Wordpress Themes

ما را به خاطر بیاور، ما را که اراذل نبودیم / فیلمی درباره کوی دانشگاه درسالگرد فاجعه

داشتم فراموش می کردم . داشت باورم می شد که آن روزها اراذلی بیش نبودم . داشتم باور می کردم که قاتل، که متهم، می تواند در نقش شاکی باشد. آنقدر گفتند تا باور کردم مظلومیتی تصنعی را، که بر خاطرمان نقش بست. داشتم فراموش می کردم که من و بسیاری از همنسلانم با کوی دانشگاه بزرگ شدند و پخته گشتند. داشتم فراموش می کردم که من و هم نسلانم مبدا فکرمان و اندیشه مان شد ان جریان و تلخی اش ماسید بر خواسته هایمان و امروزمان هم هنوز تلخیم. داشتم باور می کردم که ۱۸ تیر شده است راهپیمایی اراذل که به طرفة العینی مردمی آزاد و آزاده بساط رذلشان را برچیدند.

اما نه، مگر می شود باشی و ببینی، و آنوفت فراموش کنی! مگر می شود دانشجوی ان دانشگاه باشی و تمام ان روزها را در کنار دیگران در همان اتاقها اشک ریخته باشی و فراموش کنی. کافیست خانه ات بر سرت ویران شده باشد، کتابت سوخته باشد و شرفت زیر لگام هتاکی بی خردان جریحه ای یافته باشد. تا عمر داشته باشی فراموش نمی کنی. هرچند که اراذلت بخوانند و شکایت از تو برند به بی دادگاه زمانه شان! اصلا مگر می شود خونی ریخته شود و فراموش شود؟ مگر می شود بیست و دو ساله ای پیش از آنکه عاشق شود، سینه بر خاک سوده بمیرد *و فراموش شود! می دانم که بسیارند کسانی که خاطره ان روز برایشان هنوز هست، حتی اگر گوشه انزوا را برگزیده باشند.

نزدیک شدن این روزها برایم خاطره دارد. و آنقدر دوست دارم از ان روزها بگویم. از ۱۸ تیر، ۲۰ تیر، ۲۲ تیر، ۲۳ تیر و حتی دوست دارم از هفته اول مرداد بگویم. بگویم چه گذشت برما که آتشینمان ساخت. و صد حیف که زبان فرو بستن را هنوز عاقلانه ترین و تلخ ترین کارها می دانم.

لینک این فیلم در  گوگل ویدئو / بابت تاخیر صدا و تصویر ببخشید

آن روزها در انجمن اسلامی دانشگاه تهران بودم . درگیر در حادثه و تلخ که نه خانه مان را ویران می خواستیم و نه عزت و استقلال میهنمان را رایگان می شمردیم. و چقدر تلخ بود ایستادن و مبارزه! که تعدادمان پر شمار بود و ایستادیم. اما صد حیف که قدرتمان ماندگار نبود که تنها دانشجویی بودیم. در سالگرد آن فاجعه ، وقتی هنوز داغمان تازه بود، وقتی دادگاه برگزار شده بود و سربازی به دزدیدن ریش تراشی متهم شده بود، خواستیم که ۱۸ تیر باشد و بماند و یادمان نرود که فرزند آن روزگاریم. فیلمی ساخته شد با عنوان چکاوک، که سازندگان اصلی اش کم ازار ندیدند ، اما این فیلم در ان شرایط حساس و پر تنش در سالگرد کوی دانشگاه پخش شد. یادم نمی رود سالن تربیت بدنی کوی را، یادم نمی رود دانشجویان آن روزها. حتی تک تک صحنه هایی را که بر روی فیلم دست زده شد. تشویق شد. هو کشیده شد. همه چون آینه ای مقابل دیدگانم است. هرچه گشتم ندیدمش در این دنیای مجازی . و خواستم که بیاورم آن را سند مظلومیتمان که بدانند که اراذل و اوباش نبودیم. در بخش هایی از فیلم ان را با صحنه هایی از انقلاب در آمیختیم. شاید اگر آن روزگار می بودید معنای آن تلفیق پررنگ تر بود. که بی شباهت نبود صحنه ها و خونها، که سنتی الهی است که بلادی به ظلم و کین هرگز ماندگار نمی ماند. و چقدر صحنه های انقلاب فیلم انذار داشت که بسیار پرسیدنمان از این مقایسه و چه جوابها که …! آن روزها روزگار هجمه بود. سال ۷۸ را می گویم تلخ بود و تلخ گذشت. آخرین روزهای آن سال ترور حجاریان بود و دانشجوی آن روز که روزش را با صبح امروزش شروع می کرد کنجکاور بود و جویای سلامتش. اولین مصاحبه وی بعد از گذشت چهار ماه درباره سالگرد کوی هم در فیلم هست.

بسیاری همین فیلم را بر نتافتند و اجازه پخشش ندادند و فرقی نمی کرد که امام خمینی در آن باشد یا نباشد. اصلا فرقی نمی کرد که چه می گوید، باید تاریخ را دوباره می نوشتند و بودن اسنادی اینچنین برتاریخ ساخته شده ایشان سنگین بود. هرچند مسببان و مسئولین قضا شاکی از حضور امام بودند در این فیلم، اما دانشجویان کم التفات نداشتند که هرکه بود بعد این صحنه ها و چنین می گفت، کافی بود سالن را از تشویق به انفجار کشاند.

همه چیز از ان روز تغییر کرده. فرشاد ابراهیمی که صدایش هست، مسعود ده نمکی که نقشش کم پررنگ نیست، نظری که شاکی است و درخواست مناظره با خاتمی را دارد، همه چیز تغییر کرده و همین تغییر عزمم را جزم می کند که بنویسم. از در و دیوارهای سوخته، از کتابهای پاره شده و عکس های بر زمین ریخته. بنویسم از عزت ابراهیم نژاد، بنویسم از آن روز که رهبری اولین موضع را گرفتند و ما در مسجد دانشگاه جمع بودیم. و ما و دانشجویان ما آنجا نبودند. بنویسم که چگونه فاجعه به پاره شدن عکسی تقلیل پیدا کرد و چگونه جمعی بر آن گریستند. بنویسم از خشم و از غضب، از مرزهای قلوبی که نباید شکسته می شد و چون شد این ما بودیم که نیاز به هدایت داشتیم. بنویسم از آن روز در مسجد دانشگاه. بیرون در تصرف عده ای بود اما بر ما گاز اشک آور می زدند که داخل دانشگاه بودیم و مظلوم. بنویسم از اشک هایی که برای دو موکت نماز جمعه شان ریختند، چون اتش زده شد، تا درمان سوزش گاز اشک آورشان شود. بنویسم از دانشجویی که چشمش را در سجده از دست داد تا دیگر نتواند چشم بر ظلم ببندد. تا بنویسم از یا حسین و یا زهرا! تا بنویسم از زنجیره های انسانی که لایه به لایه جلوی در کوی بستیم تا خارج و داخل با هم یکی نشود و بدانند که قصدمان احقاق حقمان بوده نه اغتشاش! تا بنویسم از ان روز که خبر به ما دادند که یا متفرق شویم و یا … که سپاه حق تیر دارد. و بنویسم از کسانی که یک شبه رهبر جنبش شدند. و بنویسم از کسانی که به ناحق در زندان ماندند. حتی از احمد باطبی هم بنویسم که جرمش فقط پیراهن خونین در دستش بود، هرچند نمی فهمم او را و پناهندگیش را و عکس هایی که این زمانه از او منتشر می شود. بنویسم از تجمع جلوی سردر دانشگاه ، بنویسم از حضور و سخنرانی ادمهایی که حتی حرفهای آن روزهایشان را نیز فراموش کردند، و بنویسم از انها که بر عهدشان با دانشجو ماندند. بنویسم از اضطراب. از اخبار لحظه به لحظه از کشته و زخمی. بنویسم از اینکه چگونه به قول خودشان اراذل در خیابانها بانک آتش می زدند و در کوی با لباس زیر پوش و پیژامه دانشجو دستگیر می کردند. و بنویسم از سیلی، از سیلی که بر گونه دختران می نشست چونکه تاب دیدن رنج همکلاسی هایشان را نداشتند. و چه فرق می کرد که همکلاسشان دختر بود یا پسر. و بنویسم از کینه، از نفرت که سخت آتش می زند برهرچه هست. و بنویسم از ظلم ، از ظلم ، از ظلم که پایدار نمی ماند.

