تنها دوبار زندگی می کنیم
” تنها دوبار زندگی می کنیم” را دوست داشتم. نه بخاطر اینکه فیلم خیلی هیجانی ای بود. بخاطر اینکه یکجور غیر واقعی بودن در آن وجود داشت. فرار از واقعیتی که شیرین بود. فرار از واقعیتی که می توانست واقعیت ِ آدم را شیرین کند. مهم نبود که در جزیره زندگی نکنی، شاهزاده نباشی، مهم این بود که می توانی بخندی و می توانی کاری بکنی که دوست داری.
فیلم را دوست داشتم نه چون صحنه های فیلم گاهی صداقت و خلوص “ شازده کوچولو“ را زنده می کرد. روالش را دوست داشتم نه چون تنه به روایت کردن از نوع ” ۲۱ گرم ” ی می زد.
بلکه دوستش داشتم چون زنده بود، اما می خواست که نباشد و منتظر بود که برود. چون واقعی بود حتی اگر صحنه ها یا دیالوگ ها غیر واقعی می نمود.
دوستش داشتم آنجا که خواست آفتاب بشود و شد.
دوستش داشتم آنجا که خواست عاشق بشود و شد.
حتی این جا گذاشتن های گاه به گاه کوله پشتی را دوست داشتم. وقتی که با هربار جاگذاشتن چیزی در دل سیامک جا می گذاشت. حتی آن موقع که شماره اش را از گوشی پاک کرد.
اما تا آخر فیلم منتظر بودم. منتظر بودم که این دفترچه یادداشت را بخواند و نخواند!



۱۷ دی ۸۸ @ ۱:۵۴ ق.ظ
سلام. ممنون به خاطر لینکهایی که دادی. برای اولین بار بود که به سایت های رسمی شاملو و پایگاه اطلاعاتی فیلم های ایرانی سر می زدم.