چرا مهاجرت کردن امیدوار کنندهتراست؟
لوای عزیز صاحب وبلاگ بلوط تجربهای را نوشته از امیدواری و ناامیدی! تجربه ای که می تواند مشابه تجربه بسیاری از دیگر هموطنان باشد. تجربهای که نشانگر “ناامیدی از آینده” است. همانی که در پستهای پیش بدان اشاره شد. بد نیست به عنوان یک نمونه تجربی با آن روبهرو شویم. چنین نمونه هایی کم در اطرافمان دیده نمیشود. ایشان این متن را در میل ها بصورت کامنتی بر موضع امیدواری نوشته بودند. در قالب یک پست وبلاگیشان نبود. حیفم آمد اینجا مطرح نکنم.
فکر میکنم یکبار دیگر هم در بحثی که در باب مهاجرت درگرفته بود، از امید نوشته بودم. این موضوعی را که خانم توحیدلو پیش کشیدهاند را انگار با همه ذرات تنم درک میکنم. شاید چندسالی است که وقتی کسی از من میپرسید آیا مهاجرت و دلتنگیهای همراه آن ارزشش را دارد یا سوال معروف « ایران بهتر است یا خارج» را، جوابم معمولا یک جمله است که گاهی حواشی هم پیدا میکند. میگویم در اینجا به زندگی امید دارم. چیزی که در ایران و در سن بیست و دوسالگی نداشتم.
ایران خیلی چیزها داشت و دارد که هیچ جای دیگر دنیا پیدا نمیشود. من نسخه کلی نمیپیچم برای هیچجا که بهترین یا بدترین جای دنیاست. الان هم نمیگویم که دیگر هیچ وقت ایران زندگی نخواهم کرد. مثل خیلیها نمیگویم که نمیتوانم برگردم و دیگر زندگی در ایران قابل تحمل نیست. فکر نمیکنم بیست و دوسال زندگیام در طویله گذشت (این عین عبارت دوستی است که او هم همسن و سال من بود که ایران را ترک کرد). شیفته اینجا هم نیستم. دوستش دارم به خاطر امکانات و آرامشی که به زندگی من داده و مشکلاتی را هم که دارد - و روز به روز بیشتر هم میشود- کتمان نمیکنم.من سال سوم حقوق بودم که از ایران آمدیم بیرون. شاید از یازده سالگی کار میکردم. کاری که در آن پول بود. به بچههای همسایه درس میدادم: ریاضی و بعدها هم زبان. درس دادن را هم قبل از آن شروع کردم. محمد پسر همسایهمان بود که از من یکسال کوچکتر بود و من از کلاس چهارم ابتدایی بنا به خواست مادرش کمکش میکردم در ریاضی، ولی پولی نمیگرفتم. از دوران دبیرستان هم بود که دریک موسسه زبان شروع کردم به درس دادن. اما دلم میخواست در رشته خودم کار کنم. دلم میخواست حتی از کار در یک دفترخانه ثبت اسناد هم که شده شروع کنم به کاری که دوستش داشتم.
اما نمیدانم ، یک دفعه توجه کردم یا این شکافها بیشتر شد. شاید هم گرانی - که حالا دیگر میفهمیدمش- باعث این آگاهی شده بود. من سال سوم بودم که خواهرم دانشگاه قبول شد. همان سالی بود که سرمایهگذاری پدرم هم در کاری جدید به لطف شریک عزیزش به باد رفت. من به وضوح میدیدم همه این چرخه سگ دو زدن های من و بینتیجه ماندش را در بازار کار برای خواهرم که از قضا او هم علوم انسانی میخواند، وضع مالی که بهتر نمیشد و از طرفی درگیریهای عاطفی خودم و آن رشته حقوقی که هرچه بیشتر میخواندم بیشتر میفهمیدم “زن بودن” چیست. یک چیزی که بود تفاوت تربیت در خانه بود با حق و حقوقی که جامعه به من میداد.