* جملاتی از آخرین سروده عزت ابراهیم نژاد

پی نوشت اول:مطالب مرتبط گذشته:

خاطره نگاری سال گذشته ام از ۱۸ تیر ۷۸ / آقای نظری وقاحت تا کجا؟ شما در وجدان دانشگاه تبرئه نشدید

پی نوشت دوم: سال گذشته هم تلاش کردم برای آپلود فیلم نشد و ماند تا امسال. امسال هم تنها به لطف این برادر عزیز ممکن بود. تمام تلاش را کمانگیر انجام داد و فیلم بد قلقی بود و خیلی زمان برد و من تنها نظاره گر بودم و سپاسگزار! تازه این چیزی هم که می بینید صدا و تصویرش با هم نمی خواند، و می خواهم بدانید که خیلی تلاش شد تا این مشکل نباشد.  شرمنده دوستان!

پی نوشت سوم: این لینک تکه کوتاهتری از فیلمه. یه قسمتایی از فیلم پریده و فقط دوازده دقیقه است. اما ویژگیش اینه که صدا و تصویر با هم می خونه!

۷۴ نظر برای “ما را به خاطر بیاور، ما را که اراذل نبودیم / فیلمی درباره کوی دانشگاه درسالگرد فاجعه”


  1. صبح:

    خانم توحیدلو درک این واقعه که احمد باطبی مجبور به مهاجرت شد و گرنه چند سال دیگر هم باید در زندان شکنجه می شد که کاری ندارد. او بهترین دوران زندگیش را در زندان بو او جوانی زیبایی تحصیلات وهمسرش را از دست داد به نظر شما او باید باز در ایران می ماند و شکنجه می شد. چرا وقتی کسی از ایران به امریکا مرود آن هم بعد از این همه شکنجه نمی توانیم درک کنیم اگر شما جای او بودید چه می کردید می ماندید که مانند اکبر محمدی در زندان کشته شوید؟

  2. سمیه:

    قطعا هر انسانی آزاده و می تونه انتخاب بکنه. و من هم به انتخاب های اونها احترام می گذارم. باطبی خیلی بهش ظلم شد برای هیچ. اینم می دونم. امایی دارم که فکر نمی کنم لازم باشه درباره اش بنویسم. فقط می تونم بگم برای ایشو.ن احترام قائلم!

  3. مسعود:

    منم ازاول تا آخرحوادث جلو چشمه ولی آقای باطبی اون وقت جزو جایی نبود یعنی آدم شناخته شده ای نبود حتی اکبر محمدی هم جزو بچه های مطرح و تاثیرگذار به حساب نمی آمد تو قضیه کوی بچه های پلی تکنیک مثه علی افشاری کار رهبری رو انجام می دادن این باباهم می تونست بره یه جا غیر آمریکا یعنی تو این دنیا فقط آزادی توآمریکاست؟

  4. روزان:

    تابستان سوزان ۷۸
    صبح روز سه شنبه ۱۵ تیرماه ۱۳۷۸، عابرانی که در تب وتاب فضای دگرگون شده پس از دوم خرداد ۷۶، بیشتر از همیشه به پیشخوان روزنامه فروشی ها سر می کشیدند، دیدند که یک روزنامه…

  5. سمیه:

    من معذور از نشر یک سری کامنتها هستم. توضیحش هم واضحه. چندبار هم گفته ام. و خوشبختانه خوانندگان اینجا خوب می دانند. شرمنده!

  6. حمید:

    بله توضیحش واضح هست ۳ دلیل برای پاک کردن یک کامنت وجود داره یکی به دلایل امنیتی است که مشکلی نیست به این دلیل پاک بشه. یکی به دلیل توهین به فردی که درخور توهین نیست در اینصورت هم مشکلی نیست که پاک بشه. یکی به دلیل ارادت صاخب وبلاگ به فردی که در موردش حرفی زده شده. ولی این آخری خیلی اشکال داره. حالا دلایل شما برای پاک کردن یک کامنت کدوم یکیشون هست؟ مهم این هست. و کامنتم رو هم پاک کنید چون برای خودتون نوشتم که بخونید و خوندینش به خصوص قسمت آخرش رو

  7. طلبه:

    خانم توحیدلو
    ای کاش می گفتید امروز که به مجموع حوادث آن روزها نگاه می کنید چه درس ها یا تجربه هایی را از آن آموخته اید. طبیعتا چرخ زمان را نمی توان به عقب برگرداند ولی می توان گذشته را چراغ راه آینده کرد. بنابراین شما که از نزدیک در جریان وقایع بودید اگر دانشجویی امروز از شما بپرسد که چه چیزهایی می شود از آنچه گذشت بیاموزیم پاسخ شما چیست؟ اگر دوست داشتید بیان کنید.
    همچنین دوستان دیگر هم اگر نظراتشان را بگویند خوب است. فکر می کنم یک نوع تفکر جمعی انجام می شود.

  8. سایت خبری تحلیلی پارسینه:

    این مطلب نیز انتشار یافت.

  9. بهنام:

    نظر سمیه خانم اینستکه ، باطبی هیچ کاره بود و هیچ کاری هم نکرده بود و خلاصه هیچی نبود. (چدنبار هم اینرا خیلی محترمانه تکرار کردند)
    انشالله یک روزی دوره دکترای رهبری حرکتهای دانشجویی هم ایجاد میشود بعد سمیه خانم هم تشریف میبرند مدرک دکترای رهبری حرکتهای دانشجویی هم میگیرند که دوباره یکی از این هیچی های قابل احترام الکی اسم در نکند وقتی که نه تحصیلاتش را دارد نه صلاحیتش را!

    تمام این قصه ها و فیلم و ادا برای اینستکه بگوید (همانی را که آن برادر گفت) باطبی کسی نبود و کاره ای نبود و از همه مهمتر کسی نمی شناختش. آخر میدانید که در ایران این آخری از همه چیز مهمتر است!
    موضوع اینستکه آنروزها سمیه خانم چادر به کمر محکم کرده بود و خیلی کارها کرد! راستی سمیه جان! اگر وقت کردید وسط این همه شعار بفرمایید آنروزها بر شما چه گذشت؟ شما چادر خونی را بالای سر گرفته بودی؟

    برای من ولی همین هیچی ها ارزشدارند که در آن لحظه تعیین سرنوشت فکر مصلحت نظام را نمیکنند و پیراهن خونی را بالای دست میگیرند. تعدادشان هم کم نیست. چیزی را که شما نمیفهمی ولی رژیم خوب میفهمد هم همین است که کسی که اعتراض دارد و نق میزند ولی کاری به اصل ندارد و دور و بر فرعیات گرد و خاک میکند خطری ندارد، بگذار باشد!
    کسی را راحت نمیگذارد و فراری میدهد که سراغ دارد با ریشه ور میرود.(اینستکه طرح میبرد مجلس برای اعدام وبلاگ نویس! نه برای شما!)

    باطبی هم همینکه از ایران رفت دیگر رفت! بعید است دیگر کسی خاطرش را بخواهد. ولی اگر میماند یا باید سرمی سپرد یا میمرد! همه که مثل شما شجاع نیستند این یکی فکر کرد زنده اش مفیدتر است. شاید هم نباشد!

    شما بکارتان برسید. رصد بفرمایید و بشینید آش بخورید تا آخوند با آزادی از راه برسد!

    در حاشیه، پارک بانوان په شد؟ نرفتید یک قدمی بزنید باد لای موهایتان بوزد؟

  10. قلندر:

    به حجت
    میل من رو دریافت کردید؟

  11. قلندر:

    به طلبه در پست قبلی کامنتی گذاشتم ، لطفا بخوانید.

