من و نسل من سالهاست که سی ساله شدیم!
داشتم فکر می کردم تنها یک ماه وقت دارم. تنها و تنها یک ماه. ماه دیگر در چنین روزهایی باید با هرچه بیست سالگی است خداحافظی کنم. قرار است دهگان سنم یک شماره بچرخد و روی سه بایستد. داشتم فکر می کردم باید این یک ماه را به اندازه تمام ده سال بیست سالگی ام زندگی کنم. به اندازه تمام ده سال بیست سالگی جوانی کنم. داشتم فکر می کردم که نباید بیست سالگی ام خالی از چیزی باشد و من تنها یک ماه و فقط و فقط یک ماه فرصت دارم. غمی سنگین دلم را فرا گرفت. غمی که با احساسی عجیب همراه بود. احساس کردم تمام زنانگی هایم به من هجوم آوردند. احساس کردم عقل بالغ سی ساله ها قرار است مرا در بر بگیرد. احساس کردم دیگر نباید دیوانه شوم. احساس کردم این روزها که می آیند باید دیوانه تر باشم تا بشود با شیدایی هرچه بیشتر به استقبال نیمه دوم رندگی ام بگردم. سالهای تعادل!
از بیست سالگی ام چه می خواستم. فکر کردم در دهه سوم زندگیست که می شود دیوانه شد، می شود شیدا شد و زندگی را بر پایه آن سوار کرد. فکر کردم در این سالها می شود از ته دل خندید. می شود آزاد و رها خندید، انقدر که صدایش در گوشت بپیچد و شادت گرداند. فکر کردم در این سالها باید کلی دیوانه بود. باید موسیقی را با صدای بلند نیوشید. باید با سرعت راند. باید به استقبال باران رفت و زیر باران خیس خیس خیس شد. باید ادم برفی ساخت و برف بازی کرد. فکر کردم در این سالها باید حتی بازی کرد. انواع و اقسام بازی ها . آنقدر که زندگی را در این بازیها فراموش کنی. فکر کردم در این سالها باید به آستانه تعادل رسید. در علم آموزی و تفکر.
و من یک ماه فرصت دارم تا پایان این سالها. یک ماه فرصت دارم در حالیکه هیچ وقت و دقیقا هیچوقت یاد نگرفتم که آزاد و رها بخندم. هیچوقت دیوانگی نکردم. موسیقی را متعادل گوش کردم. یادم نمی آید بازی کرده باشم. سرعت بالا کلافه ام می کرده و همیشه مطمئن راندم. از شرم نگاه ها و نیشخندها هیچوقت فرصت خیس خیس شدن در باران را نداشته ام. همیشه چترهای سی سالگی بالای سرم بوده است.
من و نسل من عادت داریم که زودتر و بسیار زودتر به استقبال سالهای آتیمان رفته ایم. سالهای کودکیم جنگ بود. سالهای کودکی ام تجسم کاملی از سالهای تنهایی ام بودند. سالهایی که بخاطر جنگ و بخاطر تحریم ،سلامتی را در دکان هایی خارج از ایران می فروختند و من و خانواده ام مجبور بودیم برای خرید این متاع، طعم تنهایی و غربت را زیر زبان بچشیم. عروسک ها و اسباب بازی های کودکیم تنها برای تزیین اتاقها به کار می آمدند، که بازی کودکانه نمی دانستم. که نسل ما بازی کودکانه را نفهمید. مزه خاکبازی را درک نکرد. هرچه شنید صدای آزیر بود. هول و استرس پناهگاه های سیمانی. موج ترکش و صدای خرد شدن شیشه ها.
نوجوانی ام ! حتی نمی دانم نوجوانی یعنی چه. هرچه به یاد دارم تلاش و تقلایم بوده برای نمره های بیست. برای لوح های شاگرد ممتازی. برای رتبه های بهتر در کنکور. برای رسیدن به دانشگاه خوب. تمام نوجوانی ام در بی رنگی و یکنواختی مدارس گذشت. این میان عاشقی های دخترکانه هم بود. علاقه به معلم. آن سالها دیوانه وار به خطاطی علاقه داشتم. قلمم از دستم نمی افتاد. قلمی که سالهاست بر گوشه میز تحریرم دست نخورده مانده است. دیوانه وار نوشتن را دوست داشتم. مثل تمام نوجوانی ها شعر گفتم و مخفیشان کردم تا شاعر نشوم! در هر کدام از دوره ها آنچه عاقلانه تر بود انجام داده ام. آن سالها مزه اندیشه ها را چشیدم. در کتابهای مختلف فرو رفتم. با اندیشمندان آشنا شدم. اما نوجوانی نداشتم.
