Wordpress Themes

پریشان گویی های غیر خواندنی . تنها برای ثبت در تاریخ

این روزها بیشتر از همیشه احساس می کنم که جوانی ِ از دست رفته ای دارم. و بعد هی می خواهم انگار که کام آخر بگیرم از این جوانی ِ بی نوا. اینکه جوانی ات از بین برود یک حس خاصی است. مثلا فکر می کنی تنت جوانی نکرده، روحت به حد لازم هوا نخورده از بس که گرفتار چیزهای پیش پا افتاده ی مهم شده است.نه اینکه بلد نباشم چطور زندگی کنم. نه اینکه ندانم خودم را در چه موقعیتی قرار دهم، می شوم یک آدم خوشحال. اصلا معنایش این نیست که همیشه خوشحال نبوده ام. اما جای لعنتی ای خالی بوده همیشه که هرچه از آن لعنتی فرار می کردم، باز هم مثل سایه دنبالم می کرده است. بعد هم وقتی لعنتی های زندگی آدم زیاد شود، آدم فکر می کند که زندگی اش هم به لعنت خدا نمی ارزد. اینجاست که می نشینی و هی می خواهی از این ورطه رخت خویش را بیرون بکشی. اما سخت فرو رفته است لامصب.  دو سه سالی می شود که یکهو  به خودم آمدم و فکر کردم اگر بی خیالش شوم، راستی راستی تمام می شود این جوانی ِ پر انرژی. بعد آمدم که نگذارم تمام شود، ولی انگار که باخته باشم. اشتباه هم نشود. این جوانی که می گویم یک حس جمعی مثل کودکی ِ نسلم فلان بود و نوجوانی اش فلان بود نیست. اصلا ربطی به این ندارند که نسلم چه بلایی بر سرش آمده باشد. اینکه بطور جمعی حس می کنیم نسلمان سوخته یا دچار سوزش شده ماجرای دیگری است و ربطی هم به این حس مزخرف این روزهای من ندارد.

بعد ماجرا جالب تر است وقتی تا مخ فرو رفته باشی در این حس، آنوقت آنهایی هم که باید اصلا نفهمند که چه مرگت است. اصلا اندک تلاشی هم نکنند برای بازگرداندن لعنتی هایی که وقتی وقت بگذرد، دیگر گذشته است و پشیمانی سودی ندارد. بعد هی من یادآوری می کنم که ببینید دارد تمام می شود این سالهای خوش خوشان عمر. به خرجشان نمی رود. نه اینکه بخواهند که به خرجشان نرود. نه . اصلا انگار که متوجه نیستند که چه می گویم. از بس این لعنتی ها، لعنتی هستند حتی نمی شود درست تفهیمشان کرد. انگار فقط خودت بدانی . بعد من مدام مستاصل می شوم از نگه داشتن ِ این آخر سالهای جوانی. انگار که با یک استیصال از فهم یک چیز ِ لعنتی بزرگ می روم که میان سال شوم. بعد حس می کنم که کم آورده ام و زورم به هیچ تغییری نمی رسد. اصلا وقتی زورم به هیچ تغییری نمی رسد می آیم و اینجا داد می زنم. و همین که من اینجا دارم اعتراف می کنم که دیگر زورم نمی رسد، یعنی که من چقدر تمام شده ام. وقتی یک آدم همیشه در جنگ، پرچمش را به نشانه شکست می آورد پایین، یعنی تمام کرده است. یعنی از رمق افتاده است. یعنی تن داده به هر چه باداباد. و من پرچم را پایین کشیده ام از بس نفهمیدند که چه می گویم و چه می خواهم. و من از جنگندگی افتادم از بس آدمهایی که نمی فهمند این حس های لعنتی را آدم های خوبی هستند. اگر آدم های خوبی نبودند می شد محکم تر جنگید برای به دست آوردنشان. ولی وقتی آدم های خوبی هستند، آدم یکجور حناق ِ مکرر می گیرد جلوی خوبیشان.

و معلوم است که الان دارم هذیان می گویم؟ خب دیگر نمی گویم. نه اینکه هذیانی نمانده باشد. بلکه دارم یاد می گیرم آیین خفه شدن را!

۹ نظر برای “پریشان گویی های غیر خواندنی . تنها برای ثبت در تاریخ”


  1. مانیا:

    این آیین خفه شدن را خوب می شناسم
    خیلی حرف است که کسی که خودش از این آیین پیروی می کند بگوید بگذر از این آیین!
    و نگران شود که به جمع پیروان این آیین اضافه شده!
    اما به گمتنم خودت خوبتر میدانی که چقدر درد و رنج به همراه می آورد این آیین و باز هم فکر می کنم خودت هم دوست نداری جمعیت پیروان این آیین خیلی زیاد شود!

  2. zaman:

    sallam
    aslan kolan adamo bikhial hame chiz mikoniaaa.

  3. مرجان:

    من شاید چند سالی از شما کوچکتر باشم اما وقتی با همکاران هم سن و سالم این حرفهای شما را خواندیم گویی بغضی در گلویمان سر باز کرده باشد…

  4. محمد:

    احساس میکنم یکی حرف های من رو داد زده …

  5. صابری:

    قشنگ بود …

  6. وحید:

    آی گفتی!

  7. خانوم خانوما:

    به حساب اینجانب، حدودا دو سالی می شود که وارد دنیای میانسالی شده ای خواهر جان!البته من در این زمینه یکسالی با تجربه ترم. منتها مانده بودم که چرا رها نمی کنی این شر و شور جوانی را!!! راستش یک جورهایی حسودیم می شد! اما حالا که این گونه نوشته ای نمیدانم تبریک بگویم یا دلداری بدهم. عاقل شدن میانسالی برای خودش مزیت هایی دارد. شاید هم نشود گفت عاقل شدن، همان ساکت شدن، محتاط شدن بعضی وقت ها هم سکون؛ نمیدانم. هر چه هست خوشایند نیست اما سر را به سلامت می دارد تا آمیزاد را به دوران پیری برساند. دارم به این فکر می کنم چه فایده دارد این سر به سلامت نگاه داشتن و به پیری رسیدن وقتی خودت را در جوانی ات جا گذاشته ای!!!
    —————-
    سمیه: خانم جان من و ساکت شدن؟ این ساکت شدن مال مقولات لعنتیه بود. وگرنه به همین شر و شور جوانی زنده ایم. میانسالی رو هم جدی نگیر بابا :)

  8. حبیب:

    فکر می کنی مهمه؟

  9. محمودیان:

    سلام خانم توحیدلو
    تقریبا هم سن و سال و همفکر شما هستم.معمولا مطالب شما را میخوانم و استفاده میکنم.فکر میکنم انسانها باید برای احساسات خود ارزش قائل شوند، آنها را به رسمیت بشناسند و اجازه بروز دهند. بخاطر دلتنگیهایشان گریه کنند وبه خاطر شادیهایشان بخندند. مهم این است که در آن فضا باقی نمانند. با دیدن پاسخ شما به خانوم خانوما حس کردم سمیه خانم ذهن من با سمیه خانم واقعی خیلی فاصله ندارد. پرانرژی و پیروز باشید.

محل نوشتن نظرات