Wordpress Themes

دیوارهای شهرم سیاه شده اند، سیاه!

کافیست عصر ها در خیابان های شلوغ و پرتردد تهران، گوشه ای بایستی و به رفتار مردمان این شهر بزرگ نگاه کنی. آدمهایی که می آیند و می روند. آدمهایی که خسته اند و تحمل هم را ندارند. ماشین هایی که انگار می خواهند حق یکدیگر را بخورند. انسانهایی که حریم یکدیگر را می درند. عصبانیت، افسردگی. چهره ها دارد روز به روز رنگ زرد تر می شود. مردم دیگر شاد نیستند. یکی درد نان دارد و دیگری در کار فرو بسته خود مانده است. شهرمن افسرده و بیمار است!

این روزها تا حرف از افسردگی شهر می زنند زود نرخ بالای تورم و مشکلات اقتصادی را به رخ آدم می کشند. زود از سختی گذراندن روزگار می گویند. خلی زود به قیمت زمین و مسکن تا نان و شیر و تخم مرغ می رسند. اما من مردمان ناشادی را می شناسم که دارند و ناشادند!

در محافل روشنفکری اگر از افسردگی مردم بگویی، از قفس آهنین و چرخه خرد کننده می گویند. از مدرنیته ازخودبیگانه ساز حرف می زنند. از هبوط می گویند. روشنفکران این حال را ذاتی مدرنیته بر می شمرند. انسان ماشینی. انسان در اسارت ماشینیسم!

اما مدتهاست با خودم کلنجار می روم. مدتهاست که فکر می کنم که نسخه های توجیه کننده بالا چقدر حل کننده ماجراست؟ چرا افسردگی گریبان من و اطرافیانم را گرفته؟ چرا این درد اینقدر واگیردار است؟ انگار کسی دیگر بود که مدتی پیش همینجا تلاش می کرد از امید بگوید و آن را تحلیل کند. امروز هرچه می بینم، هرچه می شنوم، به هر تحقیق آماری نگاه می کنم، تنها این افسردگی است که خودش را نشان می دهد. رنگ دیوارهای شهرم در حال سیاه شدن است، ولی هنوز زنگ خطر برای مسئولین شهر به صدا نیامده .

کافیست پایت را چند قدم آن طرف تر حتی در کشورهای همسایه بگذاری. آن ها هم نوسان بورس دارند. آنها هم قیمت طلا و مسکنشان جهانی بالا و پایین می شود. اما مردم یکدیگر را نمی درند. منتظر نیستند که بر لاشه های دیگری ،خود و حیاتشان را علم کنند. حرص نمی زنند. مردمان ما ناامیدند و از این ناامیدی حرص می زنند. نه اعتمادی و نه سرمایه اجتماعی ای. طبق مطالعات اینگلهارت در بسیاری از کشورهای دنیا این ارزش های فرامادی است که رشد می کند. آنها مدتهاست که تاثیرات جنگ ها و کمیابی های دوران اجتماعی شدن نسل هایشان را طی کرده اند. اما امروز ما در دوران پیش از آن هستیم. پایش برسد دست به خون برادر می بریم تا بمانیم. اینها همه نه از مدرنیته آمده و نه تورم اقتصادی اینچنینمان کرده است.

ایران و ایرانیان روزهای سخت تری را نیز از نظر اقتصادی گذرانده اند. اما اینچنین افسرده و بعضا عصبی و پرخاشگر نبوده اند. امروز جای خالی یک چیز، بزرگ و پررنگ است. امروز چشم انداز آینده تاریک است. امید به آینده از بین رفته، دو روز دیگر و فرداهای ما کمرنگ هستند و لرزان. زندگی فردایمان شفاف نیست. نمی دانی چه می شود. نمی دانی به کجا می رسی. نمی دانی درس می خوانی، آیا کاری هست. اصلا درس می خوانی که چه کاره بشوی؟ کار می کنی که چه بشود؟ امروز پایین ترین سطح امید به آینده را می بینیم. امیدوارترین ها آنانی هستند که می خواهند بروند و ترک کنند این دیار را، شاید که چشم اندازی بهتر بیابند.

کسی که هیچ چشم اندازی به آینده ندارد، مجبور است امروز برای آینده اندوخته ای داشته باشد. آن که ندارد ، افسرده است. آنکه می تواند جمع می کند . از کاهی نمی گذرد. عصبی و بدمزاج می شود. مردم ما حرص آینده ای را می زنند که نیست. که نمی بینند. این یک زنگ خطر است. به خدا برنامه پنج ساله و چشم انداز بیست ساله برای مردم، فردا را به ارمغان نمی آورد. باور داشته باشیم که نرخ مقالات کپی شده و علمی ما، آینده را روشن نمی کند. باور کنیم که حتی اندک دلخوشیهای مثلا ورزشی هم عصبیت گسترده در میان مردمان این شهر را درمان نیست. بی ثباتی، تزلزل ، برنامه ریزی های غلط و بی قاعده بودن، نداشتن قانون، دست و پاگیر بودن قواعد و بسیاری دیگر از این جمله امور چشم انداز تیره آینده را رقم زده است.

گاهی تکه نانی و سقف هرچند کوتاهی، دلشادمان می کند اگر فردا را روشن تر ببینیم. اگر توانایی و استحقاق تغییر را در خود بیابیم. افسردگی مزمن شهر من نه از پیامدهای مدرنیته است و نه از نتایج مستقیم تورم. مردمان شهر من فردا را نمی بینند!

پی نوشت: این پست اصلا سیاسی نیست و ربطی به کسی ندارد. افسوس خوردن بلند من است از تیرگیهای شهرم و مردمانم. همین!

۴۸ نظر برای “دیوارهای شهرم سیاه شده اند، سیاه!”


  1. حمید:

    راست میگی و راست تر از راست.

  2. مهدی سعیدی:

    اشتباه می کنید و اشتباه تر از اشتباه

  3. همکلاسی سابق:

    سلام خانم دکتر
    این قدر افسوس نخورید، به قول بچه ها گفتنی برای سلامتی تان اصلا مفید نیست…
    نوستالژی بی پایان… زندگی پر زرق و برق و سرشار از نور و شادی دیگران در برابر فضای تیره و تار شهر و مملکت خودمان…
    سطح بالا و تقریبا فراگیر مسائل و ناهنجاری های روانی در بین مردمان این سرزمین مثال زدنی است . اما به استناد کدام سند و کدام تحقیق به گذشته شادتر و یا دیگران خوش و خرم تر (البته با امکانات و شرایط برابر!) اشاره می کنید…
    دوره جوانی و آرمان خواهی و اخیرا تقریبا کم نفوذی و کم قدرتی خود (اتفاقا به دلیل فضای سیاسی نامساعد) در راه رسیدن به اهداف و خواسته های شخصی مختلف تان رادر کشوری و همزمان با مراحلی خاص در فرایند تکامل و گذار جامعه ای سپری می کنید که سالهاست درگیر عبور از ساختار عمیقا سنتی و توسعه نیافته خود و دستیابی به شکلی و ظاهری و احیانا باطنی مدرن است. این همزمانی و همراهی احتمالا دلیل اصلی افسردگی بی پایان شماست!
    ان شاء ا… چند سال دیگر در کسوت یک استاد میان سال جامعه شناسی در یکی از دانشگاه های پایتخت و برخوردار از نفود و شرایط مطلوب مختلف دیگر در زندگی، شهرتان را پر از نور و امید و شادمانی خواهید دید… به همین سادگی