  12. حجت:

    به قلندر

    من همون روز برات ایمیل فرستادم . بد نیست بعضی وقتها ایمیلت رو چک کنی ها . ;-)

  13. مسعود:

    من یک سوال از این آقا بهنام دارم اون وقت که ما توی کوی دانشگاه کتک می خوردیم شماکجا بودی؟مشکل اینه که ما سران حرکت کوی رو که خودمون اونجابودیم باید از voa بشناسیم!مایی که از اول مخالف رجاله بازی وحرکت از کوی به خیابون بودیم می دونستیم که حکومت دنبال اینه که دانشجوها رو درحد اراذال واوباش حمله کننده به بانک ها وبازار پایین بیاره.ولی آخرش همون شد که نباید می شد

  14. محمد جواد شکری:

    اون روزها من دوم دبیرستان بودم و دور از تهران! اهل اینترنت و ماهوراه هم نبودم!!! تلویزیون جمهوری اسلامی هم که… خیلی بعد از اون روزها عمق فاجعه رو درک کردم! نمی دونم چی باید بگم اما فکر می کنم جنبش دانشجویی خیلی وقته تو ایران اون کارکردهای خودش رو نداره، دانشجوها عموما درک سیاسی و اقتصادی بالایی از امورات کشور و جهان ندارن! من فکر می کنم دانشگاه با این وضعیت بهتره جایی باشه برای تربیت کسانی که بعد از دانشگاه حرفی برای گفتن داشته باشتن

  15. بهنام:

    مسعود خان مشکل اول شما اینستکه فکر میکنی تنها کتک خورده روزگاری، بعد اینکه فکر میکنی بابت کتکهایی که خوردی هم بقیه بدهکار شما هستند!
    بنده اندازه خودم کتکم را خوردم، بابت این موضوع هم از کسی طلبکار نیستم.
    این سوال شما مثل اینستکه من هم از شما بپرسم وقتی که ما فریاد میزدیم جمهوری اسلامی یعنی دیکتاتوری مذهبی بعد چماق میخوردیم شما کجا بودی!
    خوب برادر من همه که قرار نیست همه جا باشند!
    بعد هم اگر رفتن داخل خیابان کار اراذل و اوباش است، میشود تکلیف شورش ۵۷ را هم معلوم کنی که چی چی بود؟! تنبان که دو تا نمیشود! یا برای حق میشود ریخت توی خیابان یا نمیشود؟ شما بگو؟
    اینهم که شما دنبال سران حرکت کوی میگردی یکی از بدبختی های دور و دراز ما ایرانی هاست که بدون سر کارمان راه نمیافتد! حالا آنهایی که خارج هستند سر مار! شما و سمیه خانم که سر درست هستید چکار کردید؟!

    یاد یک ماجرایی افتادم! عده ای از دانشجوهای کوی دانشگاه جمع شده بودند بابت کیفیت بد غذا و شعار میدادند خامنه ای رهبر است! از ترس اینکه خدای نکرده اعتراضشان منصوب به اراذل و اوباش و ضد انقلاب نشود!(-:

  16. مسعود:

    ماطلبکار کسی نیستیم ولی تاریخ رو از کسی بپرس که اونجا بوده نه اون که تو لس آنجلس داشته آب هویج می خورده .همین که اونجانبودی همه چیزو می رسونه!درضمن مثل اینکه فرق شورش و انقلاب رو هنوز نمی دونی بیشترمطالعه کنید.کتاب بخوانید…

  17. بهنام:

    مسعود جان جانان! توی لوس آنجلس آب هویج خوردن دیگران هیچ ارتباطی با تاریخ ندارد!
    تو هم تاریخ شورش ۵۷ را از کسی بپرس که آنجا بوده!
    فرقش هم مال شما! کتاب هم چشم میرویم قرآن میخوانیم که مثل شما باسوات بشویم سرانه مطالعه را هم بالا ببریم.

    عزیزجان اول تنبانت را یکی بکن بعد دنبال حق بدو بدو کن.

  18. حمید:

    مسعود خان این حکومت خیلی نامها بر مخالفینش مگذاره.برای پرهیز از نامگذاریهای حکومت خودمون رو لال کنیم یا هیچ حرکتی نکنیم؟ اتفاقا خیلی کار خوبی کردند چون دست کم برای چند روز هم که شده بود رژیم خامنه ای از ترس توی خودش…. . و گوشه ای از قدرت ملت رو به رخ رژیم کشید.

  19. مسعود:

    به بهی!! مثل اینکه از بحث تنبان خیلی خوشت می آد؟ادبیاتت منو کشت!

    ولی فرق انقلاب با شورش رو بخون حتمن تو کتاب های علوم سیاسی هست با تربیت!

  20. حجت:

    آقای مسعود اصلا معلوم هست حرف تو چیه ، طرف کی هستی ، چی میگی ؟ من که نفهمیدم اصلا ناراحتی تو چیه . مگه قراره هر کسی که در اونجا حضور داشته تنها حرف بزنه ؟ خوب حالا تو که حضور داشتی و کتک خوردی چی میگی ، صریح بگو ما بفهمیم موضعت چیه .

    به خانم (( توحید لو )) :
    گفته ای که : “حتی از احمد باطبی هم بنویسم که جرمش فقط پیراهن خونین در دستش بود، هرچند نمی فهمم او را و پناهندگیش را و عکس هایی که این زمانه از او منتشر می شود.”

    من هم نمیفهمم که شما چه چیزی را نمیفهمید . البته شاید قابل درک باشد که شکنجه هایی که او کشیده و کتک هایی را که او خورده را درک نکنید. ولی ای کاش میتوانستم که آرزو کنم که همان بلایی که بر سر او آمد بر سر شما هم می آمد که شاید فرارش از ایران را کمی درک کنید . ولی هر چه که فکر میکنم نمیتوانم راضی شوم که چنین بلایی بر سر شما یا حتی عزیزانت بیاد که فرار او را درک کنی . ولی آیا حتی نمیتوانید در تصورتان هم بیاید که چرا یک جوان ۲۹ ساله باید در چنین سنی اینقدر ناراحتی جسمی و روحی داشته باشد . چرا باید در چنین سنی یک سکته کرده باشد ؟ آیا اگر شما بجای او بودید فرار را بر قرار ترجیح نمیدادید ؟ شما واقعا چه چیزی را درک نمی کنید ؟ آیا او باید میماند تا دوباره به زندان برگردد و شکنجه شود و چه بسا زیر شکنجه کشته شود ؟ آیا درک نمیکنید که او حق دارد آزاد زندگی کند ؟ آیا درک نمیکنید که او چرا باید بخاطر بالا بردن یک پیراهن خونی اینهمه شکنجه ببیند . ؟
    او در حالت عادی شاید مثل اکثریت مردم ایران تنها یک مخالف معمولی نظام بود ، ولی این رژیم از و یک دشمن درجه یک نظام ساخت . به نظر من بهترین کاری که میتوانست بکند این بود که از ایران برود . حال بعضیها این ایراد را میگیرند که چرا از میان اینهمه کشور، آمریکا . اولا که انتخاب خودش بود ، در ثانی چرا آمریکا نه ؟ آنجا اقلا جای پیشرفت و جبران ۹ سال از دست رفته بیشتر است . اصلا هم کسی انکار نمیکند که او اکنون یک دشمن درجه یک نظام است ، اتفاقا حق هم دارد . مکند فکر میکنید بعد از ۹ سال زندان و شکنجه عاشق ولایت فقیه شده باشد .
    خوشبختانه او امروز خود جواب امثال شما را داده است. در اینجا : http://www.roozonline.com/archives/2008/07/post_8210.php

    قسمتی از نوشته اش را اینجا می آورم :
    “دوستانی که مارا متهم به چیز های جور واجور می کنند از این تجربه و شناخت بی ‏بهره اند . من و امثال من دست کسی چک و سفته ندادیم که تا ابد بخواهیم زندان بمانیم . به کسی هم ‏بدهکار نیستیم تا هرکاری که می خواهیم بکنیم اول از آنها اجازه اخذ کنیم . این راهی است که کاملا به ‏خود آدم مربوط می شود . دوستانی که خیلی نگران هستند بفرمایند بروند در همان شرایط ما و نسخه ‏ای که برای امثال من می پیچند را برای خودشان بپیچند ببینیم آیا بهتر از ما عمل خواهند کرد ؟ جاده ‏باز است و راه هم دراز . من برای خودم برنامه ریزی دارم که با مشورت خیلی از دوستان مبارز آن ‏را تدوین کردم و به آن هم عمل خواهم کرد . با مشورت و راهنمایی های دیگر دوستان هم حتما موفق ‏خواهیم بود . یادتان باشد این تاریخ است که در مورد ما و عملکرد ما قضاوت می کند. به گفته دکتر ‏‏ شریعتی، من از دفاع کردن از خودم نفرت دارم که این کار، کار آدم های سست است . مرد پاک را ‏زندگی و زمان تنها نمیگذارند . زندگی اش از او دفاع و زمان تبرئه اش می کندهرچند سنگ ها را ‏بسته و سگ ها را رهاکرده باشند.‏”