سالهای جوانی ام درس و تحصیل بود. سیاست بود. فعالیت بود. دغدغه مندی بود. انگیزه بود. شور بود. هیجان بود. زبان سرخ و سر سبز بود. سالهای عاشقی بود. سالهای نگاه های پر معنی بود. سالهای دوستی های گذرا بود. سالهای دوستی های مستحکم بود. در این سالها از لذت حل ساده ریاضی و فیزیک تا طراحی راکتور و انتقال حرارت به مدیریت و تدوین طرح تجاری رسیدم. از آنجا به روابط بین الملل و تئوری های سیاست چرخش کردم و در تحلیل جامعه فرو امدم و آرام گرفتم. سالهای عشق و فلسفه. سالهای روشنفکری دینی. سالهای ….
و حالا تنها یک ماه فرصت دارم برای تمام دیوانگی های نکرده، برای تمام ساعات رها و بی خیالی، برای تمام لحظه های شیدایی! تنها یک ماه فرصت دارم تا به خودم بباورانم که هنوز عاشقم یا نه؟! که هنوز زندگی عاشقانه برایم معنا دارد و یا در چنبره سی سالگی ها، سالهاست که این عشق، سرخورده و فرو خفته شده است. تنها یک ماه فاصله دارم و کلی کار.
چه تجربه تلخی است تجربه نسل من که حتی برای یک ماه دیوانگی هم می نشیند و برنامه می ریزد و برنامه می نویسد. تمام تناقض نسل من در همین یک پست پیداست. در این پستی که نوشتم تا برنامه بریزم برای یک ماه شیدایی و فراموش کردم که شیدایی جوانی چندان با این برنامه ریزی همخوانی ندارد !
من و نسل من سالهاست که سی ساله شده ایم!
**** گل نرگس را بسیار دوست دارم. این عکس را هم خودم به خودم هدیه دادم. مثل همه سی ساله هایی که خودشان باید حواسشان باشد که چه چیزی دوست دارند !




۳۰ آبان ۸۷ @ ۹:۲۰ ب.ظ
من اینجا با عکس نرگس تو حتی عطر نرگس رو هم شنیدم. متن فوق العاده ای بود، الا اینکه تو وارد نیمه دوم زندگیت نمیشی بانو. هنوز تا اونجا خیلی مونده. جدی دارم به این فکر میکنم که شاید تمام اون نکات سی سالگی رو باید شیفت داد به ۴۰/
۳۰ آبان ۸۷ @ ۱۱:۱۴ ب.ظ
نمیدونم کجا تاریخ تولدت رو اشتباه نوشته بود،یا من اشتباه کردم،من تا حالا فکر میکردم ۳۳ سالت هست. پس ۳ سال جوون تر شدی. اینهم هدیه پیشاپیش تولدت از طرف من به تو :دی
نرگس مست شیراز هم مشهور هست میخوام چند تا شاخه بهت …………………. پیشنهاد کنم بیای شیراز و بخری :دی
کاکُ جون شاد باشی
تندرست باشی
پیروز باشی
و باشی
تا ….. آن زمان که باید باشی و این زمان هم تا دیر زمانی ادامه داشته باشد.
۳۰ آبان ۸۷ @ ۱۱:۱۶ ب.ظ
مرسی به خاطر گل نرگس محشر بود سالهاست که از دیدن و بوی عطرش محرومم …. مت عالی بود اشکمون رو در آوردین سمیه جون
سی سالگی هم خیلی خوبه من که چند ساله دارم از این دهه لذت میبرم خوبه خیلی خوب
۳۰ آبان ۸۷ @ ۱۱:۱۶ ب.ظ
دلم گرفت . ما هم خیلی وقت سی ساله شدیم . با اینکه ۲۳ سالمونه
۱ آذر ۸۷ @ ۱۲:۱۸ ق.ظ
درود
به فرمودهی عالجناب مولانا(ره):
روزها گر رفت گو رو باک نیست / تو بمان ای که چون تو پاک نیست
حضرت عالجناب مولانا بر خلاف حافظ یا دیگر شاعران هرگز از گذشت عمر ابراز ناراحتی نمیکند و در کنار رود اب گذشت عمر را به حسرت نمی نشیند بلکه معتقد است اگر تمام زندگی طی شد اهمیت ندارد بلکه ان چیزی که دارای ارزش است همان یک دمی است که به قول ایشان« آنم آرزوست» تمام عمر و جوانی فدای ان گوهر تابناک اگر حتی به قدر یک « آن» رخ از نقاب بردارد . چه خوش است اگر تمام روزهای عمر را به امید ان یک دم عاشقی نماییم و اگر به ان دست یافتیم ما بقی عمر را به شکرانهاش جانبازی کنیم.