وضعیت مالی ما خوب نبود. یکسری دلایلی هست که شما بگذاریدش کنار همان دلایلی که باعث شد من مدرسه تیزهوشان نروم یا هزار و یک کار دیگر را که همه دوستانم میتوانستند بکنند، انجام ندهند. جریان را بزرگ نمیکنم.(کاری که خیلیها با همین موضوع میکنند) اما تاثیرش را هم نمیتوانم انکار کنم. وضع ما خوب نبود و من متنفر بودم از اینکه پول کارم کفاف خرجم را نمیداد و هنوز باید خرجی میگرفتم از پدر و مادر. تا وقتی بچه بودم یا حتی نوجوان، خیلی وضع مالی خیلی خوب اطرافیان و تقریبا همه دوستان و معاشرین خانوادگی و غیر خانوادگی اصلا به چشم نمیآمد.
خیلی ها میخواستند توی کله من بکند که اگر درس بخوانی، هراتفاقی بخواهی میافتد. شاید هم پدر و مادرم زیاد فیلم آمریکایی نگاه میکردند. زیاد طول نکشید که بفهمم نه. واقعا هم اینطور نیست.
این داستان فیلمهای هالیوودی اینجا - در آمریکا- هم صادق نیست. واقعا همیشه به همین سادگی نیست که هرچه بخواهی بشوی. اما برای منی که از آن وضعیت آمده بودم بیرون، یک مقداری فرق داشت. یعنی شاید حد خواستههای من طوری بود که می شد به آن رسید. سال اول مهاجرت رفتم یک مدرسه فنی و حرفهای اسم نوشتم برای اینکه یک پولی جمع کنم و کار کنم و دانشگاه را دوباره از اول شروع کنم. یک خانمی همکلاسم بود که شصت سالی داشت. آمده بود کامپیوتر یاد بگیرد که ترفیع بگیرد سرکارش. این خانم سیاهپوست شصت ساله اولین دوست من بود. یادم است تولد بیست و سه سالگی گفتم که احساس می کنم خیلی برای رفتن به دانشگاه دیر شده است. گفت که یک پسر چهل و هشت ساله دارد. من ساکت شدم.بعدها در یک ساندویچی کار میکردم. نه ماه تمام هر شب ( بدون یک اخر هفته تعطیل) کف مغازه را میشستم.یک تصادف خیلی بد کردم. ماشین پدرم را زدم از بین بردم. با یک ماشین که تقریبا تمام بدنهاش در حال از هم پاشیدن بود، روزها باید سی مایل رانندگی میکردم. سال اول خیلی سخت بود. خیلی سخت. اینکه میگویند غربت و غربت، افسانه نیست. اصلا افسانه نیست.
بعد اوضاع بهتر شد. یک کار خوب پیدا کردم. انگلیسی حرف زدنم بهتر شد. دانشگاهم را شروع کردم. عاشق شدم. آدمهای مهربان دیدم که سرم را کلاه نمیگذاشتند. اگر یک کلمه را نمیفهمیدم برایم توضیح میدادند. کسی مرا به دین خودش تبلیغ نمیکرد. کسی به آرزوهایم کاری نداشت. کسی با شنیدن اینکه جامعه شناسی میخوانم نمیگفت آخرش چه میشوی. انگار همه مسخ فیلمهای هالیوودی بودند نه فقط پدر و مادر من. همه میگفتند که هرچه بخواهی میتوانی بشوی. از پلیس دیگر نترسیدم. یکبار که موقع رانندگی گریه میکردم، یک پلیس مرا تا خانه بدرقه کرد. مدل ماشین و محل زندگی برای کسی غیر از هموطنان عزیز مهم نبود. از آن سالها گذشته. درسم چند وقت دیگر تمام میشود و میدانم که به مرحله بعد خواهم رفت و میدانم که وضعم خوب نیست، اما خرج تحصیلم را دولت میدهد و یک خانه با نصف قیمت هم. پدر و مادرم مثل ایران یک خانه بزرگ ندارند، اما اپارتمانشان ساکت است و جمع و جور. کسی نگران این نیست که وضع آینده بچهها چه میشود.
