Wordpress Themes

آنفولانزای روح

آخرهای آذر که می رسد، تیک تاک ثانیه ها برایم بلند می شود، به بلندی شب یلدا و سرمایش زیر پوستم می دود و لرزه ای که بر بدنم می افتد و می دانم که کار سرما نیست .

روزهایی که از پی هم می آیند و می روند و تجربه هایی که می گذرد. دلتنگی ای که هست و پایانی ندارد و فرقی نمی کند بیست ساله باشی یا سی ساله برای اینکه اشکهای آرامت در حجاب بالش و پتو مخفی بماند. ربطی ندارد که دیگران چگونه ببینندت، محکم باشی و یا وابسته، وقتی که دلت می گیرد، وقتی که احساس تنهایی می کنی، به انتظار همدمی باید بنشینی که بداند که چه می خواهی و دست مهربانی که آرامشت باشد برای تنهایی.  هرچه محکم تر باشی و احساس و عاطفه در ظاهرت خودنمایی نکند، بی محبتی ها را بیشتر می بینی و دلت بیشتر برای آنها که باید باشند و نیستند و چیزهایی که باید باشند اما کمرنگند تنگ می شود. انگار که این سال، این سال نفرین شده  ی پر از حرکت ، رهاوردش این بود که بیشتر باید در خود فرو رفت و در خود ریخت. ماحصل این یک سال می شود حجابی که حتی اشکها را پوشانده، زیرا به خودت عادت داده ای که باید محکم بود و اشک نشانه ضعف است  و کیست که نداند انسان ضعیف است ، حتی اگر بسیار محکم باشد.

این روزها دلم می گیرد و بارانهای پاییزی هم شستشویی نمی دهد روزگار مه گرفته ای را که دائم بر آن لباس خوب می پوشانی و در تلاشی که به بهترین نحو بیارایی اش، شاید که لباس، عجین با روزگار شود و واقعی گردد. می دانی که دیگر خواب پروانه ای نیست و دیگر هیجانی برای این روزها نیست وقتی منتظر چیزی نباشی و وقتی کسی یا چیزی هیجانی برایت نخواهد.

این روزها که می گذرد قرار است شاد باشم، یک قرار خودخواسته که دلم را می گیراند از زورکی بودنهایش، دلم را تنگ می کند از تنهایی هایی که با حضور همه اطرافیانت و دوستانت و بی حضور برخی دیگر، با تو همراه شده و جای همراهی دیگران را هم پر کرده است. یک حس بزرگ کم دارد این روزها ، که خواب از چشمت برباید، تا که شب و روز را وارونه سازد، تا که انتظار را و چشم انتظاری را شیرین کند، تا که هر خطی را و هر چیزی را به یادی و خاطره ای معطر کند. حسی که باید در آستانه دهه چهارم بازهم فراخوانی اش که دیگر سیمرغ ِ در کمین نشسته نیست تا به آتشی از پرش دوباره حی و حاضر و تر و تازه باشد. حسی که با عشق معنا می گیرد، حسی که همان عشق است، عشقی که باید معنای پختگی بدهد، پختگی ای که به اندام خامان ناراست می آید. همه ما را عشقی دوباره باید و تلاشی افزون تر!

چرا نوشتم و چه شد که نوشتم را نمی دانم، اما چیز جدیدی نیست که درد داشته باشد. خوب می شود و بزرگ می شویم با این دردهای روح ، که مسری تر از آنفولانزای خوکی است اما ویروسش ناشناخته است! شاید عطر  صد خاطره است که دوباره این ویروس را فعال کرده و شاید صداها و آواهاست و شاید همان  “انچه می خواهم نمی بینم  “ها باشد. هرچه هست یا خیلی موقتی است یا آنقدر دائمی و مزمن که نباید جدی اش گرفت! پس جدی نگیرید لطفا!

این گلهای نرگس هم خاطره همین روزها را دارد و از عکس واقعی تر است. واقعا عجب عطر و بویی دارد این گل. هنوز در خانه ام بوی نرگس هست به لطف این دوست عزیز!

