پای سخنانِ لپ تاپم که این روزها یکساله شد!
من یک لپ تاپ ایسر از نوع هشت و نه دهم اینچی اش هستم. لپ تاپی که عمر استفاده از من هم اینک دقیقا یک سال و سه روز شده است. صاحب بنده روز آغاز به کارم را اینجنین در همین وبلاگ جشن گرفته بود. از همان اول برای این وارد فعالیت های روزانه خانم صاحب شدم که سبک بودم، حمل و نقلم آسان بود و می توانستم در هرجا که او بود باشم و ضبط کننده و ثبت کننده لحظاتش شوم. نمی دانستم که قرار است این یک سال اینهمه آدم ببینم و گذارم به جاهای مختلفی بیافتد.
این گل ها هدیه تولد یک سالگی ام بوده است!
اول که به خانه رفتم صاحبم کمی تایپ کردن با من را سخت می دانست. دائم کلمات را اشتباه تایپ می کرد. اینقدر که دوستانش می گفتند تو اصلا دیکته ات مشکل دارد. کیبردی کوچک تر از کیبردهای معمولی داشتم و یعضی از دکمه هایم نیز برای جمع و جور شدن در جاهای خاصی بود. همین شد که سخت با دستان صاحب کنار آمدم. اما چون به شدت معتاد به کامپیوتر و اینترنت بود، با من کنار آمد و دفترچه کوچک یادداشتی شدم در گوشه کیفش که در مهمانی و دانشگاه و حتی آنجا که نامش را نمی برم، همراهش شدم.
از همان ابتدا بسیار چیزها دیدم. دوستیهای بسیاری را از دریچه همین صفحه رصد کردم. تصاویر زیادی را به رخ صاحبم کشاندم. همراهش شدم تا مقاله ها و تحقیقاتش را به انجام برساند. بعضی روزها بود که شبانه روز روشن بودم و آماده. حتی در موقع خواب هم در کنار صاخب مانده بودم. ماههای همراهی شبانه روزی با یک صاحب که گرفتار بود و ذهنش و روحیاتش به دلایل مختلف به هم ریخته بود. با صاحب و همراهان محترمش به سفر رفتم. حتی وقتی آنجا همراهان صاحب رقبایی برای من خریدند. صاحب حاضر به تعویض من با هم نوعانی جدیدتر از من نشد. هرچه صاحب ثبت می کرد از نوشته و تصویر در خود نگه می داشتم، که شده بودم شخصی ترین و نزدیکترین دوست که پیام آور دوستانی دیگر برایش بودم.
زمانی شد که به آن می گفتند انتخابات . بازهم بودم. در همان ستادی که اسمش را نیاور شده بود، اما نمی دانم چرا. در همان ستاد در کنار صاحب نشستم و ارتباط اینترنتی برقرار کردم . همانجا نشستم و حتی با رییس جمهور سابق حرف زدیم. حتی در برنامه های صاحب برای ثبت خبر بودم. روز دوم خرداد را خودم به عینه دیدم. آنقدر آن روزها شلوغ بود که هم ثبت کننده کارهای مختلف بودم، هم تصاویر و پوسترهای مختلفی را روی خودم نگه می داشتم تا به دیگران نمایش دهم و هم وسیله آسانی بودم که دوستان صاحب هم با من ورودی به دنیای اینترنت داشته باشند. بسیارند کسانی که با من میل زدند. با من چت کردند. با من در فرندفید با دوستانشان ارتباط برقرار کردند. با من فیس بوکشان را چک کردند. با من اخبار را خواندند. با من جدول کشیدند. با من متن نوشتند. با من وبلاگ نوشتند. خیلی ها. هرچند که من همان وسیله شخصی بودم که با یک پسورد محافظت می شدم. پسوردی که دیگر همه می دانستند، حتی آن آقایانی که نمی شناختمشان و از من بک آپ گرفتند. نمی شناختمشان اما داشته هایم را زیر و رو کردند. نمی شناختمشان اما دائم در من و تمام شخصی ترین اطلاعاتی که باید امانتداریشان می کردم سرک کشیدند. از آن روزها هم می نویسم.