امیدوارم همیشه سبز باشید و مهربانی کنید .
مهر نگاهبان شما باد.
۱ آذر ۸۷ @ ۱:۲۵ ق.ظ
خانم توحید لو
اولا ورود به سی سالگی مبارک. انشاءالله سالیان سال زنده باشید و شاداب و موفق. اما ورود به سی سالگی که هیچ، رسیدن به چهل سالگی هم اینقدرها غم غصه و حسرت ندارد! زندگی رودی است که در جریان است. مهم آن است که ما از جوش و خروش آن لذت ببریم و از نعمت های آن برای خود و دیگران استفاده کنیم. از آنجا که چند سالی از شما عمر تقویمی ام بیشتر است به شما می گویم که هر مقطعی از عمر آدمی شرایط و خوشی ها و تلخی های خاص خود را دارد. لذا بهتر است به جای حسرت خوردن، واقعیت زندگی را بپذیریم و با آن جلو برویم. طبیعتا هر چه واقع بین تر و با برنامه تر باشیم بهره بیشتری خواهیم برد.
۱ آذر ۸۷ @ ۱:۳۸ ق.ظ
گفته اید: “چه تجربه تلخی است تجربه نسل من که …”
واقعیت این است که نه تنها شما که من نوشته بسیاری از افراد نسل های گذشته را هم که می بینم همه از زمانه خودشان نالان اند و نسل خود را نسلی مثلا تباه شده یا بدشانس و … می دانند.
اما حقیقتش را بخواهید من این “نسل من نسل من” گفتن ها را بیشتر نوعی لوس بازی و ننر کردن خود برای دیگران (یا برای خود)، و در مواردی هم توجیهی برای پوشاندن خطاها و سرپوش گذاشتن بر کم کاری ها، یا به هر حال گریزی از وضع زمانه می دانم.
خطاب این حرفم فقط به شما نیست. آن قدر هر کسی آمده از “نسل من” خود نالیده که دیگر این حرف را هم کم اثر کرده است. به احتمال شما یا هر یک از ما هر مقطع از زندگی مان را اگر هم طوری گذرانده بودیم که امروز آرزو می کنی، باز هم الان جای این بود که بنشینیم و حسرت گذشته ها را بخوریم.
به نظر من بهتر است به جای همه اینها، بیاییم زیبایی های زندگی و داشته هایی که هر کدام از ما در زندگی و در پیرامون خود دارد را بشناسیم و از آنها لذت ببریم. به جای حسرت خوردن برای طول زندگی، بیشتر به عرض آن نگاه کنیم.
گل نرگسی که در برابر شماست، دلی که به یاد حق خوش می شود و آرام می گیرد، دیوان خافظ و مولانایی که با آن می توان خستگی ها را از تن و جان به در کرد، علاقه ای که به زندگی و خانواده است، دوستی که در مواقعی می توان با او درد دل کرد، همسایه ای که گاه ما را به لبخندی یا ظرف آشی میهمان می کند، راننده ای که با خوش اخلاقی ما را به مقصد می رساند، شاگردی که با ذوق و علاقه درس می خواند، اینها و هزاران مانند آن هر کدام لذتی است که می توان از آن بهره گرفت و بخشی از عمر را با زیبایی گذراند.
۱ آذر ۸۷ @ ۱:۵۰ ق.ظ
علی رغم آن چه گفتم، چون شما در آستانه پا گذاشتن به دهه چهارم عمرتان هستید این را هم یادآور می شوم که آنچه در این پست نوشته اید یک نشانه و شروع است. شروع نوعی نگاه جدید به خودتان و به زندگی و به جهان. نشان شروع دغدغه ها و دل مشغولی های جدید. دل کندن از بعضی چیزها و دل بستن به چیزهای دیگر. این تغییرات حتی ممکن است با برخی اضطراب ها، نگرانی ها و افسردگی ها همراه باشد. به گونه ای که گاه مسئله زندگی کم رنگ می شود ومسئله پایان آن بیشتر سرک می کشد.
