روزهای ملس و بی حوصله
هر روز صبح به امید روزی جدید برمی خیزم. بارها و بارها صفحاتی را که باید روی انها کار کنم باز و بسته می کنم. بارها و بارها کتابهایی که خاک خورده را ورق می زنم و به فیش هایی خیره می شوم که بین این کتابها در انتظار مقاله شدن خوش نشسته اند. هر روز صبح به دسکتاپ کامپیوترم خیره می شوم و فکر می کنم باید بالاخره این صفحات درهم و برهم را مرتب کنم. هر روز صبح تصمیم می گیرم که تا اخر آن روز هزار و یک کاری بکنم که باید!
اول فکر می کردم زیاد در اینترنت می گردم. کم کردم. خبر خوانی، وبلاگ خوانی ، گشت و گذار در فرندفید! هرچه کم کردم باز هم صفحه ها همانطور باز و بسته می شوند.بعد فکر کردم کمی استراحت کنم. خوابیدن بی معناترین مفهوم می شود، وقتی بی حوصله باشی. حتی اگر تمام روز را هم در رختخواب بمانی!
اما عوضش یکریز و یکدم شعر می خوانم. دلم می خواهد غرق در اشعار شوم. آدم هایی که نمی شناختمشان. حتی ناآشنای روزگار جوانی ام بوده اند شده اند همنشین این روزها.
این روزها زیاد راه می روم و زیاد فکر می کنم. به چیزهایی که با فکر کردن هم نمی توان درباره شان چیزی فهمید.گاهی کیلومترها در اتاق ده متری خانه راه می روم. آنقدر که از پا بیافتم یا سرم گیج رود!
این روزها بسیار نقش بازی می کنم. آنجا که باید دوستانت را شاد ببینی، آنجا که برایت نگران شده اند و باید نگذاری که نگران باشند.آنجا که نزدیک ترین افراد به تو حتی باور ندارند که می شود - اصلا بدون دلیل - آدم بی قرار باشد!
این روزها روزهای ملسی هستند. تلخ و شیرینشان در هم تنیده است. امید می آید و می رود و مرا شاد و غمگین می کند.
پی نوشت اول: این روزها دلم می خواهد تمام وبلاگ روزانه شود و از دلم بنویسم. اصلا این روزها انگار که هیچ خبری نیست. انگار که اخبار هم به چشمم نمی آید. در همین راستا این پست را اصلی می فرستم تا دلم خنک شود!
پی نوشت دوم: این روزها دستم هم از کار افتاده. تازه یادم افتاده که باید چندسالی پیش زخمی را علاج می کردم و نکردم. رسما تعطیل شده ام!
پی نوشت سوم: دلتان خواست این پست را در راستای عصر جمعه بودن بدانید و جدی نگیرید. البته اگر دلتان خواست! می توانید هم بی حوصلگی ناشی از پاییز بخوانیدش هرچند از تابستان گرفتارش شده باشم!




۲۷ مهر ۸۷ @ ۵:۲۸ ق.ظ
از کار افتادگی، تعطیل شدگی و بی حوصلگی دچارم
۲۷ مهر ۸۷ @ ۵:۲۹ ق.ظ
و البته این قدر بی خواب که یادم می رود ((من نیز به)) را به ابتدای کامنت قبل اضافه کنم
۲۷ مهر ۸۷ @ ۷:۲۹ ق.ظ
این روزها چقدر حال وهوام با شما یکیست سمیه جون !!! پاییز زودرسی که از تابستان دچارشم !
۲۷ مهر ۸۷ @ ۹:۴۵ ق.ظ
برایت دنیا دنیا شادی و آرامش آرزو می کنم
۲۷ مهر ۸۷ @ ۱۱:۰۳ ق.ظ
اینجوری نمیشه! باید یه فکری کرد. من هم دست کمی ندارم. شاید بشه اسمش رو گذاشت روزمرگی. به همه کارهایی که بهم محول شدن و باید تحویل بدم میرسم اما درس و مقاله و مطالعه تعطیله.!!!شاید بشه اسمش رو گذاشت آلرژی به مقاله نویسی!!!!حالا جدی جدی این همه مقاله ننوشته رو چکارش کنم!!!!این جاده ای که عکسش رو گذاشتی خیلی با حاله !!! شاید از درس و تحصیل فرار کردم رفتم اونجا چادر زدم!!! البته دوچرخه سواری توی این جاده هم کیفی داره ها!!!!!(میگم به عقلم که شک نکردی؟ به نظر خودم که هنوز سر جاشه! نظر شما چیه؟؟!!!)