    همکلاسی سابق عزیز استنادم به آماری است که این روزها در حال پر شدن است. آمارهایی که پیدا و پنهان اوضاع را در میان افراد جامعه و خصوصا جوانترها اینگونه نشان می دهد. ماجرا من و حال و هوای این روزهایم نیست. خیلی هم افسرده نیستم البته. همین که می نویسم اینجا و تلاشم را می کنم فکر کنم کافیه که اینرا نشان بده!

  4. kelash:

    سیاه نمایی نکنید خواهرم! اذیت می شید آخر فیلم!

    به به جناب کلاشینکف! سیاه نمایی کدومه؟ حرف سیاسی ننوشتم که. موضوع افسردگی مردمه که دور و برمونه. من که تمام تلاشم رو کردم بگم موضوع امور اقتصادی و این حرفا نیست. دیگه چه ازاری؟

  5. حریر:

    یعنی عین احساس من رو گفتید. اگه بشه یه فکری بکنیم که هر کسی از خودش شروع کنه خیلی خوب می شه. درسته که من چند سالی هست ایران نیستم و تا چند سال دیگه هم قرار نیست برگردم ولی دقیقا این برداشتی هست که از احوال اقوام و دوستان داخل ایران دارم. درسته که این شرایط تا اندازه زیادی معلول بی کفایتی مسئولینی هست که کاری از دستشون می آمده ولی دریغ کردند ولی باور کنیم که بخشی هم مربوط به خود ماست. پس شما به عنوان جامعه شناس، من به عنوان دانشجوی یه رشته دیگه و هر کسی از جایگاه و دیدگاه خودش سعی کنه یه راه حلی برای این قضیه پیدا کنه. به همدیگه امید بدیم ولی واقعیت را فراموش نکنیم.
    لطفا در این مورد باز هم بنویسید.

  6. صبح:

    سلام خانم سمیه
    من فکر می کنم یکی از راههای شادی بخش جمع شدن دوستان دوره هم و یک بزم وپایکوبی میز باشد یا یک مسافرت یا یک کوه من هر وقت با دوستانم جمع می شویم و یک مقدار جشن وشادی می گیریم تا مدتها شاد و خوشحال هستم. من احساس می کنم شما انقدر چهارچوب دارید که حتی از خودتان شادی رقص را هم دریغ می کنید سمیه جان بی خیال همه چیز دوستان خانمت را جمع کن یک مهمانی بزن وبکوب را ه بیانداز هم مشکل شرعی ندارد هم تا مدتها انرژی می گیری. درست اوضاع خرابه ولی شادی از دل آدم است نه از بیرون انسان. سمیه جان تو هم می توانی مثل دیگر دخترها برقصی بخوانی شاد باشی. اصلا می توانی در مهمانیهای زنانه لباسهای بسیار زیبا بپوشی و آرایش زیبا کنی طوری که دوباره عروس شدی. امتحان کن قضیه بیرون آمدن از دایره تنگ عادتهاست.

  7. سروش:

    مقصودتان “در خیابان های شلوغ و ‘پرتردد’ تهران” است حتماً؟ نمی‌دانم شاید من خیلی ساده‌لوح‌ ام و شما خواسته‌اید کمی هنجارشکنی کنید و که گفته “تردد” از “طردد” درست‌تر و چرا می‌باید باشد…

    در لغتنامه دهخدا و چندجای دیگر هم سرچ کردم و تردد درست بود

  8. من بدون سانسور:

    همیشه با گوگل ریدر مطالبتان را دنبال میکنم. از این پستتان خوشم آمد. واقعا درد اصلی همین افسردگی است. نارضایتی است که انگار با ژنمان نسل به نسل منتقلش می کنیم. اتفاقا من هم به چهره مردم گاهی دقت میکنم. به خصوص خانمها به نظر من روز به روز رنگ پریده تر می شوند. گاهی فکر میکنم همه این آدمها سوء تغذیه دارند. اما می دانم که مشکل در نوع تفکر تک تک ما ریشه دارد.
    راستی آیا ما سخت می گیریم یا به واقع سخت است؟ آیا در اوج مشکلات مختلف واقعا می توان لبخند زد و گفت که من انسان شادی هستم. دنیا هست. رود هست. آسمان آبی است؟ «هرکجا هستم باشم زمین مال من است؟» پس من هم باید به شکرانه خوشحال باشم؟

  9. حمید:

    فرد مذهبی مسلمان، مساویست با فرد افسرده و اخمو و از همه چیز گریزان.از همه چیزهایی که جامعه متمدن اونها رو عجیب نمیدونه ولی دین تمدن ناسازگار اسلام اونها رو عجیب میبینه،گریزان هست.فرد خیلی مذهبی،یعنی فرد خود آزار،مازوخیست.
    مشکل از اینه که توی این مملکت هیچ چیز سر جاش نیست. یک توریست ۷۰ ساله خارجی از یک جوان ۲۰ ساله ایرانی سرحال تر و شادابتر هست.چون اونجا هر چیزی سر جاش هست. دین سر جاش هست، تفریح سر جاش هست شادی و خوشی و عیش و نوش هم سر جاش هست. دین قدغنها و محدودیتها و ممنوعیتها و اجبارها (یعنی دین اسلام)هر کاری رو که بخواد(فرد مذهبی) انجام بده رو برش قدغن کرده.یعنی همون تفریحاتی که دنیای متمدن و انسانهای متمدن، در کنار مشکلاتی که در زندگی دارند،برای کاستن از فشار این مشکلات،انجامش میدند. این از تحریمهایی که خود فرد مذهبی بر خودش اعمال میکنه.همین تحریمها رو هم حکومت مبتنی بر اسلام و مقید به اعمال غدقنها و محدودیتها و بکن نکنهای اسلام(جمهوری اسلامی)،بر تمام مردم کشوری که برش سیطره داره،اعمال میکنه. مازوخیستهای مرتجع، خودتون رو میخواید زجر بدید،چه کار به “انسانها” دارید؟ نخند،نرقص،نرو،نگو،نخور،نشنو،نبین.این هست قوانین اسلام.توی کشورهای دیگه،دانشکده رقص دارند اینجا واژه رقص رو حتی بر زبون نمیتونند یا نمیخواند بیارند. به جاش میگند “حرکات موزون”. هنر پنجم از هنرهای هفتگانه.
    ——
    بیخیال سخنرانی خامنه ای رو توی وبلاگم گذاشتمم برو بخون،یه کم روحیت شاد میشه.