انشاءالله که شماسالیان سال پاینده و سرزنده هستید ولی تجربه نشان داده که بهترین راه برای مواجهه با این تحولات سنی و روحی اولا پذیرش آن است به طور واقع بینانه و به عنوان بخشی از مسیر طبیعی زندگی، ثانیا تقویت باور به آن مبدا و نیرویی که از همه بالاتر و والاتر است و در هر حال می توان با او بود و به او امید بست ، ثالثا آماده شدن برای پذیرش شرایط دهه های آینده زندگی، و در نهایت مرگ به عنوان یک مرحله از مراحل هستی انسان> و اندیشیدن به خوب مواجه شدن با آن.
ببخشید اگر این چند کامنت کمی تلخ شد. دست کم شیرینی ورود به سی سالگی را نداشت ولی گمان می کنم نگرش واقع بینانه و درست به تلخی ها و سختی های زندگی، به فهم آنها، هضم آنها و پذیرش آنها کمک می کند. بعلاوه که گاه آن تلخیها را به شیرینی هم تبدیل می کند.
۱ آذر ۸۷ @ ۱:۵۳ ق.ظ
خانم توحیدلو
برای این که این چند کامنت ختم به خوشحالی شود باید بگویم که در یکی از پست های قبلی تان از این که انتشار نشریه چلچراغ متوقف شده اظهار ناراحتی کرده بودید. خوشبختانه امروز اطلاعیه انتشار شماره جدید آن را دیدم و انشاءالله از روز شنبه دومرتبه این مجله به دست علاقمنداان می رسد.
۱ آذر ۸۷ @ ۲:۱۵ ق.ظ
سمیه جان،
تو ا ابد فرصت داری که بیست سالگی کنی ، فرصت داری که سی سالگی کنی، فرصت داری که پیر باشی یا جوان یا …
از این یک ماه فرصت شناسنامهای استفاده کن، ولی هیچ وقت غصهٔ کارهایی را که نکردی نخور که همیشه هر کار که بخواهی میتوانی انجام دهی، مخصوصا دیوانگی کردن و بلند موسیقی گوش دادن و ….
۱ آذر ۸۷ @ ۳:۲۲ ق.ظ
سلام.
فکر می کنم علی رغم اینهمه دلخوری از گذشته بشود برای این تولد دوباره- البته یکماه جلوتر- و به رسم شاگردی تبریک گفت. مبارک باشد.
۱ آذر ۸۷ @ ۴:۵۳ ق.ظ
سمیه عزیز سلام چه جالب است که این روزها خیلی از همسن و سالهای ما به فکر سی سالگی افتاده اند . تب افسردیگ سی سالگی دارد فراگیر می شود و حتی بعضی ها مثل “استیاژ”وبلاگی را برای سی سالگی راهاندازی کرده اند . چند روز پیش مطلبی را در مورد سی سالگی نوشته ام که موجبش دوست خوب کارگردان و فیلمنامه نویس سرکار خانم “آیدا پناهنده “بود و دیروز نیز نوشته ای در این خصوص داشتم:
اول - ناخواسته و بصورت عجیب یکهویی سر از مراسم اختتامیه بیست و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران در می آورم و در ردیف میهمانان ویژه قرار می گیرم . با رضا قرار داشتم .با یکساعت تاخیر رسیدم .نبود . بهش زنگ زدند وگوشی رو بهم دادن:رضا بازم بدقولی ؟
-اول اینکه تو دیر کردی اینبارو و دوم اینکه فرزادجون من الان یه اجرا دارم تو تالار اندیشه خودتو اونجا مشغول کن تا من بیام.باشه ؟
:رضا کارت کی تموم میشه ؟
-تا ۸ میام .
حالا تکلیف من بخت برگشته که از اون سر دنیا پاشدم اومدم اینجا چیه ؟با خودم گفتم بهترین کار برای اتلاف وقت اینه که برم همون “تالار اندیشه” . حالا نمی دونم داستان چیه و قضیه چیه .وقتی رسید تازه فهمیدم قضیه از چه قراره و رضا مجری چه مراسمیه .حالا از اینا که بگذریم قصدم از همه این قصه توضیح یک نکته جالب بود .
در بین برندگان نام “آیدا پناهنده “دو سه بار اعلام شد . بعضی از برندگان از طریق تریبونی که رضا در اختیارشون قرار می داد یه چیزهای رو کوتاه می گفتند . اما آیدا در هر بار که روی سن اومد حرفی نزد به جز بار آخر . انگاری اومده بود منو بلرزونه و بره .