3095545303_21aff24ba1_b


۷ نظر برای “آنفولانزای روح”


  1. علی:

    سلام.هنوز تا یلدا خیلی راه هست.ولی یلدا همیشه طولانی است برای آنکه یک شادی طولانی را در غالب شب نمایش بگذارد و این بزرگترین بهانه برای شاد بودن در شب شاید باشد.خدا کند غمهای امروز رنگی ازانتظار شادی داشته باشد.

  2. حسین لاستیک چیان:

    سلام.یه سایت تحلیلی خبری میخوام راه اندازی کنم اگه شما یا دوستانتون قصد همکاری دارین با ۰۹۱۳۳۵۸۹۷۸۱ تناس بگیرید.

    متشکرم

  3. یک دوست:

    با سلام زندگی تکرار ثانیه ها نیست زندگی تولد لحظه هاست.وتولد فریادی است برای بودن وشعری است برای سرودن پس تو هم خواهر خوبم همانند طلوع خورشید عالم تاب در اذر زیبا بیدار شو چرا که سپیده سر زده ابرها رفته اند.وتلاش صهیونیستها برای براندازی اسلام به یاس ونا امیدی تبدیل شده وانان در کوچه باغهای یاس و حرمان سرگردان ونا امید در جستجوی قطره ابی برای کشتزار خشکیده خود هستند .تا اندیشه قحطی زده انان را تسلی بخشد. خواهر بزرگوارم اذر برایت همه چیز هست چرا که تولد تو نیز در اخر همین ماه است تولدت راپیشاپیش تبریک می گویم.مبادا خواهرم امانتی را که خداوند به تو سپرده از یاد بری وبه خیال سعادت اسیر ذلالت گردی. مبادا غرور وجودت را وتفاخر شعورت راونسیان گریبانت راو عصیان دامنت را فرا بگیرد. وگذشته را حسرت و اینده را حیرت احساس کنی. خواهرم اینده از ان توست.باید عقلت احسات را به بند گیرد.وفکرت عشقت راتا دین سبز همچون سرطان همه زندگیت را به نابودی نکشد. بایدشیطان راهفت بار در طواف عشق از خود برانی تا روحت ازاد گرددوهمچون ابراهیم اسماعیلت را در راه خدا قربانی کنی.به یاران دین سبز نگاه کن که از چه تیپ و دسته ای هستند.ایا رفتار تو پوشش تو اندیشه تو با انان همخوانی دارد.انان صهیونیست های مدرنند. همانند صهیونیست های مسیحی که از یهودی ها هم افراطی ترند. تو گفتی ما با یاران عهد بسته بودیم برای سازندگی ایران اما حالا همه انها در بند هستند.می دانی چرا؟ چون راه را به خطا رفته بودندانشالله به زودی همه انان ازاد شوند و این بار درست انتخاب کنند.انان باید فکر کنند که چرا اوباما و رئیس دولت صهیونیستی و همه جنایتکاران روزگار از انان و عمل کرد انها حمایت می کنند؟وچرا باید میلیونها دلار هزینه برای پشتیبانی تبلیغاتی و رسانه ای از انها بکنند؟ اگر دوستان شما موفق میشدند در براندازی فکر می کنیدانها الان در کجا بودند ؟ دشمن اول انها را حذف می کرد تا نیروهای مطیع تر و وابسته تر را جایگزین کند بعد مثل عراق ابوغریبها را ایجاد می کرد. ومنابع ملی مارا به تاراج می برد.می گویی(این روزها دلم می گیرد و بارانهای پاییزی هم شستشویی نمی دهد )باید خوشحال باشی که موفق نشدید چرا که انوقت همه ابهای دنیا هم گناه شما را شستشو نمی داد. خداوند شما را دوست داشت.که نخواست به دست شما به اسلام اسیب برسدو لعن و نفرین ابدی گریبان شما را بگیرد.کاش کتابهای شیمی را که در کتابخانه ات جا خوش کرده اند را ورق می زدی وان رشته را ادامه می دادی تا حداقل گناه گمراه کردن دیگران گردن تو نمی افتاد.می دانم دلتنگ ان کتابها هستی.این روزها می گذردوتو باز شاد خواهی بودشکر خدارا به جای خواهی اورد وخود را از شر شیطان رها خواهی ساخت.وهر چیزی را که به فکر ت می رسدرا نخواهی گفت بلکه به همه چیزهایی که خواهی گفت خوب فکر خواهی کرد .تو خوب می دانی که اعتبار همه چیز نه به ارزش انها بلکه در معنای انها است.کمتر بخواب وبیشتر فکر کن زیرا که می دانی هر دقیقه ای که چشمانت را برهم می گذاری ۶۰ثانیه نو را از دست خواهی داد.نفرتت را بر یخ بنویس وطلوع افتاب را انتظار بکش در اذر زیبا مراقب خودت باش به خدا میسپارمت(http://sndt.persianblog.ir/)