اینها را که میگویم دلیل این نیست که اینجا همه خوشبختند و کسی گرسنه نیست و همه درس میخوانند و یک جایی را دارند که شب را بخوابند. وضع من اینطور است اما. یک ماشینی دارم که راه میرود، یک خانه کوچک که شب را در آن بخوابم و یک قانونی که میدانم از من حمایت میکند. برایش فرقی ندارد که من کجایی ام یا لهجه ام چطور است.اگر حق با من باشد، طرف مرا میگیرد. کار میکنم. کارم درامد زیادی ندارد. اندازه خودم است، اما میدانم اگر بیکار شوم احتمالا یک بیمه ای دست مرا خواهد گرفت. راستش الان که اینها را دارم مینویسم فکر هم میکنم که واقعا چرا من اینجا اینقدر امید دارم. ایا دلایلش فقط این تغییرات است یا مثلا چیز دیگری هم هست که تا به حال به آن فکر نکرده بودم. نمیدانم اینها تغییرات کوچکی هستند یا نه. لابد نبودند که ان حس بد همه آن سالها را نداشته ام
شاید باید بشینم دقیق تر فکر کنم که چرا اینطور است. حرف فامیل و دوست و آشنا در ایران فاکتور بزرگی است. رفت و امدهای خانوادی در کنار همه مزایایی که دارند کم استرس زا نیستند. اینجا وقتی غریبی از این چیزها هم فاصله میگیری و فرهنگ آرام اطرافیان- برای من که در یک شهر بسیار آرام و سبز زندگی میکنم- مسلما اثر دارد. احترامی که می بینم از استادانم، برای کسی که هستم..همه اینها لابد هست.
* تیتر این مطلب را با توجه به محتوای پست نوشتم. لزوما معتقد به آن به عنوان راه حل ناامیدی نیستم.



۱۱ مرداد ۸۷ @ ۶:۱۸ ب.ظ
واقعاً همین چیزای به ظاهر کوچک است که این همه زندگی را تغییر میدهد…
۱۱ مرداد ۸۷ @ ۶:۲۳ ب.ظ
نمی دونم ولی به نظرم راه حله خوبی رو لوا پیشنهاد داده.خیلی منطقی به مهاجرت نگاه کرده.مطمئنن هیچ جای دنیا مدینه فاضله نیس امامنم احساس می کنم افرادی که خارج از ایران هستن(با شرط قول کردن شرایط زندگی و اینکه هیچ جا بدون مشکل نیست) خیلی امیدوارانه تر دارن زندگی می کنن
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۱۲:۱۳ ق.ظ
من تحت تاثیر قرار گرفتم از این همه صداقت
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۱:۱۳ ق.ظ
متاسفانه بعضی ایرونیا اینجا یک جوری برخورد مکنن اینگر که ما چه شرایط افتضاحی دارم تو ایرون، مخصوصا خانوما. مثل این دوست عزیزمون که میگه.” بعد اوضاع بهتر شد. یک کار خوب پیدا کردم. انگلیسی حرف زدنم بهتر شد. دانشگاهم را شروع کردم. عاشق شدم. آدمهای مهربان دیدم که سرم را کلاه نمیگذاشتند. اگر یک کلمه را نمیفهمیدم برایم توضیح میدادند. کسی مرا به دین خودش تبلیغ نمیکرد. کسی به آرزوهایم کاری نداشت. کسی با شنیدن اینکه جامعه شناسی میخوانم نمیگفت آخرش چه میشوی. انگار همه مسخ فیلمهای هالیوودی بودند نه فقط پدر و مادر من. همه میگفتند که هرچه بخواهی میتوانی بشوی. از پلیس دیگر نترسیدم. ”
اینجا خودشون هم از پلیس میترسن، ولی مخصوصا خانومهای ایرونی عشق پلیسهای اینجان. همین افرادی مسلس ایشون هستند که کاری مکنن که جوونا تو ایرون هر کاری کنن که بیان اینجا. همجنس باز شن، دینشون رو عوض کنن، حرفهای سیاسی بزند که چی؟ برن زندون چند وقت تا آزاد شدن از مرز تورکیه رد شن بیان اینجا. لااقل با خودتون رو راست باشید
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۱:۱۵ ق.ظ
اگر دلتان برای سخنان دلنشین استاد مسعود بهنود تنگ شده روز یکشنبه ۱۳ مرداد می توانید در نشست «بررسی وضعیت آزادی بیان در زمان حاکمیت دولت نهم» شرکت کنید تا همراه جمعی از روزنامه نگاران وضعیت امروز مطبوعات ایران را مرور کنیم.
در این نشست محمد قوچانی و احمد زید آبادی به عنوان سخنران حضور خواهند داشت و مسعود بهنود هم به صورت ارتباط اینترنتی ما را همراهی خواهد کرد.
مکان: خیابان سمیه، بین ویلا و سپهبد قرنی، پلاک ۱۸۰، سالن اجتماعات.