یک شب،صاحب خسته و ناامید درحال گرفتن آخرین اخبار بود. همه نگران بودند. این را از جستجوهای صاحب می شد فهمید که تلاش می کرد ببیند که چه خبر شده و چرا از بقیه دوستانش خبری نیست. همان شب پنج مرد - به اسم آژانس فرا خوانده نشده - ساعت سه نیمه شب به خانه شان ریختند. توهین کردند. نفهمیدم که چه شد که من و صاحب، بدون هیچکس دیگر در آن نیمه های شب راهی جایی شدیم که به آن می گفتند هتل یا جای دیگر. فرقش این بود که انجا هم از من کار کشیده می شد، اما دیگر صاحبی نبود. دیگرانی پسورد ورودی ام را داشتند که نمی شناختمشان. دیگرانی تمامی فایل های تصویری شخصی ِ صاحبم را چک می کردند، که صاحب هیچوقت چنین اجازه ای به ایشان نمی داد. جالب بود که حریم های شخصی ام در نوردیده می شد، بعد می رفتند از صاحب بخاطر آن حلالیت می خواستند و صاحب سکوت می کرد و سکوت می کند. بارها خودم در یک اتاق مربعی رفتم با دیوارهای پشم شیشه ای. روی یک میز قرار گرفتم که جلوی آن یک صندلی بود. اما ان صندلی رو به طرف من نبود. صندلی رو به دیوار بود و دختری را روی آن می نشاندند که چشمانش پوشیده بود. از صدایش توانستم او را بشناسم. بعد مردانی ناشناس می آمدند و می رفتند. هی آمدند و رفتند. چندین نفر بودند. سوال می کردند و صاحب جواب می گفت. بحث می کردند. بعضی جاها صاحب حرف می زد و این آقایان داشتند من را زیر و رو می کردند. جاهایی بود که داشتند خاطرات ثبت شده سفر صاحب را دانه دانه می دیدند و حتی درباره مکانهایی که به تصویر کشیده شده بود سوال می کردند. نمی دانم چرا صاحب ساکت بود و تنها به سوالات پاسخ می گفت. نمی دانم من دست ایشان چه می کردم. اما دیگر دست صاحب نبودم. گاهی حتی صدای صاحب ارام تر می شد. معلوم بود علاقه ای ندارد که جواب ایشان را بدهد. هرچه داشتم ذخیره کردند و در مدت زمان بیهوشی ام نمی دانم چه بلایی سرم آمد. چیزی اضافه و کم شد روی من یا نه. نمی دانم. اما می دانم که تمام اطلاعات پاک شده حافظه ام را نیز برگرداندند. اما چیزی نداشتم جز همان کارهایی که صاحب در حوزه اجتماعی می کرد و متعلق به نهادی بود با عنوان نهاد رهبری . یا جاهایی دیگر که یا دانشگاهی بودند و یا دولتی. بعد از هفتاد روز دوباره به دست صاحب برگشتم و به سراغ همه آدمهایی رفتم که معلوم بود صاحب از بودن در کنارشان شاداب است. کسانی که پیشترها دیده بودمشان و وجودشان نیز به مانند دیگر اطلاعاتم جزو شخصی ترین ها و عزیزترین ها برای صاحبم بودند.
چند ماهی است که صاحب بیشتر با من می نویسد و می خواند. کمتر مرا برای ارتباط با دنیای مجازی به کار می گیرد. اما هنوز عضو جدایی ناپذیر کیفش، در کنار لوازم التحریر و دفترها و کتابهای دیگرش هستم. یک ساله شدم، اما تجاربی دارم از دنیای انسانها. تجاربی دارم از هم نشینی با آدمهایی که هربار کنار من نشستند تنها خواستند که درباره چیزی به اسم آبادانی ایران بنویسند. تنها خواستشان چیزی بود که خودشان اصلاح می نامیدند و من نمی دانستم که این انسانها چه می خواهند. می دانستم که نمی خواهند من وسیله ای برای هتک حرمت باشم. می دانستم که نمی خواهند که من منتقل کننده اطلاعات غلط و ناصحیحی باشم که برای هم نوعانشان مضر است. کلا این موجوداتی که من دیدم، موجودات عجیبی بودند. از زندگیشان و تمام کارهایی که داشتند زدند تا مثلامن به آنها نشان دهم که فلان شعار در ان پوستر خوب است یا نه. موجودات عجیب تری هم دیدم که لااقل حریم های شخصی صاحبم را نشناختند. من جزوی از آن حریم ها بودم. من هم که نه، اما بسیاری از اطلاعات روی من را می گفتند که نباید هرکسی ببیند چون در اعتقادات این موجودات ممکن است خللی ایجاد کند. اما ظاهرا خللی ایجاد نمی کرد زیرا انها حلالیت می خواستند. خلاصه اینکه من امسال یکساله شدم و خواستم کمی هم مرا تحویل گرفته باشید و حداقل تولدم را تبریک بگویید. من که فکر می کنم تجربیاتم بیش از تجربیات هم نسلانم در رده و سن یک سالگی باشد.




