جوانان انقلابی
یکی دو ساعت هم کم است برای شنیدن خاطرات کسی که انقلاب را چون فرزندش می داند و ذهنش تاریخچه شفاهی آن دوران است و می تواند شباهت هایی با این دوران پیدا کند!
و چقدر تلخ می گوید که وضع ما این روزها بسیار بدتر است، انگار که فرزند سی ساله مان به انحراف کشیده شده باشد!
و تلخ تر وقتی می گوید تا پیش از این باید جواب می دادیم چرا انقلاب کردیم، امروز هم که خودمان منتقد هستیم، از روی ظاهرمان قضاوتمان می کنند!
اما این جوانان ِ انقلاب ۵۷ هنوز هم خاطراتشان را با شور تعریف می کنند.



۱۶ آبان ۸۸ @ ۳:۵۶ ق.ظ
من از جوانان انقلاب نبودم. آن روزها جوان به معنایی که شما امروز میشناسی نبود. آدم یا بزرگ بود یا کوچک. من بزرگ شده به روزهای انقلاب رسیدم. با دل و جان جوانان انقلابی را همراهی کردم و به انقلاب رسیدم. یک روز به شدت اندوهگین شدم. آن هم چند هفتهای پس از پیروزی انقلاب بود. بامدادی در قله کوهی نشسته و به شهر گسترده در دامنه چشم دوخته بودم. احساس کردم هیچ چیز نداریم. دستگاهها فرسوده، فرهنگ کشورداری ناتوان، انسانها ناآزموده و جامعه بی هیچ سازمان و سامانی است. من تنها یک بار آن چنان اندوهگین با همه احساس و عاطفه شدهام. غمگین از اینکه مردم انقلابی هیچ چیزی شایسته انقلاب بزرگشان نداشتند. سازماندهی اجتماعی در هر جایی و برای هر چیزی بایستی از صفر آغاز میشد. یا پیشینهای نبود یا فرسوده و ناتوان بود و بایستی کنار گذاشته میشد. بسیار غمگین شده بودم. آن غم بایستی به نیروی کار شبانه روزی تبدیل میشد. چنان هم شد. آموختم که قدرت گذشته نباید بر امروز یا فردای من حکومت کند. گذشته به معنی رفته و سپری شده. قدرت آنچه گذشته و سپری شده است نباید امروز و آینده را ناتوان سازد. با آن سی سال از فراز و نشیب های زندگانی اجتماعی گذشتم. همراهی من با جوانان انقلابی محصول طبیعی زندگانی من یا انتخاب شخصی من بود. هیچ کس مسوول بدیها یا ناکامیهای واقعی یا ظاهری آن نبود جز خودم. این کمک کرد سی سال با دلبستگی به انقلاب و دستاوردهای آن سپری کنم. تا مناظره احمدینژاد و موسوی در انتخابات ریاست جمهوری امسال.
من تا آنجا بزرگ شده بودم که در گرماگرم جدلهای ایدیولوژیک خیابانی و کافهای، وقتی میخواستند از خداپرستی ایدیولوژی بسازند و مسجد را هم به میدان نزاع ایدلوژیکی خداشناسانه یا خداناشناسانه نبدیل کنند، جوانانی بی پروا و پر شور از من هم خواستند در چنان مناظرهای در مسجدی بزرگ در تهران شرکت کنم. پاسخ دادم هر لحظه آمادهام. من در میخانه نشستهام و هر لحظه آمادهام در میخانه مناظره کنم. گفتند همین. گفتم همین. مناظره آری، اما در میخانه نه در مسجد. شاد شدم و افتخار کردم که آن جوانان به گفته من پی بردند و به چنان چیزی آلوده نشدند و از فراز و فرود های پس از آن هم به سلامت گذشتند و امروزه نوههایشان را به آغوش میگیرند.
درست در لحظهای که موسوی در مناظره تلویزیونی انتخاباتی به احمدینژاد گفت من یک انقلابی هستم، و در برابر چشمان بینندگانی دهها میلیونی به پیمان مناظره پشت پا زد، من بر خود لرزیدم و برای نخستین بار در همراهیم با انقلاب عرق شرم بر پیشانیم نشست. موسوی حتی به گونهای احمدینژاد و گردانندگان مناظره را هم به پیمان شکنی و قانونگریزی فرا خواند و آن را انقلابی نامید. آن هم سی سال پس از انقلاب. حتی فردای بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت هم انقلابیها یک اصل طلایی داشتند تا خودکامگی را جانشین خدمت نکنند. آن اصل این بود که در میان انقلابی ها انقلابی بودن ارتجاعی است. یعنی در میان انقلابیها پیوندها بر قراردادها و پیمانها استوار است نه خودکامگی و هر کی هر کی و هر کس هر کار خواست کردن. سی سال پس از انقلاب موسوی در مناظره کاری کرد تا من در برابر مردمی که بیننده آن مناظره بودند بگویم من شرم کردم از اینکه به نام یک انقلابی چنان شد. من شرم کردم از اینکه انقلابی در برابر مردم پیمان شکن و قرارداد گریز باشد و به پیمانهای خود بسته پشت پا بزند.
۱۷ آبان ۸۸ @ ۲:۲۱ ق.ظ
آقا هوشنگ ما که نفهمیدیم چی گفتی. اولش خوب اومدی ولی اونجا که زدی به مناظره نامفهوم شد.