  10. زینب:

    شما جامعه شناسی خوندید تحلیل این درد و بهتر ماعلوم پزشکی ها میدونید!! هر دوستیو میبینم چه اونی که وضع مالیش خوبه چه اونی که هشتش گرو نهش همه ناامیدن مینالن!! خسته ام به خدا! تو اتوبوس تاکسی مغازه عروسی عزا هر جا میرم آدمها همه در حال درد دل و گفتن از نا امیدین!! آخه بر سر این ملت چی اومده؟ نسل پدر های ما بدون کوچکترین امکانات رفاهی احساس امید زیادی داشتن این نسل بود که ایران رو آباد کرد اما نسل من غمگینه!! هرچه میدوه تمام نمی شه!!نسل گذشته فقر مادی داشت تلفن مترو بهداشت هیچ نداشت!!اما غنای درون داشت از درون پر بودن! متاسفم برای جمهوری اسلامی که داشته های زیبای مردمم رو ازشون گرفت و انداختشون تو ورطه مادیات!! وقتی مردم می بینن هرچه بیسوادتر دزدتر فریبکارتر قانون گریزتر موفق تر و پولدارتر بایدم مایوس بشن از صداقت مهربانی درستکاری چون ایران مهد بی اخلاقی ها شده و درست کارها به گوشه رانده شده!! افسوس!!

  11. iVahid:

    متاسفانه درسته: “مردمان شهر من فردا را نمی بینند!” افسوس و صد افسوس!
    در ضمن خط اول: طردد؟!

  12. امین ثابتی:

    این یک حقیقت است! من که ۴ سال درس خواندم و اکنون یک عدد مهندس شیمی هستم و به زبان انگلیسی تا حدودی مسلط هستم، هیچ امیدی به آینده ندارم. تنها امیدم به چیب پدر و مادرم است که آن هم تا جایی می‌شود امید داشت. آینده از تاریکی فراتر است!

  13. سمیه توحیدلو:

    ایها الناس سرچ کردم و از دیگران پرسیدم. تردد درست است و نه طردد.
    http://mibosearch.com/search.aspx?search=%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D8%AF&page=1

  14. حمید:

    بابا من جایی ندیدم نوشته باشند “طردد”. گیر ندین دیگه. همون تردد درسته.پس چرا اینجوری نوشتیدش؟ درست نوشته بودیدش و تغییرش دادید؟
    والا خیلی جالبه. نوشته بودم تردد. اینهمه هم سرش پافشاری کردم و منبع گذاشتم. صادقانه نمی دونم چرا اینجا اینجوری شده. الان کمی گیج شدم :)

  15. زهرا قدیانی:

    سلام خانم توحیدلوی عزیز
    طرح مسئله و علت یابی این نوشته کاملا مبهم است.

    در طرح مسئله : نویسنده صرفا بنا به مشاهدات خود و یک مقایسه تخیلی با سایر کشورهای چند قدم آن ور تر (؟!!) این مسئله را طرح می‌کند که مردم دیگر شاد نیستند. با آوردن ” کافیست…” در ابتدای متن مسئله را طرح شده می پندارد. در صورتی که هر خواننده ای می تواند در همین ابتدا یک علامت سوال بگذارد و نپذیرد.

    در قسمت علت یابی هم همین طور: نویسنده می گوید : “زندگی فردایمان شفاف نیست. نمی دانی چه می شود. نمی دانی به کجا می رسی”
    خب آینده برای هیچ کس قابل پیش بینی نیست. کجای دنیا مردم می دانند فردا چه می شود؟ آینده کم رنگ و لرزان یعنی چه اساساً؟! گویی فقط الفاظ پشت هم ردیف شده اند بدون هیچ معنی روشن، دقیق و منطقی.

    در قسمت علت تناقضی هم هست: اینکه در ابتدا گفته اید این افسردگی منشا اقتصادی ندارد ولی در ادامه علل اقتصادی هم ذکر کرده اید. مثلا اینجاها:
    “کسی که هیچ چشم اندازی به آینده ندارد، مجبور است امروز برای آینده اندوخته ای داشته باشد. آن که ندارد ، افسرده است. آنکه می تواند جمع می کند . از کاهی نمی گذرد. عصبی و بدمزاج می شود.”

    در ثانی فکر می‌کنم در علت یابی اجتماعی هیچ گاه نمی توان یک عامل ( آن هم عامل به این مبهمی) را به تنهایی برای چنین مسئله کلی ای ذکر کرد. من ادعا می کنم برای مسئله ای شما مطرح کردید نقش آلودگی هوا، ترافیک ، مشکل ازدواج ، کمبود آب بدن و تیروئید مهمتر از علتی است که شما بیان کردید!

    گاهی به نظر می رسد کیفیت در این وبلاگ فدای کمیت شده. چه بسا اگر روی همین یادداشت کمی بیشتر کار می شد راه‌گشاتر بود. در هر حال ما انتظار نوشته های عمیق‌تری از شما داریم خانم دکتر.

    موفق باشی خواهر.

    سلام زهرا جان. ممنونم از نقدی که کردی. اول اینکه من دکتر نیستم. بارها و بارها نوشتم. ممنون می شم از به کار نبردن این واژه برای من. دوم اینکه عزیز جان مسئله من افسردگی بوده و طبق آمار یکی از علل اصلی ناامیدی از آینده بوده. خانوم جان حتی اگر به شکل کمی هم نگاه کنیم معلومه که یک متغیر نیم تونه تمام وجود متغیر وابسته ما رو تصویر کنه. کلی متغیر کنترل دیگه و حتی متغیرهای مستقل دیگه هم وجود داره. اما اونچه که هست اینه که فعلا توی همین تحقیقاتی که داریم انجام می دیم این متغیر به شدت هست. در ضمن مسئله من که کشورهای همسایه نبودن دوست من. مسئله من افسردگی آدمهای شهرم هستن. دنبال استنادهای من به کشورها هستی که چه. تو اصلا اونها رو ن÷ذیر. کما اینکه رفتن به یکی از همین کشورهای عربی هم می تونه موید حرفم باشه عزیز!

  16. سرباز معلم جنوبی:

    چه دلمان پر است از دست این روشنفکر ها !

  17. ثمین:

    “…مردمان شهر من فردا را نمی بینند!”

    سلام!
    میشه این جمله رُ به زبان جامعه شناسی ترجمه کنین شاید گره از مساله ای باز کرد!