ساعت ۱۸
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۱:۲۸ ق.ظ
در یک جامعەی انسان مدار، کرامت انسانی بالاترین ارزش است. اما در یک جامعه ی خدا محور، انسان وقف خدا و مذهب می شود. از اینکه ٢۶ سال از زندگیم را تحت یکی از ارتجاعی ترین حکومت های دنیا گذرانده ام با تمام وجود متأسفم. اما خوشحالم که امروز از آن بند رهایی یافتم و در کشوری زندگی می کنم که اولین سطر قانون اساسی آن با این جمله شروع می شود:
“Die Wuerde des Menschen ist unantastbar”
شأن و منزلت یک انسان خدشه ناپذیر است
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۳:۴۱ ق.ظ
۱-خانم توحیدلو گمان می کنم اگر “تر” را از تیتر بردارید تقریبا دست دیگری را در زیر تابوت امید در این مرز پر گهر محکم کرده اید!
۲-گاهی وقت ها یک چیز آنقدر عیان است که از نظر پنهان می ماند.مثل نیازهایی ساده که در متن بالا به آنها اشاره شده است:ارامش.شان.احترام.امنیت خاطر.رفاه ساده ونسبی و … و همه ی اینها آنقدر در وطن ما دیده نشده اند که ما همچنان مشکل اصلی را در آن طرف مرزهامی بینیم و هر لحظه منتظر عبور اسراییل از مرزها متزلزل لبنان و سوریه و عراقیم و یا آمریکاو…
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۴:۰۲ ق.ظ
من با اجازه صاحب این سرا یک کلمه خدمت کامنت گذار محترم«داریوش کبیر» عرض کنم که از قضا من عاشق پلیسهای اینجا نیستم. بعضا در موارد مختلف هم به مشکلات پلیس این کشور به خصوص نژادپرستی پنهان و آشکارش بسیار اعتراض کردم. کسی را هم تشویق به ترک وطن نکردم. اگر نوشته را درست خوانده باشید متوجه میشوید که عرض کردم که اینجا هم مشکلات روز افزونی دارد. من تجربه شخصی خودم را از پلیس گفتم. در عین حال در یک خانه امن زنان کار میکنم و میبینم که مثلا وقتی زنی برای اینکه شوهرش کتکش میزند(و اتفاقا سفید امریکایی هم هست) به پلیس زنگ میزند،پلیس چقدر بیشتر امکان دارد طرف مرد را بگیرد. همانطور که عرض کردم هیچوقت تجربیات یک شخص را نمیشود به کل جامعه تعمیم داد. من شاید خوش شانس بود. به طور یقین مواردی که خلاف نظر یا تجربه من هم باشد کم نیست. با احترام
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۵:۵۴ ق.ظ
funny story
i wish i could believe in these things that you wrote but what i see here in usa is completely difrent.
whites and jews rule this country
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۷:۳۶ ق.ظ
[...] لوا زند مهمان عزیزی که درباره تاثیرات مهاجرت بر امیدواری بر آینده نوشته است. [...]
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۷:۳۷ ق.ظ
[...] لوا زند مهمان عزیزی که درباره تاثیرات مهاجرت بر امیدواری بر آینده نوشته است. [...]
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۸:۳۰ ق.ظ
مشخصه که آدم اونجایی که فکرش آزاده و فشاری بر فکرش نیست و آرامش روحی روانی داره اونجا راحت تره و اونجا ایران ِ زیر سیطره حکومت ستمدینی مشخصه که نیست. فشار روحی از فشار جسمی تحملش سخت تره. لوا از اون دسته زنهایی است که کوشش زیادی برای آگاه سازی زنان ایران میکنه. خوشم میاد ازشون.
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۹:۵۸ ق.ظ
un gadr badam miad az gertihaii mesl to
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۳:۰۱ ب.ظ
مهم ترین عاملی که همه از آن سخن می گویند آرامش است ، شاید این به دلیل بی قانونی بیش از حد و حصر اینجا باشد ، اینکه شب بخوابی صبح بلند شی ببینی کلی قانون تغییر کرده اند و هیچ کاری نمی توانی بکنی.