    “هواپیمایی که می رفت آمریکا.‏
    بله ؛ آمریکا. راستی من از همه لحظات خروجم از ایران با موبایلم فیلم گرفته ام.از لحظه راه افتادن از ‏تهران؛ خروج از مرز. سوار قاطر بودن. دفتر سازمان ملل. همه اینها را با موبایلم گرفتم.فایل های ‏صوتی و تصویری. صحبت های کسی که از وزارت اطلاعات در عراق به من زنگ زد. همه و همه. ‏و به زودی فعالان حقوق بشر گزارش ویدئو ، فایل صوتی و کپی مدارک مربوط به یو ان و حضور ‏من را در این کشور به صورت مستند منتشر می کنند.‏
    چرا؟
    جون بر اساس تجربه دیگران می دانستم به محض اینکه خارج شوم حرف ها شروع می شود. و من ‏می خواستم همه بدانند که چطوری از کشور خارج شدم و به اینجا رسیدم.‏”
    مسعود جان تو که در لس آنجلس نبودی و آب هویج نمی خوردی و اینجابودی و شورش کردی و کتک خوردی بعد از حادثه ۱۸ تیر آن را چگونه به مردم معرفی کردی . دیدیم که همان روز رهبر انقلاب این حادثه را به پاره کردن عکس خودشان (همراه با اشک حضار) تقلیل دادند . تو چه کردی در مقابل این تحریف ؟ !!!

  21. کمانگیر:

    [...] نوشت: حتما این نوشته ی خانم توحیدلو را بخوانید. ایشان آن روزها در مرکز قائله بودند و ویدئوی [...]

  22. قلندر:

    آقا حجت من میات رو دریافت نکردم. باز میل فرستادم میشه دوباره بفرستی؟

  23. قلندر:

    آقا حجت من میلت رو دریافت نکردم. باز میل فرستادم میشه دوباره بفرستی؟

  24. حمید:

    مسعود خان انقلاب؟ تو به هیجانهای کور سال ۵۷ میگی انقلاب؟ در ضمن یادم رفت بگم که سگ کانال تلویزیونی صدای آمریکا میارزه به صداسیمای جمهوری اسلامی
    چرا پاک نمیکنی کامنتم رو؟در انتظار تایید دیگه گذاشتیش چیکار؟ داری شمارش معکوس روش اجرا میکنی سمیه خانم؟

  25. طلبه:

    جناب قلندر
    پاسخی دادم. لطفا به پست قبلی مراجعه کنید.

  26. طلبه:

    جناب آقا بهنام
    سلام و رسیدن به خیر. ذکر خیری از شما کردیم و سراغ گرفتیم. اول گمان کردیم ماه رجب است و رفته اید دنبال خودسازی ولی الان که برگشتید مشخص می شود که نخیر به دنبال آماده سازی برای حمله جدید بوده اید و خوشبختانه با توپ پر هم آمده اید :-)

  27. طلبه:

    دوستان
    به نظر می رسد دعوا بر سر این که چه کسی کجا بوده یا حالا کجا هست چندان فایده ای نداشته باشد. حداقل به این خاطر که فعلااثبات آن ممکن نیست.
    بنابراین اگر موافق باشید من پیشنهادی که در چند کامنت بالاتر مطرح کردم دوباره مطرح می کنم. اگر دوستان، از جمله آقابهنام، آقا حمید و آقا حجت ، موافق بودند بحث را از این جهت ادامه دهیم تا مفید تر باشد.
    پیشنهاد من این بود:
    ((خانم توحیدلو
    ای کاش می گفتید امروز که به مجموع حوادث آن روزها نگاه می کنید چه درس ها یا تجربه هایی را از آن آموخته اید. طبیعتا چرخ زمان را نمی توان به عقب برگرداند ولی می توان گذشته را چراغ راه آینده کرد. بنابراین شما که از نزدیک در جریان وقایع بودید اگر دانشجویی امروز از شما بپرسد که چه چیزهایی می شود از آنچه گذشت بیاموزیم پاسخ شما چیست؟ اگر دوست داشتید بیان کنید.
    همچنین دوستان دیگر هم اگر نظراتشان را بگویند خوب است. فکر می کنم یک نوع تفکر جمعی انجام می شود.))

  28. محمد:

    سلام
    لطفا یه عزیزی لطف کنه این نسخه کامل فیلم رو با فرمت WMV که کم حجم تر است رو در یه سایتی مثل رپید شیر آپلود کنه چون من نمیتونم دانلودش کنم و خیلی هم میخوامش

  29. حجت:

    طلبه حرف خوبی میزنه ،
    آقا مسعود تو که اونجا بودی و کتک هم خوردی شروع کن .
    خانم (( توحید لو )) شما هم که اونجا بودی ، شما هم بگو .

    :-)

  30. مسعود:

    حجت جان من چی بگم وقتی سنگ ها را ‏بسته و سگ ها را رهاکرده باشند.

  31. رونا:

    پانزدهمین شماره ماهنامه رونا با موضوع نفت در ایران(دولت رانتیر_ملت رانتیر) با آثار و گفتاری از دکترمسعود کوهستانی نژاد معاون پژوهشی بنیاد تاریخ ،دکتر سعید میر ترابی مولف کتاب مسائل نفت ایران ، دکتر حیدر پوریان سردبیر ماهنامه اقتصاد ایران ، دکتر حسین آفریده رئیس کمیسیون انرژی مجلس ششم ، مهندس حسینی معاون وزیر نفت در دولتهای سازندگی و اصلاحات و مبدع قراردادهای نفتی بیع متقابل ، مهندس کمال دانشیار رئیس کمیسیون انرژی مجلس هفتم ، دکتر صادق زیباکلام ، دکتر شمس اردکانی سفیر اسبق ایران در کویت و طراح اولیه خط لوله صلح ، مهندس عباس عبدی روزنامه نگار ، دکتر نرسی قربان مدیر عامل شرکت بین المللی نارکنگان ، مهندس معین فر وزیر نفت دولت بازرگان ، دکتر فرشاد مومنی ،مهندس لطف ا… میثمی مدیر مسئول ماهنامه چشم انداز ایران ، مهندس علی هاشمی رفسنجانی معاون وزیر نفت دولت سازندگی و… منتشر شد.

  32. سمیه:

    من از دوستان بابت اطلاع رسانی درباه احمد باطبی متشکرم. اما خواهش می کنم ادامه ندهید. من ممکن است اعتقادی داشته باشم. اما آن را برای خودم فعلا نگه داشته ام و دوست ندارم درباره آن بنویسم. فعلا دوست دارم بگویم به ایشان احترام می گذارم. قاعدتا شرایط سختی را پشت سر گذاشته اند. پس لطفا در این باره ننویسید.
    درباره کجا بودیم و چه شدیم هم جناب طلبه خود پیداست. معلوم نیست؟ در دانه دانه این پست ها شما تلخی ماندگار را نمی بینید؟ با این تفاوت که من همچنان تلخم ولی دوست دارم که میهنم آباد و آزاد و مستقل باشد. نیازی نیست بنشینم ببینم کجا بودیم و الان کجاییم. معلوم است که کجا هستیم!

  33. طلبه:

    خانم توحیدلو
    من تلخی نوشته ها را متوجه می شوم ولی معتقدم جامعه ای که بخواهد فقط با تلخی هایش زندگی کند یا آنها را از یاد ببرد و نخواهد از آنها درس بگیرد محکوم به آن است که آنها را تکرار کند. اتفاقا کسی که می خواهد میهنش آباد و آزاد و مستقل باشد باید بیش از دیگران در باره آن تلخی ها بیاندیشد و درست به همین دلیل نیاز است که بنشیند ببیند کجا بوده و به کجا می خواهد برسد.
    به نظر من این عدم تحلیل تاریخی و عدم آگاهی کافی از کذشته و عدم ترسیم مسیر آینده و عدم درس آموزی از دست کم تاریخ معاصر ایران، یکی از نقاط ضعف بسیاری از دانشجویان ماست.
    این موضوع، پاسخی نیز هست به بحث شما درباره عدم تاثیرگذاری جدی دانشگاه، که در یکی از پست های قبلی مطرح کردید.