    یعنی اینکه سیاستهای اتخاذ شده فضا رو چه به شکل عملی و چه به شکل روانی به سمتی برده که چشم انداز و امید به آینده کم شده. کم شدن امید به آینده باعث شده ما رو نسبت به آنچه داریم و می توانیم به دست بیاریم در همین امروز حریص تر کنه. اینجوری می شه که مروت ها و برادر بودن ها یا همون سرمایه های اجتماعی قدیمی هم از جامعه رخت بربسته. تمام گزاره های بالا هم قابلیت تحقیق و توضیح بیشتر رو در فضای اجتماعی داره ثمین جان!
    البته سعی کردم در متنم هم این ها رو بنویسم

  18. شهریار:

    سلام به همه و خصوصا خانم قدیانی،

    من به شخصه چیزی که هر روز به چشم می‌بینم و می‌شنوم، صحبتهای مردم در خیابان و تاکسی و اتوبوس است و به جرات می‌گویم که در اکثر قریب به اتفاق موارد غیرخصوصی، همه مردم در حال گله و شکایت و انتقاد و بعضا تهمت و فحاشی و دروغگویی هستند و به ندرت سخن از دوستی و محبت و سخنانی دلچسب و آرامش‌بخش شنیده می‌شود.
    آیا کدامیک از دوستان تجربه‌ای دیگر دارد؟
    آیا این خود یک دلیل نیست؟

  19. حمید:

    وقتی که من بچه بودم ،
    پرواز یک بادبادک
    می بردت از بام های سحرخیزی پلک
    تا
    نارنجزاران خورشید .
    آه ،
    آن فاصله های کوتاه .
    وقتی که من بچه بودم ،
    خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
    و اشکهای درشتش
    از پشت آن عینک ذره بینی
    با صوت قرآن می آمیخت .
    .
    .
    .
    .
    .
    وقتی که من بچه بودم ،
    درهرهزاران و یک شب
    یک قصه بس بود
    تاخواب و بیداری خوابناکت
    سرشار باشد .

    وقتی که من بچه بودم ،
    زور خدا بیشتر بود .

    وقتی که من بچه بودم ،
    برپنجره های لبخند
    اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
    آه ،
    آن روزها گربه های تفکر
    چندین فراوان نبودند .

    وقتی که من بچه بودم ،
    مردم نبودند .

    وقتی که من بچه بودم ،
    غم بود ،
    اما
    کم بود .

    اسماعیل خویی
    (با صدای:فرهاد مهرداد)

  20. محمود:

    از مطالبتون بشدت لذت بردم.اگر چون شما نبودید اون یک ذره امید رو هم از دست میدادم.
    وقتی داشتم نظرات رو میخواندم هم خندیدم و هم غمگین شدم.
    قضیه مثل اینه که داری فریاد میزنی بعد یکی بیاد به دندونات نگاه کنه بگه شما دیشب مسواک نزدی.
    سقوط اخلاقیات در جامعه ما تماما بخاطر مسایل مالی نیست در این مورد آموزش غلط هم نقش بسزایی داره…
    خلاصه خانه از پایبست ویران است.

  21. صندوقک:

    باید به چه امیدوار باشیم؟ به شادی که نداریم ! به اینکه اگر یکی از دو زوج کار نکند زندگی نمی چرخد؟ به اینکه امکان بچه دار شدن برای یک زوج تحصیلکرده هر دو شاغل بسیار پایین است ؟ به جه….

  22. مجید:

    درود

    با مطلبی کوتاه GrandCafe به روز است…

    [گل]

  23. خانوم خانوما:

    برام تعجب آوره که مطلبی به این وضوح برای خوانندگان وبلاگ شما مبهم بنظر می آد! و می پرسند« روی چه حسابی میگید مردم امیدی به آینده ندارند و از فردایشان خبر ندارند؛ مگه بقیه مردم دنیا می دونن فردا چی پیش میاد؟!» میخوام بگم اتفاقا مردم دنیا میتونن آینده رو پیش بینی کنن چون هر چیزی اونجا حساب و کتاب داره. وقتی یه رشته تحصیلی رو انتخاب میکنید تقریبا با اطمینان میشه طیفی از مشاغل مرتبط با اون رشته رو در نظر گرفت که در آمد مکفی و رضایت درونی خوبی به آدم میدن. اگر تصمیمی برای کار بگیرید میتونید پیش بینی کنید طبق قوانین اون مملکت ۵ سال دیگه چه وضعی دارید. حتی اگر تصادف کنید و از کار افتاده بشید میدونید که یک سیستم حمایتی با کیفیت از شما مراقبت میکنه و آویزان فامیل نمیشید!!اما اینجا: درسی که میخونید ربطی به کارتون نداره. کاری که میکنید تضمینی نداره چرا که شب میخوابید و صبح پا میشید میبینید قوانین مملکت ۱۸۰ درجه تغییر جهت دادن!!!اگر هم کوچکترین مشکلی برای سلامتی تون پیش بیاد فقط در صورتی میتونید نجات پیدا کنید که یک قوم و عشیره دلسوز به دنبالتون باشن و الا که باید برید و رو به قبله دراز بکشید.
    ضمنا میخوام در جواب برخی دوستان بگم در چنین موقعیتی جشن و پایکوبی ترتیب دادن فقط سرپوش گذاشتن روی یک فاجعه است. فاجعه ناامنی روانی که این ملت رو تهدید میکنه!

  24. میم نقطه:

    سلام… این چیزهایی که گفتید برای یک عده قابل تصور است اما برای مرفهین؟درد و مرض آنها را من نمی توانم بفهمم!ولی… درست گفتید درد ما فقیر و غنی از وضع اقتصادی نیست! چون حتی تورم هم که بالا رفته عوضش فقیر ها هم خیلیشان ماشیندار و موبایل دار شده اند ووضع خیلیشان عوض شده پولدارها هم که ۱۰۰۰ برابر وضعشان بهتر شده.مشکل امید است!جامعه بهم ریخته!عده ای اتو پیا را جامعه مدنی رسم کردند و حالا طبقه روشنفکری که دموکراسی بتعریف ویژه ی لیبرالیستی و مدرنیته به همان تعاریف را دور میبینند افسرده اند و فقرا هم که اتوپیای اسلامی را در نظر داشتند با عملکرد عده ای و همچنین تبلیغات عمال داخلی غرب که ریشه اعتقادات را دارند میخوشکانند ناخواسته از جامعه آرمانی اسلامی تصویری بسیار دور میبینند!
    پس مشکل ما کاملا سیاسیست!و صد البته فرهنگی! مردم در میان دو جبهه گیر افتاده اند!اما اینقدر علم و بیرق رنگارنگ هست که حق و باطل را نمی توانند تشخیص دهند و به آن عمل کنند! این سیاهی از حیرانیست نه از شب!!!