  4. خانم معلم:

    ۲ دی ، فردای شب یلدایی است که من در سال ۸۲ از نعمت پدر محروم شدم …. شبی که بهانه ایست برای یک دقیقه بیشتر در کنار هم بودن ، برای من دلتنگی و بی قراری های ان روزها را تداعی میکند ، روزها و شب هایی که از یاد نبرده و نخواهم بردش …

  5. خانوم خانوما:

    گاهی وقتها فکر می کنم که ای کاش فکر کردن را نیاموخته بودم. ای کاش یک ذهن ساده داشتم. مثل گنجشکی که روی درخت آواز می خواند و گربه ای که پای درخت سرش را بالا گرفته و نگاهش می کند!
    نمی دانم از عوارض ورود به دوران میانسالی است شاید! این تجدید نظر کردن ها در زندگی!
    در کودکی گوشم پر بود از این جمله که “باید فرد مفیدی برای جامعه بود”.امروز اما نمیدانم چه شده که دوست دارم بگویم اصلاً مهم نیست باشی یا نباشی چه برسد به اینکه فرد مفیدی باشی! انگار همه چیز علی السویه است. فرقی نمی کند. اصلاً فرقی نمی کند. چه بزهکار باشی و چه متفکر، یکسان است. فرقی نمی کند. کار کنی یا بیکاره باشی، یکسان است؛ فرقی نمی کند! دارم فکر می کنم چه دیر فهمیدیم این چیزها را! به قول عده ای “بی خیالی را عشق است”!!!

  6. ؟؟؟:

    تلخ تر از همه اینها این است که بدانیم این روزها اتفاقی نیست نتیجه سی سال و یا حتی بیشتر است که نخواستیم ببینیم ، نخواستیم چیزهایی را که تلخ است، بپذیریم، نخواستیم آنجه را که هست ببینیم بلکه خواستیم آنچه را که دوست داریم، ببینیم و همه این دردها ادامه دارد مگر اینکه شفا پیدا کنیم. بیماریم، سی سال تقلا کردیم، فکر کردیم که سالمتر از همیشه می شویم بیمارتر شدیم، گفتیم این یکی دیگر نجات است، اما سراب بود! فاسد شدیم، بی اخلاق شدیم،آن بیرون در این سرما بچه های کوچکمان جلوی رهگذران فال می فروشند، همه کسانی که روزی ایمان داشتند ایمانشان را از دست می دهند، دیگر همه از حضرت دل بریده اند،ندا و سهراب ۱۸ ساله مان را کشتند! می بینی شکست خوردیم اما آموختیم! اما فکر نکنم که این آموختن سودی داشته باشد مگر آنکه آخر بفهیم که فقط یکی هست که می تواند شفا دهد.

  7. مریم:

    بابا یک دوست آخه تو کی هستی که جسارت می کنی میای موعظه و نصیحت می کنی؟ یکی باید بیاد خود تو رو نصیحت کنه. نکنه امام شدی جدیدا؟!؟!؟!

محل نوشتن نظرات