۳ دی ۸۸ @ ۱۱:۵۸ ب.ظ
سلام
بسیار جالب بود.
موفق باشین
۴ دی ۸۸ @ ۱۲:۵۲ ق.ظ
سلام من هم یک لپ تاب ۱۷ اینچ مارک اپل ساخت کشور شیطان بزرگ هستم ، از اشنایی با شما خوشحالم
. در زمان بازداشت صاحبت خواندم که ماموران محترم هنگام تفتیش خانه ، تو رو هم با خود برده بودند . حتما کلی باهات بد رفتاری کردند و خواستند اطلاعات خصوصی تو رو بخوانند. امیدوارم که این اجازه رو بهشون نداده باشی . هنوز یک ساله نشده طعم آزادی خواهی رو هم چشیدی دوست عزیز !
خوش به سعادتت .
راستش صاحب من که بسیار ترسو است و مصلحت اندیش . خوش بحالت که صاحب تو یک بانو آزاده و شجاع است و توسط تو مقاله های خوب می نویسه. ازت میخواهم که صاحبتو اذیت نکنی و زود باطری تموم نکنی تا صاحبت بتونه با خیال راحت مقالههاشو بنویسه .
شب بخیر دوست عزیز ، ایسر مهربان
۴ دی ۸۸ @ ۱:۱۹ ق.ظ
خواستم بگم عجب متن فوق العاده ای که نظر دوستم را که (ندیدمش) در بالا دیدم پس اجازه دهید به ایشان بگویم نظرت فوق العاده بود .
۴ دی ۸۸ @ ۱:۲۹ ق.ظ
جناب لپتاپ خان شما مگه هندی هستی که مدام به این خانم توحیدلو میگی صاحب؟
بعد هم که با این حرفهای تو پرونده این صاحب باید خیلی سنگین باشه! از ستاد اسمش را نیار و دوم خرداد و…
حالا احتمالا توی روز جزا مجبور میشی مثل اعضا و جوارح بر علیه صاحب خودت شهادت بدی. راستی شهادت دروغ که ندادی؟
۴ دی ۸۸ @ ۱:۳۵ ق.ظ
ببخشین من الان باید چه کسی رو مخاطب قرار بدم؟ خانم توحیدلو این قرتی بازی ها رو کی تمومش می کنین؟ آخه کی تا حالا لپ تاپ حرف زده؟ این چه کاریه؟ خب خودتون بیاین حرفتون رو بزنین. ما هم متوجه می شیم به خدا.آدم رو یاد زی زی گولو و خونه مادربزرگه می ندازین.
ضمنا تولدتون هم مبارک. یادم باشه بعدا از تون یه حساب سرانگشتی بگیرم که چقدر خودتون رو تحویل گرفتین.
یعنی یه لحظه همه تصور کنین که سمیه داره برای خودش گل می خره و به فروشنده میگه آقا خوب تزیینش کنین برای آدم رودرواسی دار می خوام!
۴ دی ۸۸ @ ۲:۵۸ ق.ظ
چه خوب. از آشنایی با شما شاد شدم. من هم یک ایسر هستم. خوش به حالت که صاحبت به فکر تو هم هست و برات گل داده. صاحب من همهاش این را میداند که مرا گاهی خاموش بکند و روشن بکند. میشینه هی مینویسه هی میخوونه. هی مینویسه هی میخوونه. انگار که من هیچ کار دیگهای بلد نیستم. یه دونه هم بازی داره. عصبانی که میشه بازی میکنه. خوشحال که میشه بازی میکنه. غمگین که میشه بازی میکنه. وقتی حوصله نداره بازی میکنه. وقتی حوصله داره بازی میکنه. بازی میکنه. بازی میکنه. من از تو یک دستمال کاغذی یادگاری گرفته بودم که روش نقاشی بود. نشون آقای بازی میکنه داده بودم. بازی کرده بود.
