چون مجال عاشقی ها تنگ شد، موسیی با موسیی در جنگ شد
هبوط کردیم بر زمین تفتیده و با بلوای خود ناآرامش ساختیم تا باور کنیم که انسان یعنی اشرفِ ناآرام مخلوقات الهی. امروز که سالروز وفات مولاناست، انسانیتم درد گرفته، رگهای گردن انسانیتم طناب وار به گلویم فشار آورده و دلم شمس و مولانایی دیگر می خواهد که از دیو و دد ملولیم و انسانمان آرزوست.مولانایی که بعید نیست اگر امروز بود اینگونه می سرود:
رقص در میدان خون مردان کنند
در هوای عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بی نقصان شوند
چون رهند از دست خود دستی زنند
چون نهند از نقص خود نقصی زنند
مولانایی که صاحب یک خداست. صاحب یک خدای زیبای هستی بخش. صاحب یک خدای روح پرور و مهربان. صاحب یک خدای محبوب که عذابش شیرین تر از شیرینی های دنیوی است. خدایی که تنها دل شکسته می خواهد تا با رسنی از آه از چاه درون بیرونت آورد و شاد و فربه ات سازد. خدایی که مردان خدا شناختند، اما زمینیان خدانشناس به گونه ای دیگر برایمان به تصویر کشیدند.
هر ستاره اش خون بهای صد هلال
خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خون بها را یافتیم
جانب جان باختن بشتافتیم
امروز ما مولانایی می خواهیم. مولانایی که قفل زندان جان را بشکست. مولانایی که وارسته و پیوسته شهامت را، شجاعت را و جسارت را در راه آرمان فریاد می زند:
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
امروز سالمرگ مولاناست. مولانایی که ما فراموشش می کنیم و فرهیختگان ما باید در این زمان ها در ترکیه و قونیه بزرگی اش را پاس دارند، چرا که ما ایرانیانِ ِزود فراموش کننده ایم.
قلب هامان ساغر خالی شده است
عشق ها، رنگین و پوشالی شده است
“عشق هایی که از پی رنگی بود،
عشق نبود عاقبت ننگی بود”
چون جدا گشتیم از پیغام عشق
هیچ نشناسیم ما، جز نام عشق
تو ز قرآن مغز را برداشتی
پوست را بر جاهلان بگذاشتی!
وه که ناگه از هجوم جهل دوست
جا به جا شد جایگاه مغز و پوست!
بشنو از من تا حکایت ها کنم
زین جنایت ها، شکایت ها کنم!
ما ز قرآن قهر را برداشتیم
مهر را بر دیگران بگذاشتیم!
آیه های مهر قرآن کم شدند!
سینه ها: نفرتگه مردم شدند!
پوستین وارونه پوشیدیم ما!
در مسیر قهر کوشیدیم ما!
آیه های عشق زندانی شدند!
عارفان، بی جرم قربانی شدند!
حافظ ِ آیات قرآنی شدیم!
در حصار پوست، زندانی شدیم!
حافظ قرآن! ولی خالی ز نور:
از عروج دل به عرش عشق، دور!
چون مجال عاشقی ها تنگ شد
“موسیی با موسیی در جنگ شد”
حکم کفر عاشقان را داده اند!
دارها بر عاشقان بنهاده اند
هر شبانی را که دیدندی به راه:
“کو همی گفت ای خدا و ای اله”
“تو کجایی تا شوم من چاکرت؟
چارقت دوزم، کنم شانه سرت؟”
چوب تکفیرش بسی بر سر زدند
وز تعصب، بر دلش خنجر زدند!
تا نیاید بر لب کس یک دعا
خارج از دستور شیخ شهر ما!
فقه را بر دین تقدم داده اند
وعده ی جنت به مردم داده اند!
عشق را کشتند، تا دین پرورند!
وز صراط جاهلان خوش بگذرند!
ذکر را ورد زبان دانشته اند!
مکتب آه و فغان دانسته اند!
لذت ذکر خدا از یاد رفت!
شور و شوق “ربنا” از یاد رفت!
هیچکس آیات رحمت را نخواند
مرکبی تا خانه ی دل ها نراند
قلب هامان خون شد و پر سوز شد
روزهامان بدتر از دیروز شد!
هان! نگویم شرح غم را بیش از این
به که کوته آید این بانگ حزین!
شاعر: مصطفی بادکوبه ای (شعری که در افتتاحیه همایش مولانا در سال ۸۲ قرائت شد)
سمفونی مولانا ساخته هوشنگ کامکار، با صدای علیرضا قربانی، را به این مناسبت دوباره بشنوید





۲۴ آذر ۸۸ @ ۳:۵۲ ب.ظ
احمدی نژاد هیچ نظری درباره رهبری ندارد!
او تنها یک بار درباره رهبر فقید انقلاب صحبت کرده است!
ترجیح دانشگاه کلمبیا بر ولایت فقیه!
در وبلاگ ببینید
۲۴ آذر ۸۸ @ ۴:۰۰ ب.ظ
سمفونی که گذاشتید عالی بود. ممنون. در این روزها غنیمت است
۲۴ آذر ۸۸ @ ۶:۵۷ ب.ظ
ممنون از موسیقی هایی که در شنیدنش ما را هم شریک می کنید. غنیمتی است در این روزهایی که فکر می کنم انگار دنیا وارونه شده!
۲۵ آذر ۸۸ @ ۲:۰۹ ب.ظ
بسیار زیبا و فصیح و دلنشین بود. دستت درد نکند و یا به عبارتی دیگر قلمت درد نکند! موفق باشی…