  34. قلندر:

    در ۱۸ تیر ۷۸ من دانشجوی همون دانشگاه بودم (امیرآباد) البته خوابگاهی نبودم و متاسفانه نمی تونم بگم در اون زمان کمکی به جنبش دانشجویی کردم هرچند اگر می تونستم کاری می کردم اما آقای طلبه همانطور که خانم توحیدلو گفتند تجربه ای که بدست آمده آنست که بانیان و آمران آن جنایت و مجریان آن نه تنها مجرم شناخته نشدند و نه جلوی آنها گرفته شد، تمام هزینه ها را دانشجویان پرداختند و هنوز می پردازند، تنها تلخی مانده و تلخی! یادم اون روزها کاملا متعجب و ناراحت و خشمگین از خودم و اطرافیانم می پرسیدم : ما جوانان این مملکتیم، دانشجوی این کشوریم، چرا این رفتارو میکنند؟ کجای این دنیا با جوانانشون اینطور می کنند که اینها؟

  35. قلندر:

    جناب حجت، متشکرم.

  36. مهزاد:

    خیلی گریه کردم چقدر حقیریم اگه فراموش کنیم. من خیلی بچه بودم ۱۲ سالم بود ولی هرگز یادم نرفت!!! شاید برای فراموش کردن این چیزها بزرگی و پست فطرتی لازم باشه. الآن دانشجو هستم ولی دانشجو ها هم دیگه مثل قبل نیستند!!!

  37. مصطفی رسته مقدم:

    ُسلام
    من هم آن فاجعه را بخوبی به یاد دارم. هرچند که در آنز مان دانشجو نبویدم و در تهران هم نبودم. اما به نظرم اینکه چه کسی آنجا بوده و چه کسی آنجا نبوده اصلاً محل بحث نیست. حتی اینکه آیا حق مثلاً با احمد باطبی و امثالهم هست که از ایران رفته اند و تلاش برای رسیدن به دموکراسی را در آن سوی آبها دنبال می کنند یا با امثال خانم دکتر توحیدلو هم بحثی حاشیه ای و فرعی است. کافیست فقط به مبانی دموکراسی و جامعه مدنی پایبند باشیم. خانم توحیدلو به روشی برای تلاش برای استقرار دموکراسی پایبند است و آقای باطبی به روشی دیگر. هرچند که من به شخصه به حرف دکتر یزدی بسیار اعتقاد دارم که می گفت وقتی می خواهی برای سعادت و آزادی مردمت تلاش کنی، نمی توانی دور از آنها باشی-نقل به مضمون- اما در عین حال معتقدم تلاش برای استقرار دموکراسیو جامعه مدنی تلاشی است همه جانبه که هم در درون نظام و هم در برون نظام-البته به گونه ای نرم افزاری- باید با هم پیش برود. لکن افرادی که تمام مشقات را تحمل می کنند و ماندن در زنگی مشقت بار داخل را بر مهاجرت ترجیح می دهند کارشان بسی پسندیده تر است و البته این هم یک نظر کاملاً شخصی است و دوستان حق دارند تا با آن مخالف باشند. به هر حال من هم تقریباً با مطلبی در همین زمینه به روزم.

  38. مصطفی رسته مقدم:

    ُاین روایت اقتدارگرایانه از فاجعه کوی دانشگاه را هم بخوانید بد نیست. واقعاً تاسف آور است.

  39. 0.5 » تجدید بیعت:

    [...] مرتبط: ما را به خاطر بیاور، ما را که اراذل نبودیم / فیلمی دربار… [...]

  40. نیم:

    مسعود جان. جسارتن حرف مفتی زدی. تاریخ به من یکی ثابت کرد درستش همین بود که ریختیم تو خیابون و اشتباه اش این بود که ساختیم با اصلاح طلبان. سخنرانی درودیان عضو علی البدل شورای شهر روز ۲۲ تیر یادته؟ گفت همه برید خونه هاتون فردا مجوز گرفتیم برای بیرون. فرداش شد بسیج پارتی و سرگوب. درودیان دروغ گفته بود. الان هم بعد از نه سال وقتشه که یکی از شما محافظه کارترها به ما آنارشیست تر ها در مورد اون دروغ وقیحانه جواب پس بده. ما یادمون نرفته و جواب می خوایم!

  41. نیم:

    ببخشید خانم توحیدلو یک حرف دل ام مونده که بزنم به بعضی از نثرهای کامنت های این وبلاگ. نثرهایی که همه اش قربانی هستند یعنی آی مارا زدند و کشتند و ما مظلوم بودیم و پدرمان را در آوردند. همه اش تلخی مانده و همه اش خاطرات تلخ و …

    اینها به نظر من شبیه غر غر است. ما ایرانی ها غر غر می کنیم و خودمون رو می کشیم کنار. یاد نگرفتیم محکم باشیم بریم جلو و حق مون رو بگیریم. الان وقت زنجموره و یاد کردن از تلخی ها نیست. الان وقتشه محکم بگیم خوب کردیم. خوب ترش هم می کنیم. کسی که داره می زنه باید دست اش رو گاز گرفت. رحمت و این مزخرفات هم همه اش از ترسو بودن میاد. اصلاح طلبان متاسفانه در عین باشعوری ترسو ترین زمامداران این مملکت بودند که با تساهل و تسامح شان از یاد ما بردند که چقدر باید در پیگیری مطالبات مان محکم باشیم.

    چقدر حرف بی ربط و البته حساب زدم ها!

  42. نیم:

    به تمام خوانندگان و کامنت گذاران عزیز:

    به عنوان یکی از هزاران دانشجویی که در بطن جریان بودم یک دنیا حرف دارم که از تجربیات ام بزنم. شنیدم که طرفدارانی دارد.

    طالبید کامنت بگذارید ارزانی تان کنم :)

  43. نیم:

    به عنوان آخرین کامنت قبل از خواب با بهنام هم بدجوری موافق هستم :)

  44. بهنام:

    یکی را به جرم حرف زیادی کتک مفصلی مهمان کرده بودند و کشان کشان میبردند. بنده خدایی که تماشا میکرد اینقدر هیجان زده شد که خودش را انداخت میان که “تو رو بخدا منو نزینید ولم کنید برم”!(-:

    سر و کار ما با کسانی است که بابت بالا گرفتن پیراهن خونی (به گفته سمیه خانم توسط یک هیچی!) حکم اعدام صادر مینکد. حالا شما بیا بگو ظلم، مظلوم، من بودم، اونا نبودن، رهبر یه شبه، …!

    شما هم که حتما شهید شدید!(-:

    جالب هم هست که وسط این ظلم و مظلوم هیچ صحبتی از ظالم نیست؟! (تشریف ببرید مطلب را بخوانید!) این ظلم را کی داشت میکوبید تو سر شمای مظلوم؟ خاتمی؟ نوری؟ یا آن عده بسیجی مخلص؟ نه عزیز، آن یک نفر که شما با شنیدن اسمش دست پاچه میافتی روی کامنتها که پاک بکنی یا نکنی و چه کار کنی مثل رهبر یک شبه! راهی زندان نشوی، آن یک نفر بود.

    بشین به انتظار که از زیر عمامه و چادر آزادی و رفاه و… صدتا شعر و شعار دیگر در بیاید!

    در مورد باطبی هم خوب دوستان لطفا دیگر ننویسند چون سمیه جان خودشان یک عقیده ای دارند که صلاح نمیدانند فعلا مطرح کنند (که هیچی بوده بودن ایشان است البته!) پس لطفا قوانین را رعایت کنید! دستور است!