۲۷ مهر ۸۷ @ ۱۱:۲۲ ق.ظ
salam
man ke hamisheye khoda delam gerefte be khosoos ke ba payizo zemestun moshkel daram in linko bekhunid yekam marhame:
http://mohajerani.maktuob.net/
۲۷ مهر ۸۷ @ ۱۲:۴۵ ب.ظ
توی قاب خیس این پنجره ها،عکسی از جمعه ی غمگین میبینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا،تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیاه خون میچکه،جمعه ها خون جای بارون میچکه…(خوانده:فرهاد مهرداد)
۲۷ مهر ۸۷ @ ۲:۵۲ ب.ظ
بعضی وقتا ادم واقعا بی حوصله می شه.قشنگ بود.
۲۷ مهر ۸۷ @ ۳:۵۷ ب.ظ
با سلام چنانچه مایل به تبادل لینک هستید لینک ما را با عنوان طراحی وب سایت
و آدرس http://www.takdesign.biz در سایتتان قرار دهید و به ما اطلاع دهید
تا لینک شما را قرار دهیم
۲۷ مهر ۸۷ @ ۴:۲۲ ب.ظ
پست زیبایی شده. گاهی لازمه که از این پستها هم لابه لای پستهای جدی و روزنامه وار باشه!
آقا صادق. ممنون. لطف دارید. البته دیگه با احتساب روزانه ها پستهای دلی من داره سر به فلک می کشه
۲۷ مهر ۸۷ @ ۴:۵۸ ب.ظ
اجازه خانم! امروز متوجه شدم در فهرست سمت راست، در بخش “دوستان” اسم وبلاگ خودتون هم هست. چرا؟!
برای اینکه اون با بلاگرولینگ کار می کنه. چک می کنه که پینگ شده یا نه
۲۷ مهر ۸۷ @ ۶:۱۴ ب.ظ
گاهی آدم اینجوری میشه. ولی ظاهرا مال شما خیلی طول کشیده!
درسته
۲۷ مهر ۸۷ @ ۷:۱۹ ب.ظ
سلام.مطمئن باش به خوبی به پایان میرسونیش …
۲۷ مهر ۸۷ @ ۷:۲۷ ب.ظ
سلام استاد گرامی
نمیدونم که من رو به خاطر دارید یا نه. از دانشجویان درس جامعه شناسی شما بودم تو دانشگاه علمی کاربردی. امیدوارم که حالتون خوب باشه. راستش داشتم دنبال یک سری مطلب می گشتم راجع به موبایل و کارکردهای ان تو جامعه. که یه دفعه از اینجا سر در اوردم. شما یه مطلبی راجع به موبایل نوشته اید. اجازه دارم از اون برای یه کنفرانس جامعه شناسی وسایل ارتباط جمعی استفاده کنم؟ راستی من از کلاس غیرمرتبط ها هستم. فکر کنم دیگه باید شناخته باشید.
سلام
ایراد کار اینجاست که اون پست نقد زیادی بهش وارده و اتفاقا دیگران درباره اش زیاد نوشتن. زیاد شان یک کنفرانس علمی رو نداره
۲۷ مهر ۸۷ @ ۷:۴۹ ب.ظ
به قول زنده یاد قیصر:
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها
شادم
که می گذرد
این روزها که می گذرد شادم که می گذرد
خدایش بیامرزاد
۲۷ مهر ۸۷ @ ۹:۵۵ ب.ظ
با سلام خدمت خانم توحید لو
مطالب وب سایت شما از دید من بسیار جالب توجه بود
برای همین مدتی پیش شما رو لینک کرده ام
در ضمن ممنون میشوم اگه مایل بودید وب سایت منو در وبلاگ خودتون لینک کنید
منتظر نظرات سازنده شما دوست عزیز هستم
بدیهیه اگه شما لینک نکنید یعنی مایل به تعامل نیستید و من هم به این تمایل شما احترام میذارم و لینک شما رو پاک میکنم .
۲۷ مهر ۸۷ @ ۱۱:۲۹ ب.ظ
عجب!اساسا خودتان بودید!کاملا شناختم.ه جا آوردم.(فکر کن آدم را به جا بیاورند!) سمیه! سمیه اما نه توحیدلو. توحیدلویش بماند برای همان وقتها که از سردار رادان می نویسید و دفاع مقدس.گاهی سمیه بشوید. خیلی خوب است. باور کنید…
۲۸ مهر ۸۷ @ ۱۲:۵۰ ق.ظ
من وقتی اینطور می شم، می گم افسرده شدم.
شما رو نمی دونم.