  25. همکلاسی سابق:

    سلام خانم توحید لو (دکتر آینده!)
    اول این که آدم وقتی این همه شنونده و خواننده خوب (مثل من!!) داشته باشد،اندکی کم لطفی است که سخن از افسردگی و ناامیدی بزند…
    دوم این که بدون پیش داوری در مورد جنسیت و سلامتی و باقی خصوصیات کمی و کیفی نتیجه کار!، باید تحمل داشت مشاهده وضع حمل تاریخی این جامعه را…
    سوم این که اتفاقا به نظر برخی (که من هم با آن موافقم!)، آنچه که در جامعه ما به شکل حجم زیادی از ناله و گله و شکایت و غرغر زدن و فریاد کشیدن های بی پایان مردم عزیزمان بر سر خودی ها و نخودی هایی که در اطراف شان حضور دارند، مشاهده و شنیده می شود، علاوه بر خبردهی از وجود دردهایی پنهان و آشکار، در حکم نوعی سوپاپ اطمینان برای جلوگیری از انحطاط کامل و تخریب بی بازگشت شخصیت روانی آنها عمل می کند… شبیه همان اتفاقی که در جوامع غربی شکل سازمان یافته آن را در مراکز روانکاوی و مشاوره می توان مشاهده کرد…
    چهارم این که به نظر می رسد وظیفه ما که خود را بیش و کم در جایگاه متخصص در این زمینه می بینیم و می دانیم، تلاش در جهت ارائه تعریفی نو و به مراتب کامل تر از انسان شهری مدرن ایرانی است. یعنی همان تیپ ایده آل شهروندی که زندگی در مسیر قانون و اخلاق را نه از روی تعهد پیش فرض شده ای که در فرهنگ ما خود مبتنی بر ایمان بالقوه دینی افراد پنداشته می شود، بلکه بر اساس احساس وظیفه اجتماعی و برای پرهیز از دچار شدن به عواقب عینی و مشخص تصریح شده در الگوهای قانونی ثابت و فراگیر، انتخاب می کند.
    پنجم هم امیدواری و آرزو است برای سلامتی و شادکامی شما و دیگر دوستان توسعه خوان و توسعه خوانده این مرز و بوم…

    موافق بحث هایتان هستم. دوست دارم با کمک هم بتوانیم این بحث ها را دنبال کنیم. شاید که این مکان مجازی محملی برای بحث و نظر باشد. دوم اینکه افسردگی زودگذر است. اساسا اهل افسرده ماندن نیستم. شک ندارم که برطرف می شود. تمام تلاشم را نیز برای نماندن در این وضعیت خواهم کرد. حتی اگر شده به روز نگه داشتن همین خانه مجازی باشد.

  26. فریبا پژوه:

    سلام سمیه جان .سخت به کمکت نیاز دارم.میشه لطفا در مورد خبر ممنوع الخروج شدن ما یک مانور میدی. ممنون میشم. خبر در روزنمه کارگزاران است.
    http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?36060

    اگر شماره تلفنت را برام خصوصی بفرستی بهت زنگ میزنم.

    قربانت

    فریبا

  27. مهدی سالم:

    ((این پست اصلا سیاسی نیست و ربطی به کسی ندارد،افسوس خوردن بلند من است از تیرگیهای شهرم و مردمانم.همین))

    و در جوابی که به کامنت ثمین دادی:
    ((یعنی اینکه سیاستهای اتخاذ شده فضا رو چه به شکل عملی و چه به شکل روانی به سمتی برده که چشم انداز و امید به اینده کم شده …. ))
    چه تناقض جالبی.خودتو مسخره کردی؟؟؟

  28. یک دوست:

    با سلام این مطالبی که نوشتید انقدر بی معنی هست که حتی خودتان هم انرا باور نداریدببینید( مدتهاست با خودم کلنجار می روم. مدتهاست که فکر می کنم که نسخه های توجیه کننده بالا چقدر حل کننده ماجراست؟ چرا افسردگی گریبان من و اطرافیانم را گرفته ) و جواب نوشته خودتان را اینگونه دادید(دوم اینکه افسردگی زودگذر است. اساسا اهل افسرده ماندن نیستم. شک ندارم که برطرف می شود. تمام تلاشم را نیز برای نماندن در این وضعیت خواهم کرد. حتی اگر شده به روز نگه داشتن همین خانه مجازی باشد.) انگار مشکل شما از جایی دیگر است اصلا جنس شما از نوع دیگری است ابتدا سعی می کنید باکلی گویی و گفتن مطالبی که در ذهنتان پرورانده اید و بی طرف نشان دادن خود و گاه مظلوم نمایی همرا با نشان دادن این که بحث سیاسی نیست حرفتان را بزنید .غافل از اینکه همچون کبک سرتان را زیر برف کرده اید ببینید(یعنی اینکه سیاستهای اتخاذ شده فضا رو چه به شکل عملی و چه به شکل روانی به سمتی برده که چشم انداز و امید به آینده کم شده. کم شدن امید به آینده باعث شده ما رو نسبت به آنچه داریم و می توانیم به دست بیاریم در همین امروز حریص تر کنه. اینجوری می شه که مروت ها و برادر بودن ها یا همون سرمایه های اجتماعی قدیمی هم از جامعه رخت بربسته. ) انگار ارام ارام می خواهید حرفهایی را نمی توانید به طور مستقیم بزنید در قالب و شکل جدیدی مطرح کنید کلامی که همواره از تحلیل گران بیگانه برای ایجاد نا امیدی و افسردگی در رادیوهای بیگانه شنیده میشود واین در شرایطی است که خود کشور های غربی که شما سنگ انهارا به سینه می زنید گرفتار نا امیدی مر گ اوری شده اند. ما چرا باید نا امید باشیم. جوانان ایرانی در همه عرصه ها خوب می درخشند. هر روز شاهد بدست اوردن عرصه های جدیدی از نو اوری در دانشهای نو هستیم از علوم هسته ای گرفته تا فضایی از نانو گرفته تا سلولهای بنیادی . هر روز جوانان ما در مسابقات مخترعین مقام اول را بدست می اورند چرا باید نا امید باشیم. دنیای غرب برای بدست اوردن ارامش به سمت بانکداری اسلامی رو می اورد . ودنیای شیشه ای انها در استانه فرو پاشی است. انهایی باید نا امید باشند که از ایرانی بودن خود ناراحتند . وبرای خرسندی بیگانگان وجلب توجه انها هر کاری را انجام می دهند. اری شما باید نا امید باشید. در نوشته هایتان از امار نام بردید(جان مسئله من افسردگی بوده و طبق آمار یکی از علل اصلی ناامیدی از آینده بوده. خانوم جان حتی اگر به شکل کمی هم نگاه کنیم معلومه که یک متغیر نیم تونه تمام وجود متغیر وابسته ما رو تصویر کنه. کلی متغیر کنترل دیگه و حتی متغیرهای مستقل دیگه هم وجود داره. اما اونچه که هست اینه که فعلا توی همین تحقیقاتی که داریم انجام می دیم این متغیر به شدت هست.) البته کدامین امار اماری که خودتان انرا استخراج کردید و انرا تحلیل کردید با بی غرضی خاص خودتان. واقعا مسخره است. یادتان باشد در امار گیری واستفاده از نمونه ها باید انها کاملا تصادفی باشد در صورتی که نمونه های شما به هیچ وجه اینگونه نیست. شما انگونه که می خواهید می بینیدیا بهتر بگویم انگونه که دیگران می خواهند می بینید. تا شاید شما را هم در بازی های خودشان شرکت دهند اما ذهی خیال باطل.http://blot.persianblog.ir/

  29. پژمان:

    کاملا با شما موافقم.

