مدت فعال نبود و در ستادهای انتخاباتی هم کار ویژه ای نکرد.

حالا باید بخوانیم که این جوان تیز هوش و پراستعداد به همراه همسر خلاق و توانمندش اینچنین بازداشت شده اند، آن هم در شرایطی که دولتمردان ادعای آرام کردن فضا را دارند. دستگیری های پی در پی این روزها، آن هم گرفتاری ای که برای افرادی از این دست ایجاد می شود ،بر این باورم می افزاید که این بار جوانان نخبه و مذهبی ای را نشانه گرفته اند که بدون شک باید که آینده ساز این کشور باشند. امثال مهدی میردامادی و دیگرانی که این روزها در بازداشت هستند گویای این امر است.

از زمانی که خبر را شنیدم یک لحظه نتوانستم بنشینم. به شدت شوکه شده ام و هرچه می اندیشم علت این رفتاری که با ایشان شده است را درک نمی کنم.  به غیر از نگرانی برای این دوستانم و دعا برای سلامتی و آرامششان تنها و تنها یک خوشحالی داشتم که چه خوب بود که جفای هفتاد روز زندان را تحمل کردم و دائم اخباری اینچنین نشنیدم. بر صبر همه خانواده ها و همه مردمی که این اخبار را این مدت شنیدند درود می فرستم و آرزوی ظفر و گشایش برای این صبر و ثباتشان دارم. علی و فاطمه برای من دو دوستی هستند که به اندازه خواهر و برادر برایم عزیز اند. علی و فاطمه و دیگر علی ها و مهدی ها و محمدها و … که امروز در زندانند، فرزندان ِ آینده ساز این مرز و بوم هستند. درکشان نمی کنم کسانی که دست به چنین رفتاری می زنند. با هیچ منطق امنیتی نمی فهممشان و چون دادستانی قانونی نمی یابم و چون کسی را معتمد این حرفهایم دیگر نمی بینم، بازهم شکوایم را و شکوای دل خانواده هایی که اینچنین از خانواده هایشان دور افتاده اند را به سوی پروردگار می برم. باشد که در این آخرین روزهای ماه مبارک رمضان صدایمان را بشنود و باران رحمتش را بر کویر بی آب و علفی که خشکی اش تازه عیان و نمایان شده بباراند و ما را دمی به خویشتن ِ خویشمان وامگذارد.

علی و فاطمه عزیز جای شما پیش همه ما و پیش همه کسانی که روزی روزگاری خواننده نوشته های شما بودند خالیست. عید فطرمان را منتظریم در کنار شما و در کنار دیگر عزیزانمان باشیم.

۱۷ نظر برای “این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی؟”


  1. زهرا:

    الپر.اولین وبلاگی که می خوندم

  2. مهرو ملالی:

    واقعن از وضعیت موجود در ایران متاسفم
    آخه چرا؟؟؟؟؟چرا با جوانان ونخبگان ما اینگونه رفتار می کنند نصفشان که فرار کردند وآنهایی هم که ماندند در زندانها هستندو
    هیچ وقت یادم نمی ره روزی را که فاطمه را در دانشگاه آزاد دیدم هرچند اسمن می شناختمش تا فهمیدم فاطمه ستوده است کلی از دیدارش خوشحال شدم حرص می خورد که آیت الله توسلی از دست این دولت سکته کرد….
    نمی دانستیم روزی می رسد که دایره ی خودی ها محدودتر هم می شود به چند نفر از آقایون که جنایت علیه مردم ایران را به حد اعلا رسانده اند.
    خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد

  3. salam:

    الپر،یادش بخیر.

  4. مهدی عربشاهی:

    خدایا! این همکلاسی ما را به سلامت دارش!

  5. فاطمه:

    ای داد…اونوقت برای چی اینها رو گرفتند.وبلاگهاشون که خیلی وقته خاک می خوره.روزنامه ای هم که نمونده…چطوریه اونوقت؟؟؟

  6. آمیرزا:

    ببم جان در این مملکت یک هرج و مرج واقعی حاکم هست. هرج و مرج نه در جامعه که بین دستگاههای حکومتی.مشکل از یک قسمت کوچک از حکومت نیست که بشه به حلش دل خوش کرد.مشکل اینه که بیشتر نهادهای این مملکت بیمارند.

  7. مسعود برجیان:

    سمیه جان سلام!
    من از زندانی شدن خیلی از این دوستان در بند گرفتار شده یا از بند رسته ناراحت شده‌ام ولی دستگیری کسانی چون حمزه غالبی (که سابقه‌ی سال‌ها دوستی داریم) یا علی که هنوز چهره‌ی نجیب و لحن معصومانه و دوست‌داشتنی‌اش از خاطرم نمی‌رود بیشتر مرا عذاب می‌دهد و دمغ می‌کند.
    هیچ دقت کرده‌ای دستگیری‌ها آرام آرام دارد به کدام لایه‌های فعالان اجتماعی کشیده می‌شود؟
    با اجازه از عکس این مطلبت استفاده کردم.