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۴:۲۰ ب.ظ
خانم دکتر توحید لو
بابت این پست خیلی ممنونم.حس قشنگی به آدم دست میده وقتی میبینه حرفی رو که خودش میخواد بزنه یکی دیگه داره میگه.اونم با چه صداقتی .بخشی از اون مطلب رو تجربه کردم و بخشی دیگه رو از تجربیات نزدیکانم شنیدم.واقعا معتقدم چیزای زیادی اینجا داریم ولی همون چیزای کمی هم که نداریم تاثیرات منفی زیادی میگذاره.لطفا دچار احساسات زودگذر نشیم و برای دلخوشی نگیم:نه اینجا همه چی خوبه اونجا هزار تا مشکل داره”.درسته نباید عینک بدبینی بذاریم رو چشمامون و هر خوبی که اینجا هست نبینیم اما نباید به بیماری توهم و دیگر دشمن بینی هم مبتلا بشیم.
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۵:۱۶ ب.ظ
و مهمترین تفاوت از نظر من تفاوت قانونه.
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۷:۰۴ ب.ظ
دکتر توحیدلوی عزیز. من باب مهاجرت دوست مجازی شما به نکات بدیعی اشاره کرده بودند. فارغ از مشکلاتی که رفتن از یک کشور و تبعه ی کشور دیگری شدن دارد به نظر من در طول فرایند جهانی سازی باید انسانها این اختیار را دارند که قانون را با خود تطبیق دهند. یعنی بتوانیم تحت همان قانونی که دوست داریم زندگی کنیم. این که ما در کشورمان نمی توانیم به قوانینی که مراد ما هستند دست یابیم گرچه بسیاری از اوقات موجب آن شده که ما ترک وطن کنیم و به آرمانشهری برویم که قانون دلخواهمان را داشته ( گرچه این نیز نسبی است و هرقانونی به هرحال نقاط ضعفی دارد) با این حال فکر می کنم این ترک وطن کردن ها و به کشورهای دیگر با قوانین مورد نظر در مورد امنیت آسایش فراغت خیال و … پیوستن در طولانی مدت حداقل برای قانونگذار این پیام را داشته باشد که مسلمن مشکل از مردمان نیست و از قانون است و اگر می خواهی بتوانی با قانونت بر کشور حکومت کنی لازم است تغییراتی در آن اعمال کنی. طی کردن فرایند جهانی شدن و رسیدن به جهان وطنی برای ما ایرانیان مزیت های زیادی تا به امروز نداشته است. اما فکر می کنم در آینده نزدیک بتوانیم این احساس نسبی داشتن امنیت آسایش فکری و آرامش خیال را با نگریستن به قوانین جهانی و اعتراضات مدنی بر کشورمان حاکم کنیم. همانگونه که مردم ترکیه این کار را کردند. گرچه تفاوت دولت ما با دولت آنها این است که دولت آنها حداقل با خودش روراست است و با مردم رودربایستی ندارد!!! به وبلاگ حمزه غالبی هم سری بزنید و مطلب جدید دوست ایشان راجع به akp را مطالعه کنید…
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۹:۱۷ ب.ظ
صادقانه و جالب بود! ممنون
۱۲ مرداد ۸۷ @ ۱۰:۴۰ ب.ظ
سلام یه سری به بلاگم بزنید. یکی دو مطلب براتون دارم…
۱۴ مرداد ۸۷ @ ۲:۱۳ ب.ظ
شاید ما مقصریم که آرامش تو جامعه ما وجود نداره مسلما تو آمریکا و اروپا و بقیه کشورها هم از اول آرامش وجود نداشته و آنها برای رسیدن به زندگی بهتر و جامعه بهتر تلاش کردن و می کنن اما ما متاسفانه تو مسیری قرار گرفتیم که نتونستیم فکر کنیم و جامعه رو برای خودمون و فرزندانمون بهتر کنیم.
قانون و اینکه دولت هامون حامی خوشبختی ما نیستن و بالعکس تمام تلاششون در جهت از بین بردن شادیهای کوچیک ماانجام می دن به کنار، مسئله مهم اینه که خودمون هم با همدیگه نا مهربون و بی ادبانه برخورد می کنیم فقط و فقط فکر منافع خودمون هستیم و در قبال دیگران کوچکترین احساس مسئولیتی نمی کنیم چون نفهمیدیم که خوشبختی واقعی تنهایی بدست نمی آد و مسلما اگه با هم متحد و مهربون بودیم حاکمان هم نمی تونستن با ما هر جوری دلشان خواست رفتار کنن و به شرایط امروز برسیم.