  30. همکلاسی سابق:

    سلام “یک دوست” نویسنده وبلاگ
    اول این که ما که هر قدر جستجو کردیم نشانی از دوستی در این نظر عریض و طویل شما ندیدیم. امیدوارم حداقل نظر صاحبخانه غیر این باشد…
    دوم در مورد ایرادی که به حق، به آمار و ارقام داده بودید، توجه شما را به این گاف بزرگ حضرتعالی جلب می کنم که خودتان هم احتمالا به استناد سخنرانی های برخی و یا خبرهای نقل شده در برخی رسانه های ملی! (که منهای صحت یا سقم آنها)به هیچ عنوان ارتباطی به آمار و ارقام و نمونه گیری به سبکی که شما خود ادعا کرده اید ندارند، ادعای نوآوری های شگفت انگیز هر روزه جوانان این مرز و بوم کردیه اید. آخر ما‏به‏ازای این همه نوآوری و توانایی کجا خود را نشان داده و می دهد. لطفا ادعای خود را دقیقا به آمار و ارقام (حداقل از منابع رسمی داخلی) مستند کنید.
    من تا به حال دستمال کاغذی نگرفته ام که روی آن ننوشته باشد”با کاغذ صددرصد خارجی!!” توجه کنید اصلا کشور سازنده مهم نیست فقط صددرصد خارجی بودن آن مورد تأکید است!! ببخشید که با موشک و انرژی هسته ای نمی توان دست و صورت خشک کرد!!! (بماند که اصلا نمی توان انتظار داشت روی دو مورد اخیر نوشته باشند “صددرصد تولید داخل! یا حتی بیشتر آن تولید داخل!!!” لطفا به این مثال و مزاح من خیلی گیر ندهید زیرا اگر مایل باشید در فرصت مناسبی با آمار و ارقام نشان تان می دهم که چقدر از ساده ترین و عمومی ترین نیازهای ما از گندم و برنج گرفته تا افزودنی های مجاز و غیر مجازی که تقریبا بدون آنها هیچ محصول نهایی غذایی و شیمیایی را نمی توانیم در کارخانه های وطنی درست کنیم، از خارج! وارد می شود. از بیش از هفتاد درصد مواد اولیه داروهای تولید داخل تا تقریبا همین نسبت برای خودروهای باحال ساخت ایران. از یاد نبریم که هر آنچه ما به آن نام صنعت داخلی می دهیم در کارخانه هایی تولید می شود که به صورت pack از اقصی نقاط جهان وارد می شوند و عموما هم اگر حمایت های بی دریغ دولتی و بعضا نهادهای خاص نباشد، بعد از دوره کوتاهی سوددهی اقتصادی خود را از دست می دهند. توجه کنید اگر من این جا عدد و رقم نمی آورم به خاطر این است که اثبات خلاف آن حائز اهمیت است. اگر مثال نقضی در چنته دارید بسم ا… .
    البته همان طور که قبلا در صحبت قبلی خودم یادآوری کرده ام، شخصا بسیار امیدوارانه و صدالبته با صبری روزافزون به نظاره نشسته ام روند تحولاتی را که به زعم من نتیجه نهایی آن به همان اندازه که تیره و تار می نماید، می تواند سرشار از روشنی و نور برای این مرز و بوم و مردمان عزیزش باشد.
    آخر سر هم یک توصیه اخلاقی: روند ناثوابی هست که اغلب مرا از شرکت فعال در گفت و گوهای فی ما بین جریانات یا گروه ها و حتی افراد با عقاید و رویکردهای متفاوت در ایران باز داشته و در مواردی منزجر کرده است و آن انگ زنی ها و تهمت پراکنی ها و حتی هتاکی های بیش و بیش تری است که بعضا در پوشش تحلیل انتقادی و یا در لفافه عرق ملی و مذهبی (و در دوره های اخیر تعصب سیاسی!!)پنهان و بیان می شوند. ما همه یا حداقل اکثریت مان درد و دغدغه آبادانی و زیبایی و شکوه برای امروز و آینده این سرزمین و مردمش داریم (که طبیعتا به معنای زندگی بهتر برای خودمان نیز خواهد بود). اگر صرفا در ادعای مان پیرامون همین اصل با هم صادق باشیم، خواهیم دید که زندگی اجتماعی و فردیمان در این کشور چه قدر می تواند ظاهر و باطن زیباتری پیدا کند. بیایید حداقل در فضای مجازی و به پشتوانه روابط انتزاعی و غیرشخصی شکل گرفته در اینجادر چنین جهتی تلاش و حرکت کنیم…

    به قول حکیم بزرگ ایران زمین:
    مدارا خرد را برادر بود—– خرد بر سر جان چو افسر بود

  31. حمید:

    یک دوست
    مدتی نبودی،خنده از این کامنتدونی پر بسته بود.
    اینهمه دانش،دانش،اختراع،اکتشاف میکنی ،یه کمم خوب هست به اون مغزت(در صورت وجود) فشار بیاری که این “دانش” گرامی از زیر عمامه فلان آیت الملا و از فلان کتاب حدیث و از حوزه علمیه و از افاضات اربابان عمامه بر سرت که استخراج نشده که،شده؟ این دانش،دانش همون افراد و ملتهاییست که تو و امثال تو و اربابانت، بهشون میگید”کفار”. اینها از همون “بلاد کفر” هست. اون قسمتی از وسایل و تجهیزات و… گرفته تا خوردنی و فلان و چنان که مستقیم وابسته و وارد کننده از این “بلاد کفر” هستیم رو بماند،حرف من سر همون قسمتی از تولیداتی هست که در اون به اصطلاح “خود کفا” شدیم و خودمون تولید میکنیم و “به دست توانای متخصصان” خودمون میسازیم.خب دستشون درد نکنه ولی این توانایی و دانش، از کجا اومده؟غیر از کپی برداری و استفاده از دانش اونها در راه ساخت اون وسیله یا دستیابی به فلان توانایی،کار دیگه ای مگر انجام دادند؟پس اول و آخر میرسیم به “بلاد کفر” و “کفار”. بله مشدی، تو مدیون این “بلا کفر و کفار” هستی و باید همیشه ثناگوشون باشی.همون عینک روی چشم اربابت که گوشت رو میخوره و ظرف رو هم چپه میکنه هم از صدقه سری این “کفار” هست .و شما هم که پیروان راستین اون هستید به همین ترتیب. نه تنها سپاسگذاری نمیکنید،که فحششون هم میدید. راستی شما چرا میرید کتابهای “کفار” رو میخونید؟مگر نه این هست که “ائمه” منبع و صاحب تمام علوم و دانشها هستند،خب برید هرآنچه که نیاز دارید رو از احادیث”گهربار” اونها استخراج کنید و چشم “کفار” رو باهاشون کور کنید.
    تعلل از خودتون هست دیگه،وگرنه اگر یه کم میجنبیدید،تمام قوانین وتئوریهای علمی رو از همین کتب حدیث استخراج میکردید. مانند تئوریها و قوانین انیشتین و نیوتن و…