  8. شادی:

    ما هم از خبر دستگیری شما همینقدر شوکه شدیم. آن اوایل که اصلا عادت نداشتیم. فکر می کردیم دروغ است. خدا به همه ما صبر بدهد.

  9. چغوک:

    خانم توحیدلو.هنوز کار شما تموم نشده. به امید روزی که محاکمه شید و به سزای اعمالتون برسید

  10. یک دوست:

    متاسفم خانم تو حیدلو فکر می کردم بعد از این حوادث حداقل چشم وگوشتان بیشتر باز میشوذ. وبهتر می توانید بیندیشید. اما حیف در در پیله ای که دور خود پیچیده اید محسورید.من کاری به این وبلاگ نویسان ندارم منظورم در حالت کلی خودتان بود. همه حوادث قبل و بعذ انتخابات را کمی در ذهنتان مرور کنید.ان بزرگان قوم که همیشه سنگ انان را به سینه می زدید. حتما اعترافاتشان را دیدید و شنیدید.ان فضا سازی سنگین خارجی را حتما دیدید.ایا هنوز هم باور دارید راهی که می روید . راه حقیقت و راه امام و و شهدا وراه سعادت ایران عزیز است. اخ ببخشید یادم رفته بود شما به امام اعتقادی ندارید. وشهید را هم ارجی نمی نهید.وصد البته ایران هم برایتان مهم نیست. اما لا اقل منصف باشید

  11. زهرا مینائی:

    ای وای.

  12. soodaroo:

    غمگین تر شدم

  13. هادی:

    سمیه خانم انگار بازجوهاتون هنوز پیگر کار شما هستند و به وبلاگتان هم بدجوری علاقه‌مند شده‌اند! مواظب خودتون باشید.

  14. سمیه:

    سمیه عزیزم
    اون روزی که دستگیرت کردند (۲۵خرداد) بعدازظهرش مردم همه رو حیرت زده کرده اند. چیزی که ۲۷ شهریور یعنی سه ماه بعد رخ داد از اون هم باشکوه تر بود. منتها حیف که دیگه وحیدآنلاینی نیست که با توئیتر به همه دنیا نشونش بده
    البته کسانی که باید میدیدند دیدند

  15. میم ت:

    سلام خانوم توحیدلو…باکلی تاخیر آزادی تون رو تبریک می گم البته مشخصه متوجه شدید که دردهای کسایی که این بیرون بودن هم دست کمی از دردهای دوستان دربندمان ندارد….داغ قربانی شدن ‍پروانه های پاک پیش چشمانمان…. سوز نظاره بر صورتهای رنجور یاران اسیرمان …. شرم شکسته شدن حرمتمان … درد دینمان درد سرزمینمان…ای کاش تنها با نظاره بر آنچه برسرمان آمد قلبمان به درد می آمد….گرچه امید به سبزی آینده همواره مرهمی بر زخمهایمان است اما چگونه باید این کشتی فرتوت که فرمان آن به دست جانیان افتاده را به ساحل سلامت رساند؟؟؟با وجود ناخدایانی که گر بیم از دست دادن جایگاهشان را بدهند کشتی را نیز با خود غرق خواهند کرد…تو بگو چگونه؟؟؟؟؟؟راستی سمیه خانوم یه سوالم راجع به پست هم غزه هم لبنان داشتم….چرا با وجوداینکه غالب نخبگان جنبش سبز همانند شما فکر می کنند اما مردم این شعار اینقدر زیاد سر دادند….همین قصه درمورد شعار جمهوری ایرانی صدق میکنه…به نظرتون این نشان از شکاف جدی میان بدنه اجتماعی و رهبران جنبش نیست…آیا این شکاف اتحاد سبزها رو که مهمترین برگ برندشونه به چالش نمی کشه؟؟؟…ببخشید مثل اینکه زیاد حرف زدم .. من یه وبلاگ شعر دارم(اگه بشه اسمشو گذاشت شعر) خیلی ذوق زده میشم اگه بهم سر بزنیدو نظر بدید…گفتم درجواب سوال اول خودم یه سری از ابیات یکی از شعرهام رو تقدیم کنم
    گیرم که روز نیست ولیکن خدا که هست
    شمع نگاه آخر یارم ندا که هست
    گیرم که کشت پدر را حرام چشم
    آه یتیم و بیوه ی بی همنوا که هست
    شاید ز امتش دل و دین را زدوده اند
    اما دعای سبز دل مصطفی که هست

  16. حسام زعفرانی:

    عید سعید فطر مبارک

  17. حامد صابری:

    با سلام
    لطفا نگاه خود را کمی عوض کنید در حالت عادی انسان اگر از وقت غذاخوردنش بگذره و گرسنه اش بشه تحمل کردنش خیلی سخته ولی اونی که روزه میگیره چون از قبل تصمیم گرفته خیلی راحتتر تحمل میکنه .
    زندان هم همینطوره اونائی که خودشون آماده کنند اونقدرها هم سخت نیست موفق باشید

محل نوشتن نظرات