  45. مریم:

    سلام سمیه خانم…خوبی؟ هر دفعه میام و مطالبت رو میخونم.ولی این دفعه نشد چیزی نگم…اون چند روزی رو که توی اون ساختمان جهاد دانشگاهی بودیم از یادم نمیره… یا حتی سالگرد کوی رو که توی خرم آباد ،اصلاح شده چکاوک رو پخش کردیم… و خیلی چیزهای دیگه که…!
    دلم برای خانم دکتر تنگ شده…انقدر درگیره که خیلی وقته جواب تلفنم رو هم نمیده…
    —————————
    سمیه: مریم جان نمی دونی بعضی وقتها چقدر خوشحالی داره وقتی می فهمی دوستت امده و بهت سر زده. کلی ذوق کردم اینجا دیدمت. خصوصا پای همین پست. این دو سه روزه تمام به فکر تو بودم و بقیه ای که … یادش بخیر!‌ منم از این خانوم دکتر خبر ندارم. فکر کردم تو با خبری !

  46. حمید:

    طلبه منظورش این هست که چه جوری خودمون رو لال کنیم و حواسمون به گفتار و افکار و کردارمون باشه تا مبادا حرفهامون و عقیده هامون و رفتارمون، دل “آقا” و “آقا دوستان” رو برنجونه و چهره اصلی رژیم و عمالش رو آشکار کنه. منظورش این هست که از گذشته عبرت بگیرید و تمام حواستون رو جمع کنید که حرفی نزنید که دل “آقاو ولی” این طلبه و امثال ایشون به درد بیاد تا نوچه های این”آقا” بریزند و حقتون رو کف دستتون بگذارند. ای آقا یک اتفاقی بوده که افتاده دندتون نرم تا حواستون به حرف زدن و فکر کردنتون میبود.مهم حالا هست باید حواستون رو جمع کنید که بچه خوبی باشید آسه برید و آسه بیاید تا فرزندان”آقا” شاختون نزنند.

  47. ساجدی(خطاب به بهنام):

    با فرض اینکه به قول شما تمام مشکلات از همان یک نفر است به نظر شما چه باید کرد؟؟؟ آیا میشود در مقابلش ایستاد؟؟..قطعا نمی گویید که باید دوباره انقلاب کرد که حرف خنده داری است…حتما میگویید باید امثال خانم توحیدلو “سیبل” حملاتشون رو روی همون یکنفر زوم کنند درسته؟؟ میگویید باید مثلا علیه آن فرد روشنگری کنند و این حرفها…اما فکر نمیکنید با این کارها تنها حساسیت حکومت زیاد میشود و جلوی همین چند تا روزنه را خواهد گرفت؟ عده زیادی به دردسر می افتند و باز هم سر جای اول خودمان هستیم….تازه جای جالبش این جاست که شما خودتان هم حاضر نیستید وارد این عرصه شوید و مثلا با اسم حقیقی یک سایت بزنید و روشنگری کنید آنگاه توقع دارید شخصی مانند صاحب این وبلاگ که خیلی ها میشناسنش این کار بکند و این همه ریسک الکی را به جان بخرد(به قول معروف بیرون ایستاده اید و مرتب میگویید لنگش کن).

  48. ارتش سایه ها:

    ۱: امروز ۱۷+۱ تیره… مریم مهتدی اینجور نوشت و من هم خوشم آمد….
    اینکه یاد فیلم شهر موشها افتادم و اسمش رو نبر….
    ۲: امروز ۱۸ تیره و نمی دونم اگر تاریخ برگرده رییس جمهور سابقآ محبوب حاضر میشه یکبار فقط یکبار دست از محافظه کاری برداره و بیاد و در جمعمون حرف بزنه….
    ۳: امروز ۱۸ تیره … شکستها و پیروزی هایمان سخیف شده اند… در حد مچگیری یه استاده (( شاید )) فاسد…
    ۴: امروز ۱۸ تیره و من اینقدر تکرارش میکنم که بدانیم حافظه مان انگار کاملن از کار نیفتاده است… ۱۸ تیر… تکرار میکنم…
    ۵: در خیلی مخلص گوییهایم و امضاهایم تغییری ایجاد نشد امسال… هرچند امروز ۱۸ تیر است….

  49. ساجدی(خطاب به بهنام):

    باید قبول کرد که در حال حاضر و با شرایط موجود راهی جز اصلاحات تدریجی وجود ندارد و ایستادگی و حمله مستقیم به بعضی ارکان نظام جز انتحار سیاسی جریانات فعال ثمر دیگری ندارد…باید ایستاد و از همین چند روزنه موجود استفاده کرد…اینکه هی بایستیم و ایراد بگیریم و بگوییم اشکال از فلان جاو از بهمان جاست پس فایده ندارد بیشتر به نوعی “بی عملی سیاسی” می انجامد تا یکسری راه حل جدی و فقط همانها هم که با دست خالی ایستاده اند را دلسرد میکنیم

  50. بهنام:

    ساجدی جان، مطلب این نیست که یک شورش دیگر بکنیم یا نکنیم. نگاه شما طوری است که انگار منتظر یک جعبه هستید رویش نوشته “راه حل جدی و عملی” که درش را باز کنید همه این باید ها نباید هایی که میفرمایید را در بیاورید کار درست بشود!

    جامعه اینطوری حرکت نمیکند، قبلا هم نکرده، بعدا هم نخواهد کرد.
    کلید خاموش و روشن هم ندارد که هر لحظه بنده و شما تصمیم گرفتیم جریانش را عوض کنیم.

    این حرفها که اینجا نوشتیم در مورد چطور شورش (انقلاب!) کردن هم نبود و نیست موضوع یک چیز دیگری است که یک عده از آن “با عملهای سیاسی” برای خودشان از هر حرکت مردمی (حالا دانشجویی یا هرچی) حق آب و گل قایلند!

    یعنی شما بفرما جمهوری اسلامی و اینهمه نخبگانش بلانسبت عقل ندارند که یک دانشجوی ساده را بابت پیراهن خونی بالا گرفتن تا اعدام میبرند بعد سمیه و مسعود و مریم و …(یا خود بنده) که آنجا بودند و خیلی بهشان سخت گذشته راست راست راه میروند.

    راه حلی هم که شما میخواهی نه توی جیب من است نه توی وبلاگ این و آن. داخل مردم است، تا وقتی مردم برای حکومت مشروعیت دینی متصور هستند هرکاری هم که بکنید تغییری حاصل نمیشود. حالا شاید یک روزی روسری را سفت میخواهند و یک روزی شل هم اجازه میدهند. ولی اصل مطلب که سرمایه ملت و رگ و ریشه مملکت است از دستشان در نمیرود.

    اینکه با اسم واقعی جرات نمیکنم بنویسم خیلی دلیلش معلوم است!(-:
    اینکه سمیه خانم هم با اسم واقعی مینویسد دلیلش معلوم است!
    برای عزیزان امثال ما کافریم و خونمان حلال (نخیر پس آدرس منزل را هم بدهم خدمتشان!)
    ولی سمیه خانم، اول و آخرش برای اسلام مینویسد.

    این باید و نباید ها را هم عجالتا خود شما عمل کن، من هم راه خودم را میروم. چشمم کور و دندم نرم. کسی هم نخواسته صاحب وبلاگ بپرد داخل دهان شیر! یا برای نجات کشور تشریف ببرد یک نفر را ترور کند!(-:
    حرفش را زده من هم حرفم رامیزنم قضاوت هم با خواننده است.

  51. صبح:

    منم ۱۸ تیر بودم جزو بچه های دانشگاه تهران. هنوز تمام اون خاطات یادم است. فقط من به خانم سمیه بگم اون موقع هیچ کس یک شبه رهبر دانشجو ها نشد . من نمی دونم منظورتون چه شخصی است ولی می دونم ترکیب انجمن اسلامی دانشگاه تهران دست چه آدمهای خشک و غیر قابل انعطافی بود. الان ترکیب انجمن و دفتر تحکیم وحدت دست بچه های سکولار است. سمیه خانم عزیز مسلما انجمن اسلامی هم نمی خواست کار به اونجا ها بکشه که بچه ها شعار تند بدند و جمهوری اسلامی رو از ریشه واساس مورد خطاب قرار بدند چون اون زمان انجمن اسلامی دست یک مشت حزب اللهی چپ گرا بود و دست دانشجوهای ورودی ۶۰ که چندین بار ذرسهشون رو مشروظط شده بودند . مثل آقای حجتی که الان اسمش وگذاشته اصلاح طلب و تو حزب اعتماد ملیه . افراد داخل انجمن همه این تیپی بودند. و شما هم به مرور تغییر کردی. البته خدارا شکر که کم کم انجمن از دست آنها در آمد و بچه های خوش فکر به آن راه پیدا کردند. من به شما بگویم که آن جنبش رهبر خاص نداشت و یک جریان خودجوش دانشجویی بود. امیدوارم ما به جایی برسیم که هدف برایمان اهمیت داشته باشد نه اینکه رهبر جنبش دانشجویی که بود. ولی بدان خانم توحیدلو شما نه تعم زندان را چشیدی نه طعم شکنجه ولی من دخترانی را می شناسم که در ماجرای کوی زندانی شدند. چون شماهیچ وقت جمهوری اسلامی را از ریشه مورد نقد قرار نمی دهی وفقط به فرعیات می چسبی.