دوا: خورشید، ورزش (خصوصا شنا)
۲۸ مهر ۸۷ @ ۱۲:۵۳ ق.ظ
خانم خانما، یک اتوبوس اجاره کن شما!!!
ما هم وظیفه entertainment گروه رو برعهده می گیریم!
۲۸ مهر ۸۷ @ ۹:۲۶ ق.ظ
این دگرگونی احوالات طبیعیه! بنده نیز زیاد دچارش میشوم. امیدوارم زودتر پایان یابد هرچند که حال و احوال خوبیست….
۲۸ مهر ۸۷ @ ۱۰:۲۹ ق.ظ
سلام
این روزهات بدجور شبیه روزهای من شده
این روزهات عین مال من شده
یه جور شوریدگی در باطن و سادگی در ظاهر
اگه راه حل داشت و بهش رسیدی اینجا یا یه جور به منم بگو
اگه داشت و بهش رسیدم همینجا بهت میگم
ولی با تجربه ها میگن خود بخود ورقش بر میگرده
موفق باشی
۲۸ مهر ۸۷ @ ۱۲:۳۳ ب.ظ
نمی دونم چرا، ولی همیشه وقتی وبلاگتونو میخونم فکر میکنم کلا زن غمگینی هستید.
نیستم ولی زهرا جان. شادی های بزرگ و کوچکی دارم. مدتیه دلم گرفته اما امری کلی نیست. کسانی که حقیقی می شناسن من رو که اعتقاد دارن زیادی شادم که
۲۸ مهر ۸۷ @ ۱:۳۹ ب.ظ
یه روز یارو سوار هواپیما می شه، یهو هواپیما سقوط می کنه…. این قرار بود جوک باشه اما حادثه خبر نمی کنه!
۲۸ مهر ۸۷ @ ۴:۵۶ ب.ظ
جلیل کریمی دانشجوی دکترای جامعه شناسی برایم نوشته بود:
masalan waqti to rafti o oon “education industry” ro rah endaxti, man fatehat ro xondam(lazem shod behet migam chera).
من هم برایش نوشتم:
من خودم تاریخ فاتحه خودم رو یه کم و شاید هم یه زیاد قبل از تاریخ تاسیس موسسه یا بقول جلیل ادوکیشن ایندستری( فارسی نوشتن انگلیسی هم باحاله ها) می دونم و بقول جلیل اگه لازم شد توضیح می دم. اما خوبه که جلیل به من بگه که چرا؟ هر چند شاید به دلایل متفاوتی خودم هم همین نظر رو داشته باشم اما گاهی به قول یه بنده خدایی که از فتح اورست برمی گشته و بهش می گن که انگیزه ات از صعود چی بوده نگاهی پرمعنا به دوربین گزارشگر تلویزیونی می کنه و می گه این چیزا که تو می گی چیه من بار خورد رفتم حالا هم برگشتم تا دوباره بار ببرم قله!!!!!!!!!!
آره جلیل جون شاید بار خورده بود و رفتم و آموزشگاه راه انداختم و خودم رو نفله کردم و سوزوندم و اضافه کردم به انواع انتخابهای خاص خودم که به مثنوی این کارهای عجیب و غریب استقلال طلبانه ام دفتری افزوده شود.دقیقا زمانی که دوباره قرار بود استقلالم رو بدست بیاورم در یک عملیات ضربتی از بن برفکندمش. و به تاریخ یکم دی ماه هشتاد و شش تعطیلش کردم و کارهای دیگری که باز هم شما هنوز صدای تشتش که از آسمان افتاده است رو نشنیده اید انجام دادم و باز به همان خاطر که استقلالم از دست نرود. شاید ترجمه من از استقلال چیزی شبیه به تعریف اوایل انقلاب انقلابیون از این مفهوم باشد. اما هر چند عمق معنای استقلال را نمی دانم حس وابستگی و زیر فشار بودن را می فهمم. و به هر بهایی از آن می گریزم.
من دوباره بخشی از فعالیتهای چند سال معوق مانده خودم رو شروع کرده ام و دوران نقاهت را دارم به پایانش نزدیک می کنم و فعلا در مرحله خودیابی هستم.