  32. حجت:

    آخ جوووووووون “یک دوست ” دوباره پیداش شده . :-)
    بساط خنده و شادی مهیاست . عجب لطیفه هایی مینویسه خدا وکیلی . :-) .
    “هر روز شاهد بدست اوردن عرصه های جدیدی از نو اوری در دانشهای نو هستیم” . خیلی با حالی “یک دوست” جان . :-)

  33. سهیل:

    دقیقا موافقم این حسی هست که وقتی داخل جامعه هستی کاملا متوجه میشی که البته به وجود شخصی ما هم سرایت کرده متاسفانه

  34. زینب:

    آره دیگه لابد اون کشفیاتی که جناب احمدی نژاد و دوستانشون می گن مثل همون کشف داروی ایدز ایرونی(ایمود) هست که تمام استاد های دانشگاه ما مسخرش می کنن چون تا حالا چند تا بد بخت بی پولی که حاضر شدن این دارو روشون امتحان بشه هزارتا بیماری دیگه سرشون اومده!!!!!!! دروغ گفتن خیلی راحته انقدری که بدیهیترین اصول علمی رو جناب وزیر بهداشت با کشفیات دروغشون مسخره کرده!!! یا همون نمایش مسخره راه افتادن آدم قطع نخاع توی صدا وسیمای حقه باز ایران!!! که اگه شما ها بی خبرید لااقل ماها خبر داریم که طرف قطع نخاع نبوده و اون تزریق سلول های گفته شده هیچ کمکی به قطع نخاعی ها نمی کنه!!! لااقل ما تو زمینه علوم پزشکی خبرشو داریم وای به حال اقتصاد و سیاست!!!!!!!نمی دونم عرض ۳ سال چه معجزه ای شده که فقط یه سری استاد حقه باز هر روز در حال کشفیات جدیدنو محقق هایی که سال هاست دارن جون می کنن اما هنوز تحقیقشون تو زمینه ایدز به دارو نرسیده!!! واقعا تعجب دارم از جوون تحصیلکرده این مملکت که چه راحت این همه دروغ رو باور می کنه تا کی می خوایم خودمونو به نفهمی بزنیم!!!!!!!!!!!!

  35. یک دوست:

    سلام خدمت هم کلاسی سابق از لطف شما متشکرم من به ندرت جواب کامنتها را می نویسم. البته دوستی من وخانم تو حید لو از جنس دیگری است.سعادت و یا خدای ناکرده شقاوت او برای من مهم است. اگر برای من شخص ایشان مهم نبود حتی نوشته هایش را نیز نمی خواندم.چه برسد برای نقد ان.شاید کلام من تند باشد.اما هر گز جز خوبی برای ایشان ارزویی ندارم.در باره امار نوشته بودید(خودتان هم احتمالا به استناد سخنرانی های برخی و یا خبرهای نقل شده در برخی رسانه های مل) خیر من برای پیشرفت های علمی هر گز به امارهای ارائه شده از رسانه ها یا حتی مر کز امار استناد نکردم. بلکه به تعداد مقاله های منتشر شده در محافل علمی جهان .امار ارائه شده توسط سازمانهای علمی پروهشی مراکز بین المللی. که همگی اذعان به پیشزفتهای چشمگیر ایران دارند. از نظر تولید علم ما در دنیا نسبت به گذشته پیشرفتهای زیادی کردیم که هر گز با قبل قابل مقایسه نیست بی انصافی است که دستاوردهای دانشمندان ایران زمین را نادیده بگیریم و همیشه احساس حقارت کنیم .این همان چیزی است که دشمنان ایران بزرگ خواهان ان هستند. شمادستمال کاغذی را مثال زدید خیلی جالب است. نمی دانم چگونه فکر می کنید.این همان چیزی است که جامعه شناسان باید روی ان کار کنند وقتی اینگونه به ما القا می کنند. که جنس خارجی بهتر است. واجناس ایرانی به دوبی رفته ودر انجا مارک کره می خورند واز طرق عراق دوباره به ایران وارد می شوند به عنوان کالای خارجی باید هم شما کاغذ دستمال تو لید ایران را برای فروش بهتر خارجی معرفی کنید. این مشکل از دانشمندان علوم انسانی ماست که به جای تولید علم همانند دانشمند علوم تجربی> فقط مصرف کنند ه چشم و گوش بسته ای بیش نیستند. که خیلی هم ادعا دارند . بارها به همین خانم تو حید لو عرض کردم که کاش به جای تکرار طوطی وار نوشته های دیگران خودتان بتوانید صاحب نظر شوید. در جامعه کنونی جز معدوی صاحب نظر نیستند . جامعه شناسی یکی از مهمترین شاخه های علوم انسانی است. مصیبت اینجاست. کسانی که خود را جامعه شناس می دانند از شناخت اولیه جامعه ایرانی عاجزند.چه برسد نسخه ای برای پیشرفت این جامعه در دست داشته باشند . دانشمندان جامعه شناس با ید فرا جناحی بیندیشند. دیدی مافوق دید افراد عادی داشته باشند. اما خود شاهدید چقدر از این مقوله بیگانه هستند. هیچکس منکر کمبودها نیست اما تلاشهای زیادی هم انجام شده است. ندیدن انها وهمیشه قسمت خالی لیوان را دیدن ودیگران را برتر شمردن و اینگونه القا کردن که ما نمی توانیم ایا سزاوار یک ایرانی ازاده است . در باره انگ زدن گفته بودید. حق با شما است نباید به کسی تهمت زد انگ زد. اما وقتی شخصی اشکارا و با تمام وجود همه دستاوردهای کشورش را زیر سوال می برد. خود را صاحب اندیشه می نامد وکلامش تکرار حرفهای دشمنان قسم خورده ایران است. شما چگونه با او برخورد می کنیدhttp://blot.persianblog.ir/

  36. زینب:

    دوست عزیز کسی احساس حقارت نمی کنه اتفاقا ما بیشتر از دولتمرد ها ارزش استادان و محقق ها و جوون هاییو میدونیم که با کمترین امکانات دستاورد های بی نظیری داشتن. اما بحث بسیاری از دوستان نشر این دروغ هایی است که از زمان دولت کریمه اسلامی احمدی نژاد باب شده و می خواد بگه راهی رو که با طی اصول علمی ثابت شده ملت ها ظرف چندین سال می رن ما توی ۳ سال به همه آنچه که دیگران قبلا کشف کردن و یا نکردن رسیدیم!!!!!!!!!!!!!خوبه که صادق باشیم و ضعف هارو بپذیریم نه اینکه بخواهیم صورت مساله رو پاک کنیم ما به ایرانمون افتخار می کنیم اما کشور و ملتمون لیاقت بیشتری دارن و مردم کشور من نباید حسرت کشور هایی مثل دوبی و ابوظبی و …. بخورن که تا چند سال پیش بزور رو نقشه دنیا پیداشون می کردی!!!!

