ارزو - خاطره
رنگت را گرفته ام ای دوست. خاطراتم با تو شکل می گیرد و چقدر خاطره که باید برای مرور کردن روی هم تلنبار شوند و چقدر باید این حافظه را دستکاری کنیم برای ثبت لحظه ها!
چقدر می خواهم این رویای غریب را و می خواهم رها شوم از رخوتی سرد که بند بر پایم زده و دستانم را تهی و یخ زده خواسته و دلم را بی مهر!



۲۹ آبان ۸۷ @ ۱۱:۲۵ ق.ظ
البته بیادبی ست و جسارت، ولی هر وقت نوشتههای شما را میخوانم، که خالی از علاقه هم نیست، برمیخورم به اغلاط املایی. آخر این چرا ست؟
- “تلمبار” نیست، “تلنبار” است؛
- “غزیب” لابد “غریب” بوده دیگه.
ممنونم و ببخشید. بی دقت می نویسم رفیق.
۲۹ آبان ۸۷ @ ۱۲:۵۶ ب.ظ
چقدر به دل نشست ……می خواهم رها شوم از رخوتی سرد که بند بر پایم زده …. چقدر رهایی خوبه …کاش بشه رها شد