پیوند ِ روایتی
جان خودم حالم خوب بود. اصلا هم مثل تماشاگران ردیف جلویی فکر نمی کردم کارگردان ” شاعر زباله ها ” همه ما را اسکول کرده است. خیلی هم مشکلی نبود تصور این صحنه که یک روز لیلا حاتمی بلند شده، رخت و لباس سیاه تن کرده و هی خیابان ها را روی برگهای پاییزی راه رفته است. حالا کم فروشی نخواهم بکنم یکبار زیر برف نشسته و چند جمله ای هم از دهانش بیرون آمده. اما همه اینها حال آدم را بد نمی کند. خصوصا اینکه رفتگری شاعری کند برای یک شاعر تنها و تنهایی شاعر و دختر را به هم پیوند دهد. اصلا به همان چند جمله ای که شاملو می خواند در فیلم راضی می شود. بالاخره روایت است. روایت با روایت فرق می کند و این روایت رفتگری است که بیخ گوش ما صدای خش خش جارویش همیشه بلند است.
اما وقتی می رسم خانه، روایت ها متعدد می شود و روایت های اینترنتی یکهو دگرگونت می کند. مگر می شود دیگران روایت کنند و از امروز و دیروز بگویند و تو خود راوی داستانت نشوی. داستانی که واسطی ندارد برای پیوند بین تن ها و تنهایی ها !