  37. حجت:

    آقایون ، خانمها من شک دارم به این “یک دوست” من فکر میکنم ایشون عمدا دارن اینجوری مینویسن و دفاعهای الکی میکنن تا ما رو وادار کنن بزور به اون چیزی که مینویسن بی احترامی کنیم و فحش بدیم . “یک دوست” جان زهی خیال باطل ما مثل کوه پشت سر رهبر آزاده و ولی امر مسلمین ایستادیم و اجازه نمیدیم تو و امثال تو ایمان ما رو نسبت به نایب بر حق امام زمان حضرت آیت الله العظمی سید علی تضعیف کنید. کلام ایشون عین کلام معصوم و چراغ راه ما جوانان است .

  38. حمید:

    خوبه اگر صدا و سیما رو نگاه نمیکنم،هر از گاهی یکی مانند این “یک دوست” هست که بیاد و شعارهای اون رو رو دربست اینجا ردیف کنه.
    :))

  39. بهزاد:

    من هم از این شهر متنفرم . از این مردم ، ما چند مشخصه بارز پیدا کرده ایم : بی نظمی ، وقاحت ، حماقت ، طمع ، وحشیگری و عصیان . اینها مشخصات یک قوم رو به زوال هستند . دوران ما رو به پایان است و هیچ کدام از افتخارات تاریخی و ادبیات و هنر و … گذشته دیگر نمی تواند ما را از لجنزار امروزمان بیرون بکشد . دور نیست که سرزمین ما تجزیه شوند ، شهرها و فرهنگ ما نابود شود و نژاد ما از صنحنه گیتی محو شود . به بردگی و ذلت خواهیم افتاد که لیاقت هر قون ان است که با خود می کنند .

  40. همکلاسی سابق:

    سلام به همگی
    دوستان عزیز و صاحب نظران محترم، اظهار نظر کردن حتی زمانی که قرار بر مخالفت جدی و انتقاد شدید نسبت به دیگرانی که نمی پسندیمشان باشد، بسیار اثرگذارتر خواهد بوداگر که توأم با رعایت حداقلی از احترام متقابل باشد. اگر با فحش دادن و فحش شنیدن برتری و موفقیتی قابل کسب می بود، احتمالا ما می بایست تا به حال به یکی از ملل برخوردار و برتر جهان تبدیل می شدیدم!!
    این که در حین شوخی و برای تفریح و خنداندن خود و دیگران از کلمات اصطلاحا غیر بهداشتی بهره بگیریم، قابل تحمل و شاید هم برای بسیاری قابل قبول باشد. ولی صحبت جدی جمعی و تحلیل علمی یا ظاهرا علمی را به انواع ناسزا و لفظ رکیک آلودن، نتیجه ای جز گستراندن عرصه برای رشد نفرت و کینه ورزی های بی پایان نخواهد داشت.
    به نظر من حداقل استاندارد های اخلاقی در زمینه رعایت ادب موارد زیر را شامل می شود:
    ۱- از به کار بردن الفاظ مشخصا رکیک در صحبت ها و تحلیل های مان پرهیز کنیم.
    ۲- انتقاد از اشخاص یا جریاناتی که نام آنها را می بریم، با فحاشی آشکار نسبت به آنها همراه نسازیم.
    ۳- سعی کنیم تفکیک مشخصی بین شوخی های مختلف خود و صحبت های جدی مان قائل شویم تا زمانی که احیانا برای مزاح از برخی واژگان استفاده می کنیم، برای خوانندگان سوءتفاهم جدی ایجاد نکند.
    نتیجه گیری: اکثر ما با هم تفاوت های اساسی داریم. برای زندگی در کنار هم و در یک جامعه، تحمل دنیایی از تفاوت و اختلاف ریز و درشت با دیگرانی که مستقیم یا غیر مستقیم با آنها در ارتباطیم، امری گریزناپذیر است. آنچه را که با آن مخالفیم به چوب فحش و ناسزااز خود نرانیم. (حداقل این که چه بسا چوب طرف مقابل دردناک تر بر ما فرود آید!!و این دور باطل تا به ناکجا ادامه یابد)…

  41. Shideh:

    Beautifully written, very true and very sad. I agree with you 100%.

  42. فرنوش:

    خانم دکتر…. به خدا عین واقعیت رو نوشتی…. با خوندن حرفات یه دور دیگه خاطرات تلخ روزهای زندگیم توی این کشور رو از اول تا همین امروز مرور کردم…. آدمای طلبکار و وحشی…. رفتارای زشت و خشن….
    مگه نمی گن ایرنیا با فرهنگن…. یه عمره از خودم می پرسم کدو فرهنگو اینا دیدن و من ندیدم؟

  43. Mehdi:

    اوهوم! منم دقیقا موافقم. یعنی واقعا سالهای قبلتر این شکلی نبود به هم نزدیکتر بودیم…

  44. اسماعیل فتحی:

    سلام
    میفهمم. کاملا میفهمم چی میگین. با این همه تناقض ایا غیر از این امکان داره؟

  45. یک روان شناس:

    سلام به همگی. لطفاً کتاب بالندگی و بازندگی ایرانیان نوشته آقای جمال هاشمی را مطالعه بفرمائید تا کمی متوجه بشوید درد ما از کجاست.

  46. بر ساحل سلامت » Blog Archive » اگر مقایسه می کنید، لااقل درست بکنید و منصفانه!:

    [...] منظر حقوق بشر یا چیزهایی مشابه این را کاری ندارم، اما آیا هیچگاه فکر نکرده اند که اینهمه پرونده یعنی اینهمه تنش روانی، یعنی اینهمه استرس و اضطراب. یعنی کلی خشونت و دعوا. آیا همه اینها عاملی نمی شود برای اینکه دیوارهای شهرم سیاه شده باشد، سیاه! [...]

  47. میترا:

    سلام
    ممنون که می نویسی و از درها می نویسی.
    تمام این روزها زا که گفته ای و نقد کرده اند با تمام وجود تجربه کرده ام و با تمام وجود به نوشته ات و هر کلام ان باور و ایمان دارم.
    دیوارهای شهر من هم سیاه شده، “سیاه”

    یا حق

  48. سیما:

    نوشته هایتان را قبول دارم اما انجه مسلم است ما انسانها یاد گرفته ایم برای همه جیز خرچ کنیم الا روح و روان خود مایه تیله زیادی نمیخواد دیدگاهها اگر تفییرکند

محل نوشتن نظرات