من همیشه مخالف مهاجرت بودم چون فکر می کردم همه ۷۰ میلیون که نمی تونن مهاجرت کنن و باید تلاش کنیم که شرایط همین جا بهتر بشه اما هر چه سنم بیشتر میشه اعتقادم به اینکه حداقل روزی بچه هامون احساس آرامش و شادی در این سرزمین داشته باشن کمتر و کمتر میشه. واقعا امیدوارم روزی نرسه که کاملا ناامید بشیم و احساس کنیم که راه دیگری جز مهاجرت نداریم.
۱۵ مرداد ۸۷ @ ۱۲:۴۴ ق.ظ
harfaye kheyli delneshini zadi…ba Arezooye movafaghiat
۱۵ مرداد ۸۷ @ ۹:۱۸ ق.ظ
باسلام
از نوشته خوب شما متشکرم. به نظرم عالانه نوشته اید. ضمنا بنده هم قصد مهاجرت دارم ممکن است لطف فرموده، بنده را راهنمایی بفرمایید
۱۵ مرداد ۸۷ @ ۹:۲۰ ق.ظ
باسلام
از نوشته خوب شما متشکرم. به نظرم منصفانه نوشته اید. ضمنا بنده هم قصد مهاجرت دارم ممکن است لطف فرموده، بنده را راهنمایی بفرمایید
۱۹ مرداد ۸۷ @ ۶:۳۰ ق.ظ
[...] لوا زند نیز در متن زیبایش که درباره مهاجرت نوشته به احترام و آسایش نداشته اش در ایران اشاره کرده است. آسایشی که به او هرچند به سختی بازگردانده شده و او را راضی کرده است. [...]
۱۹ مرداد ۸۷ @ ۱:۱۲ ب.ظ
دوست عزیز من الان مدتیه شدیدا” دنبال یه راه خوب و درستم که هر جور شده فقط از ایران برم کجاشم زیاد مهم نیست فقط بهتر از ایران باشه کافیه من خیلی تلاش میکنم و بالاخره می دونم که موفق میشم اگه تونستم میرم پیش فامیلم تو کانادا اگرم نشد اروپا یا جای دیگه ای فقط برم چون خیلی خیلی خسته شدم از اینجا و شرایط کنونی که دارم و از شما هم میخوام که خیلی درست نسبت به این قضیه فکر کنید که پشیمون نشید میدونم که اونجا مشکلاتی هست ولی در کل اگه تحمل کنی و عادت کنی خیلی بهتره نباید همش تو فکر گذشته و ایران باشی سعی کن که خودت رو با هر چیزی که فکر میکنی مشغول کنی تا زیاد فکر نکنی میدونی سالیانه چقدر از ایران خارج میشن و دیگه برنمی گردن من تا حالا کلی اطلاعات از خارج گرفتم از طرق مختلف اینترنتی دوستان و فامیلامون که خارجن خلاصه اینو میدونم که خیلی اطلاعات از خارج دارم که شاید خیلیا ندونن و من دوست دارم حداقل با شما دوست عزیز اگه میشه صحبت کنم و جواب سوالاتتو جواب بدم خیلی خوشحال میشم که بتونم کمکی کرده باشم اگه خواستی با این شماره تماس بگیر من در خدمتم ۰۹۳۵۵۴۱۱۳۵۱ موفق باشی قربانت محمد
۵ مهر ۸۷ @ ۹:۳۹ ب.ظ
[...] بیشتر از آنچه که اینجا و اینجا و اینجا نوشتم چه میتوانم اضافه کنم. یک وقتهایی مثل حالا که [...]
۱۶ فروردین ۸۸ @ ۶:۴۸ ق.ظ
همه این چیزهایی که گفتی کاملا درست است. البته چیزهای بسیار زیادی هم را نگفتی و فکر کنم گزاشتی به حساب میهن پرستی. میهنی که بیشتر از ۸۵ درصد از جوانان, نیروهای بالقوه و بالفعل کاری, امیدی به زندگی, زنده ماندن, آینده, انسان بودن, …. ندارند. به نظر من از یک چنین میهنی باید شب تار, سینه خیز گریخت. فرقی نمی کند کجا, باید گریخت.
۱۶ آذر ۸۸ @ ۱۲:۲۵ ب.ظ
تنها و تنها و تنها حسن زندگی در ایران بودن در کنار خانواده هست و دیگر هیچ…