۴ دی ۸۸ @ ۳:۲۱ ق.ظ
معشوق عزیز است غنیمت شمریدش! جدا این کامپیوتر و لب تاپ برای ماها شده اعضای خانواده هر کاری دلمان میخواهد سر این مظلومان در میاوریم تازه اعتراض هم نمی کنند خیلی بچه های خوبی هستند اللهم ارفع لبتاپهی!!
شما که پیش ما نیامدید ولی باز ما امدیم
۴ دی ۸۸ @ ۱۲:۰۹ ب.ظ
سمیه خانوم من دیگه نتونستم فقط از گودر لایک و شر کنم اینو. واسه این پست و چند پست قبلی اومدم که بگم معرکهای!
۴ دی ۸۸ @ ۷:۲۸ ب.ظ
سلام
امیدوارم با این هزینه های سنگینی که در ۶ ماه اخیر داده شده این بار دیگر اشتباه یک نظام مبتنی بر دین(اسلام یا هر دین دیگری) را نکنیم…..
دانشجوی آزادی خواه دانشگاه مازندران
۵ دی ۸۸ @ ۲:۲۸ ق.ظ
بنده هم تبریک عرض می کنم تولد شما را لپ تاپ کوچولو. عمرت طولانی باد. نمیر که کار صاحب لنگ می ماند با این اوصاف. کامنت یارم ممد که ملیت شما را حدس زده بود هم خیلی بامزه بود!
۵ دی ۸۸ @ ۱۱:۱۶ ق.ظ
آمار ۸۰ درصدی ارتباط جنسی دختران و پسران دبیرستانی در ایران … چرا و چگونه ؟
۶ دی ۸۸ @ ۳:۲۲ ق.ظ
لپ تاب عزیز ، غصه هایت را برای زیر و رو شدن حریم خصوصی صاحبت درک می کنم. غصه نخور ، خدا بزرگ است نه؟ خدا جای حق نشسته است ، روزی می آید که حریم که هیچی ، تمام ناموس و زندگی و … این ها هم درنوردیده خواهد شد.
۶ دی ۸۸ @ ۳:۳۹ ق.ظ
با افتخار لینک تون کردم.
۶ دی ۸۸ @ ۲:۰۴ ب.ظ
سلام.چه فکر جالبی!!! کاش منم حواسم به این طفلکیم بود و براش یه جشن کوچولو میگرفتم… الان دیگه یک سال و نیمه شده!!!
۶ دی ۸۸ @ ۵:۰۱ ب.ظ
هدف امشب مردم در سراسر کشور مراکز صدا و سیمای رژیم شده است. صدای و سیمای سبز در انتظار مردم است. خستگی و از هم پاشیدگی نیروهای سرکوبگر بهترین موقعیت را برای تسخیر مراکز صدا و سیما آفریده است.
۶ دی ۸۸ @ ۵:۰۵ ب.ظ
درضمیر ما نمیگنجد به غیر دوست کس/ هر دو عالم دشمن ما باد و ما را دوست بس
۶ دی ۸۸ @ ۵:۲۹ ب.ظ
باورم نمیشه میگن نیروهای دولتی امروز چند نفر رو کشتن. آدم کشای عوضی. دوستان، بیایید فردا سر کار، دانشگاه، مغازه ها و همه جارو تعطیل کنیم. آخه این چه ننگیه که برادرا و خواهرامون رو بکشن ما هیچی نگیم!
۶ دی ۸۸ @ ۶:۳۵ ب.ظ
لپ تاپ عزیز من هم برادر تو هستم و تقریبا یک ساله که اخبار مهم رو برای صاحبم نشان میدم. امیدوارم تو هم مثل من بتونی دیوار فیل.تر رو بشکنی و اخبار خوبی رو ارائه بدی.
۷ دی ۸۸ @ ۱۱:۰۳ ق.ظ
چه تولد شومی
اخر و عاقبتش الهی حتم به خیر بشه با اینکه تا حالا شوم بوده
۱۹ دی ۸۸ @ ۱۱:۳۹ ب.ظ
نویسنده این وبلاگ مراقب باش مسیر را داری بیراهه میری . این را در مورد این مطلبت نگفتم درباره تمام مطالبت و برداشتهای شخصیت از مسائل میگم . بهتره کمی سمت خدا بری تا راه را از بیراهه بشناسی .