غرض از نوشتن این چند سطر این بود که خانم توحیدلوی فعال “گاهی کسالت چندین سال طول می کشد مبادا که چنین بشود” همین
۲۸ مهر ۸۷ @ ۶:۴۳ ب.ظ
اجوکیشن
۲۸ مهر ۸۷ @ ۸:۱۲ ب.ظ
بازم به شما سمیه جوون که گاهی اینطوری دلت می گیره من بینوا که اغلب روزها اینطوریم و تو پاییز و زمستون بدتر!! اگه به دکتر ها بگیم که زودی انگ افسردگی می زنن بهمون! واقعا خوشا به حال قدیمی ها که کوچیک ترین داشته ها هم خوشهالشون می کرد. امشب تو مترو شاهد دعوای ۲تا خانوم بودم که چه فحشهایی نثار هم می کردن اونم فقط به خاطر اینکه جا تنگ بودو تنه یکی به اون یکی خورده بود!!یادم به خاطرات بزرگ تر ها افتاد که توی ۹ متر اتاق ۵،۶ آدم با هم زندگی می کردن و چقدر شاد بودن اما ماها الان قصر هم که بهمون بدن بازم آروم و قرار نداریم!! همه کم حوصله شدیم تحمل ها کم شده بی قراریمون زیاد. و چرا!؟؟ به هزارو یک دلیل!! ما تو قرن ۲۱ با بیشترین داشته ها احساس غمگینیمون زیاده!! فکر می کنم ما یه نعمت بزرگ رو نداریم اوونم آرامش روحه!!!!!چیزی که فکر می کنیم پیشرفت تکنو لوژی برامون میاره اما هرچه زندگی ها راحتتر می شه به کمک این پیشرفت و امکاناتمون زیاد بی قراری روحمون بیشتر می شه!!من که اینجور فکر می کنم نظر شما چیه؟
۲۸ مهر ۸۷ @ ۸:۱۸ ب.ظ
نظر منم همینه زینب بانو.
۲۹ مهر ۸۷ @ ۶:۰۷ ق.ظ
سلام آره حمید آقا بعد از ارسال خودم که نگاه کردم دیدم اشتباه نوشتم دیگه نخواستم پست بعدی رو بفرستم که همین یه کلمه رو اصلاح کرده باشم. خیلی وقتها تو زندگی هم همینطوریه یا نمی شه یا ارزششو نداره برگردی یه چیز کوچیک رو اصلاح کنی !! (ممنون از تذکرت)
۲۹ مهر ۸۷ @ ۶:۰۹ ق.ظ
به زینب
می گن اگه یک میلیون اسباب بازی توی یه اتاق باشه و دو تا کودک. پس از لحظاتی این کودکان سر یک اسباب بازی کارشان با هم به دعوا می کشد و همه آن ۹۹۹۹۹۹ اسباب بازی دیگر را به کناری می نهند. شاید کودک شده ایم!
۲۹ مهر ۸۷ @ ۶:۴۵ ق.ظ
وبلاگ خانم توحیدلو را می خواندم و آخرین پستش را در مورد بی حوصلگی و روزهای ملس و بی حوصله داشتم فکر می کردم دلیل اصلی بی رمقی و بی حوصلگی خیلی از ماها چیست. به پیشینه افرادی مثل خانم توحیدلو فکر می کردم و خیلی های دیگر که خودم هم شاید جزو همین خیلی های دیگر باشم. نوعی افسردگی سیاسی و اجتماعی است یک جور ناامیدی، بی قدرتی، بی انگیزگی و بی … (چند چیز دیگر) از روزگاری که امید داشتیم همه چیز خوب می شود…
ادامه مطلب را در این آدرس بخوانید : http://brt.blogfa.com/post-81.aspx
۲۹ مهر ۸۷ @ ۷:۲۷ ق.ظ
با درود
حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ
در وبلاگ انوش راوید بنام: جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران
ravid.blogfa.com
قرن سنت گریزی
در وبلاگ: قرن ۲۱ / انوش راوید
http://ravid.blogsky.com
۲۹ مهر ۸۷ @ ۱۱:۰۶ ق.ظ
با سلام
امیدوارم هرچه زودتر روبراه بشی روبراه بشم روبراه بشن روبراه بشیم، فکر کنی فکر کنم فکر کنند فکر کنیم، بخوانی بخوانم بخوانند بخوانیم، بنویسی بنویسم بنویسند بنویسیم، باشی باشم باشند باشیم و بسازی بسازم بسازند بسازیم.ان شاء الله
۲۹ مهر ۸۷ @ ۲:۲۰ ب.ظ
از اثرات صبح تا شب کتاب خوندنه؛ بابا یه کم تفریح هم بد نیست ها
۲۹ مهر ۸۷ @ ۵:۴۱ ب.ظ
“وبگاه دانشجویان ضد انجمن مستقل” به راه افتاد. منتظریم
۲۹ مهر ۸۷ @ ۸:۱۳ ب.ظ
عجب حالی!
حالمان شبیه همه!