  52. بهنام:

    این قسمت “(یا خود بنده)” را بد نوشتم، اشتباه نشود من آنجا نبودم.

  53. مسعود:

    بهنام جون این جمله رواز اعلی حضرتت نشنیدی؟ “من صدای انقلاب شما را شنیدم”

  54. بهنام:

    مسعود جان “اعلی حضرتت” یعنی اعلی حضرت من؟!(-:
    راستش الان بجز خندیدن کاری از دستم برنمیاید، یک قدری فرصت بده.
    فقط حالا که یکهو من صاحب اعلی حضرت شدم، ممکن است بفرمایی خمینی امام شما هست یا نیست؟ (یا باید بگویم بود یا نبود؟)

  55. مسعود:

    ای جونم !ولی حواست به دوروبرت باشه موقع خندیدن ملتفتی که…!

    ولی به عرضت برسونم من ۱۲ تا امام بیشتر ندارم خوش خنده!

  56. سمیه:

    دوستان ملتفتید که اینجا کامنتدونی است، نه صفحه چت؟

  57. بهنام:

    سمیه خانم این یکی را حق با شماست، شرمنده.
    نه مسعود جان ملتفت نیستم. انشالله امام آخری زودتر ظهور میکند هم شما را سعادتمند میکند هم سر ما را گوش تا گوش میبرد بلکه ملتفت بشویم!

  58. رویا:

    شما که بودید و شاهد دارد می رود تا بباورندتان ! ما چه؟! !

  59. حجت:

    خانم (( توحید لو )) به نظر من این حرفی که شما میزنید کاملا بی معنی و حتی خنده دار است . که می گویید : ” من ممکن است اعتقادی داشته باشم. اما آن را برای خودم فعلا نگه داشته ام و دوست ندارم درباره آن بنویسم” . یعنی چه که اعتقادی دارید و نمیخواهید آن را بگویید . اگر نمیخواستید بگویید اقلا در متنتان هم هیچ اشاره ای به باطبی نمیکردید . شما یک چیزی گفته اید که او را “نمی فهمید” و همینطور رهایش کردید . من نوعی نباید بدانم شما چه چیزی را درک نمیکنید ؟ شاید من اشتباه کرده باشم .
    حرف شما دقیقا مثل حرف طلبه میمیاند که وقتی از او درباره رهبری میپرسم ، جواب میدهم که به دلایلی نمیخواهم نظرم را در مورد رهبری بگویم .
    شماها یا نظر قابل دفاعی دارید یا ندارید . اگر دارید که بفرمایید بیان کنید ، ما هم استفاده میکنیم . اگر ندارید چرا یک چیزی میگویید و به امان خدا ولش میکنید ؟
    دوستانی که می گویند که او (باطبی) باید در ایران میمیاند و کار سیاسیش را از همینجا پیگیری میکرد ، فقط چند لحظه به عقل خود روجوع کنند ببینند که آیا او میتوانست در ایران همچین کاری بکند ؟ اصلا با عقل جور در میآید ؟ مثل این میمیاند که یک نفر که سر تا پایش غرق در بنزین باشد ، او را سرزنش کنیم که ای ترسو تو از اینکه یک چوب کبریت شعله ور شده را در دستت نگه داری هم میترسی ؟
    جناب (( رسته مقدم )) که در خانه ات نشسته ای و می گویی “لکن افرادی که تمام مشقات را تحمل می کنند و ماندن در زنگی مشقت بار داخل را بر مهاجرت ترجیح می دهند کارشان بسی پسندیده تر است ” . آیا یک لحظه خودت را جای او گذاشته ای که میایی اینچنین حکم صادر میکنی . شما میتوانی تصور کنید که یک انسان امکان دارد در زیر مشقت ناشی از شکنجه کشته شود ؟ در ثانی او که تعهد نداده که تمام زندگی و عمر خود را صرف کار سیاسی کند . بالاخره هر کسی زندگی شخصی خود را دارد و میخواهد زندگی کند .
    امیدوارم کسانی که او را درک نمیکنند به سرنوشت او دچار نشوند .

  60. علی:

    گل زرد و گل زرد و گل زرد
    بیا با هم بنالیم از سر درد

    عنان تا در کف نامردمان هست
    ستم با مرد خواهد کرد نامرد!
    متاسفانه برخی از عزیزان همانند مسئولین که خود را زدند به نافهمی الان دارن همین کار را می کنند والا همه می دانند اگر احمد آن پیراهن را بلند نمی کرد کسی دیگر بلند می کرد پس آن دیگری رهبر جنبش بود!
    اگر این طوری باشد که عکاس آن عکس و مخابره کننده اش نقش رهبریشان بیشتر بوده است!
    مشکل این است که نظام جمهوری اسلامی موافق را به مخالف و مخالف را به معارض و …. تبدیل می کند!

  61. علی:

    گرامی باد یاد و خاطره هجدهم تیرماه هفتادو هشت

  62. محمدی:

    همه صنف ها مانند کارگران و معلمان ایامی را در سال متعلق به خود دارند و در آن روزها مسائل و مشکلات صنفیشان بررسی می شود و در کنار آن نیز به مباحث اجتماعی و سیاسی هم می پردازند . به نظرم ۱۸ تیر روز دانشجوست و این روز فرصت مناسبی برای تبیین جنبش دانشجویی است . سالروز ۱۸ تیر می تواند نخبگان دانشجوی ما را در شناخت بیشتر این جنبش و آسیب شناسی جریان آن یاری رساند .
    پیروز باشید

  63. choghuk:

    in dafe ghol midahim kar ra tamam konim

  64. حجت:

    خانم (( توحید لو )) رفتم پست پارسالت رو در مورد ۱۸ تیر خوندم . اونجا (یعنی پارسال) گفته بودی که ناگفته هایی داری که صلاح نمیدونی الان(یعنی پارسال) بگی . نگفتی . الان هم که ۱ سال گذشته از اون تاریخ و ۹ سال گذشته از ۱۸ تیر ۷۸ باز هم هیچی نگفتی .
    پس کی میخوای بگی ؟ واقعا اگر چیزی داری برای گفتن و افه اطلاع از پشت پرده نیست ، چه دلیلی داره اینهمه محافظه کاری ؟ مصلحت چه کسی رو در نظر میگیری ؟
    چرا نباید بگی ؟ چرا؟!!!!! چه چیزی تهدید میشه اگر بگی ؟

    اونایی که میگن در جمهوری اسلامی آزادی هست ، بفرمایید تحویل بگیرید . ایشون چون که با اسم و هویت واقعی در اینجا مطلب مینویسند نمیتونند بعضی چیزها رو بیان کنند . تا حدودی هم قابل درکه . نمیشه کاریش کرد .

    واقعا به دلایل امنیتی نمینویسی؟ !!!

  65. مسعود:

    http://radiozamaaneh.com/special/2008/07/post_599.html
    حجت شریفی، نایب‌دبیر اسبق سازمان ادوار تحکیم وحدت و عضو شورای منتخب متحصنین تیرماه ۷۸ :

    در روزهای اول اصلا کسی فکر نمی‌کرد که این جریان ساخته حکومت است؛ بخش اقتدارگرای حاکمیت، اگر نخواهم کلیت حاکمیت را بگویم. کسی توجه نمی‌کرد که ما در روزهای اول ۱۹ و ۲۰ تیرماه کوچک‌ترین مقاومتی از جانب نیروهای امنیتی یا نظامی و انتظامی در خیابان‌ها شاهد نبودیم
    یک نکته‌ای هم که وجود داشت، (این بود که) نیروهای انحرافی که توی مجموعه بودند. یعنی به انحاء مختلف تحریک می‌کردند. اصلاً اجازه مدیریت واحد را نمی‌دادند. فکر می‌کردند که الان دارند غنایم تقسیم می‌کنند؛ الان دارد کابینه حکومت بعد ریخته می‌شود. بودند گروه‌هایی که هیچ گونه عقبه و چیزی نداشتند، ولی آمدند و هم برای خودشان و هم برای بقیه هزینه درست کردند.

    بین این عده نیروهای امنیتی هم بودند؟

    عصر ۲۱ تیرماه یعنی دوشنبه به عینه می‌دیدم افرادی که بچه‌ها را تحریک می‌کردند به خیابان بروند و اصلاً در خیابان ریختن‌ها، از همه بیشتر شعار می‌دادند. بعدازظهرش دیدم همین‌ها، باتوم به دست، دارند دنبال بچه‌ها می‌کنند.

  66. سمیه:

    درست گفته این اقای شریفی. واقعا اینگونه بود که می فرمایند.

  67. بهنام:

    من بعید میدانم که همه ماجرا این بوده باشد ولی اگر شما و دیگرانی که آنجا بودند همگی متفق القول هستید که اینطور بوده خوب حتما بوده.
    تا آن موقع البته من تحلیل خودم از وقایع یک چیز دیگری است. اینکه روزهای اول شوکه شده بودند و دقیقا نمیدانستند چکار کنند. (که بحثش طولانی است)
    برای من ولی این قسمتش جالب بود
    “اصلاً اجازه مدیریت واحد را نمی‌دادند.”
    این شالوده فکری شما هم هست. یک اولویتی برای خودتان قایل هستید برای مدیریت واحد. در صورتیکه جامعه اینطوری حرکت نمیکند قبلا نکرده بعدا هم نخواهد کرد. آن مدیر واحدی که نمونه اش را جاهای دیگر میبینید در ایران هم دیدید در طول حرکت از میانش در میاید نه اینکه همان اول یکی بشود مدیر کل با صلاحیت.
    حرکت تک تک افراد ارزش دارد نه اینکه یکی نسخه بپیچد. بقول دوستمان اگر باطبی پیراهن را بالا نمیگرفت یکی دیگر میگرفت! خوب که چه؟ یکی باید میگرفت که گرفت. موضوع اینستکه شما مخالف بیرون رفتن و پیراهن بالا گرفتن هستید!
    ولی شما نخواهید توانست این نظام را از درون با ابزار خود نظام اصلاح کنید. هروقت امام ها را جا گذاشتید خانه و خودتان آمدید بیرون میشود کاری کرد. تا آن موقع فقط میشود حرف زد و کامنت نوشت!(-:

    اگر کس دیگری آنجا بوده می شود در مورد این نظریه شریفی-مسعود-سمیه بگوید که چطور بود؟

  68. صبح:

    به نظر من هم در روزهای آخر کار شکستن شیشه بانک و شکستن اموال کار خودشان بود . چون دانشجویان محال بود که اینگونه عمل کنند. البته من با تصمیم اصلاحطلبان هم موافق نبودم که می گفتند دانشجوها در کوی بمانند و صدایشان را مردم نشنوند. ولی به هر حال اگر خاتمی مصدق بود و همراه مردم حرکت می کرد به جای حفظ نظام فاسد آخوندی شاید اتفاق بهتری می افتاد ولی متاسفانه او پشت دانشجویان را خالی کرد و از آن به بعد کم کم اصلاحات رو به زوال رفت تا اینکه کاملا نابود شد. یادم ماید در سال ۷۹ ۱سال پس از حادثه دیگر دانشجویان ان شور و شوق قبل از ۱۸ تیر ۷۸ را نداشتند . و همه حراسان و نگران بودند و می دانستند هزینه کردن برای اصلاحات بی معنی است.

  69. حجت:

    خاتمی باعث شکست خودش و اصلاحات شد . باعث نا امیدی دانشجویان در ۱۸ تیر ۷۸ شد . کسی از او توقع نداشت که انقلاب کند . کسی انتظار نداشت که قهرمان بی چون و چرا و یکه تاز میدان اصلاحات باشد . همه فقط انتظار داشتند که از اختیارات قانونی ریاست جمهوریش استفاده کند . همانطور که احمدینژاد الان میکند . ای کاش کمی از جسارت احمدینژاد در خاتمی هم بود .
    هنوز هیچکس نفهمیده است که خاتمی چرا سکوت کرد . چه مصلحتی را در نظر گرفت که از کشته شدن دانشجویان مهمتر بود . !!!
    هیچوقت یادم نمیرود آن روزی که رهبر بطور ناگهانی در صفحه تلویزیون حاضر شد و عده ای بسیجی پای منبر او نشسته بودند . او از پاره شدن عکسش میگفت و آن جماعت زار زار میگریستند . همیشه از خودم میپرسیدم که آیا پاره شدن عکس ایشان اینقدر مهم است که خودش آمده اینگونه توصیفش میکند . “حتی اگر عکس مرا هم پاره کردند شما هیچ نگویید (هق هق حضار)” .
    آیا تقلیل آن آشوب به پاره شدن عکس ایشان اوج رذالت و … نیست ؟ آیا کسی نبود در آن روزگار که جوابی بدهد ؟
    آیا خاتمی فکر کرده بود اگر حرفی بزند مردم انقلاب دیگری را طراحی می کردند ؟ آیا مردم را تا این حد فاقد شعور میدانست ؟

    خاتمی با سکوتش به ملت ظلم کرده و میکند.
    نه تنها او کل جنبش اصلاحات (البته اگر چیزی از آن باقی منده باشد ). جنبشی که هنوز تکلیفش با خط قرمزهایش مشخص نشده که دیگر جنبش نیست . تنها جنبشی در جهان که خطوط قرمزش متحرک است و به خواست رهبری تعیین میشود ، همین اصلاحات است . جالب اینجاست که با رای اکثریت مردم دارای هویت شدند ولی خطوط قرمزش را رعبری تعیین میکند . به بیان دیگر با رای میلیونها نفر داری هویت شده ، ولی افسارش دست یک نفر است .

    اصلاحات ظاهرا از تاریخ درس نمیگیرد ، میخواهد دوباره خاتمی را کاندید ریاست جمهوری بکند . اشتباه وحشتناکیست . شاید هم قحط الرجال است .

  70. صبح:

    اقای حجت وقتی ما به این درجه از بدبختی رسیدیم که کروبی اصلاحطلب باشد به بین از اصلاحات جه باقی مانده.

  71. حمید:

    خاتمی جز حرفهای قشنگ قشنگ چیزی به هم نمیبافت نسبت به هم ردیفهای خودش البته وگرنه جز چندیات به هم نمیبافت. اینها جونشون در بره جون و دلشون یعنی رژِیم ولایت فقیه رو رها نمیکنند برند طرف ملت. اگر آدم باشند که نمیگذارند بشند رییس جمهور توی این مملکت. اونی رو میگذارند بیاد بالا که به سرسپردگیش ایمان داشته باشند. اینها هم و غم اول و دوم و صدمشون جمهوری اسلامی هست.

  72. روزنه» Blog Archive » دانستن حق آیندگان است پس حقایق امروز و دیروز را ثبت و ضبط کنیم:

    [...] وبلاگی که دیدم این کار رو خوب انجام داده بودن .کار سمیه توحیدلو عالی بود یادآوری خوبی بود با اون فیلم چکاوک که بچه ها [...]

  73. ما را به خاطر بیاور، ما را که اراذل نبودیم / فیلمی درباره کوی دانشگاه درسالگرد فاجعه « پسر:

    [...] نبودیم / فیلمی درباره کوی دانشگاه درسالگرد فاجعه لینک به منبع          تذکر: منبع غیردگرباش [...]

  74. فرزند میرزا کوچک جنگلی:

    درود بر تو خواهر مبارزم.نگران نباش هنوز کسانی هستند که در سیاهی شب دنبال راه چاره اند……………

محل نوشتن نظرات