بارآخر رضا گفت :و جایزه ….اهدا می شود به هنرمند جوان خانم “آیدا پناهنده “بخاطر…
حضارتشویق کردند و آیدا جایزه ش رو گرفت و اینبار برخلاف دو سه بار قبلی پشت تریبون رفت و گفت:”فقط خواستم یه نکته ای رو بگم .بخاطر اینکه مجری منو هنرمند جوون خطاب کرد .من تا چند ماه دیگه سی سالم میشه . بنابراین اتلاق واژه جوون شاید یه کمی عجیب و یا نامناسب باشه (نقل به مضمون )
خوب از اونجایی که من و آیدا تقریبا هم سن هستیم و آیدا اون چیزی رو که می دونستیم ولی به زبون نمی آوردیم رو گفت کمی تو فکر فرو رفتم و یه خورده ای هم دمغ شدم :جوونی پر!!! از چند ماه دیگه میرم تو سی سالگی و این یعنی یک دوره مبارزه با افسردگی سی سالگی !!
دوم -…سی سالمان شد اما هنوز از این سرگشتگی رها نشدیم .
کو کجا هستند اونهایی که می گفتند :سنت که بره بالا درست می شی .آروم میگیری . بزار گرفتار روزمره زندگی بشی بهت می گم اونوقت .
درست نشدم . همان بودم که هستم !
- - - - - - - - - - -
این سی سالگی می رسد .و ما به پیشوازش رفته ایم از هم اکنون . باید هفت روز و هفت شبانه روز جشن بگیریم .مگه نه ؟
چه زود پیر شدن !چه زود !….
۱ آذر ۸۷ @ ۲:۳۴ ب.ظ
با سلام متن فوق العاده زیبا و تاثیر گذاری بود. باید اعتراف کنم بر خلاف اظهار نظر های سیاسی که اغلب افراطی و شدیدا جانبدارانه وهمرا با غرض ورزی سیاسی خاصی است و معلوم است از کجا اب می خورد. این متن گذشته از اغراق هایی که داشتید. زیبا بود .(عقل بالغ سی ساله ها قرار است) این نکته جالب بود . با تو جه به این نکته می شود نوشته های شما رو تحلیل کرد. که انگار قبلا… بگذریم به دل نگیرید خواستم با دهه دوم شما شوخی کنم. (در تحلیل جامعه فرو امدم و آرام گرفتم) خوشحالم که اینگونه می اندیشید. هر چند ارزو دارم که حقیقتا یک جامعه شناس باشید تا ان عنوان را یدک بکشید. خودتان باشید. نه بلند گوی دیگران. که در ان صورت هنوز فرصتهای زیادی دارید برای این نوشته خودتان(حالا تنها یک ماه فرصت دارم برای تمام دیوانگی های ) اما اگر خودتان باشید. ایرانی را گرامی بدارید وباورش کنید.وبا چشمان حیرت زده و دلی مملو از حسرت به بیگانگان به عنوان عقل کل ننگرید. وبدانید ما می توانیم. باور کنید این توانستن را.انگاه می توانید(حالیکه هیچ وقت و دقیقا هیچوقت یاد نگرفتم که آزاد و رها بخندم) ازاد ورها بخندید. چون خودتان هستید. که در این دهه متاسفانه نبودید. دوست خوب من جامعه شناسی که از جامعه خودش بیگانه باشد. هر گز نمی تواند هیچ باری از جامعه خود بردارد و دردی از ان جامعه رو درمان کند. فقط می تواند مثل یک طوطی کتابهای دیگران را حفظ کند و جیغ بنفش بکشدو دیگر هیچ. در پایان ورودتان را به دهه سوم تبریک می گم.http://blot.persianblog.ir/
۱ آذر ۸۷ @ ۴:۲۶ ب.ظ
سلام سمیه جان.
من لینکتون رو گذاستم توی وبلاگ نوپام!
اسم وبلاگم هم همین بانوی ارغوانیه! شاید از روی آی پی منو بشناسی از همکلاسیای کوچکتر کارشناسی توی دانشگاه هستم! همون که خیلی غرغرو و ناراضی بود!
راستی تولدتون رو هم پیشاپیش تبریک می گم.
واقعا سی سالگی چه جوری می تونه باشه؟ من بیست و یک سالمه و تازه از توی خماری اینکه بیس ساله بودن چه جوریه در اومدم!!!
۱ آذر ۸۷ @ ۵:۴۱ ب.ظ
سخن معلم :
زندگی دو نیم است : نیم اول در حسرت نیم دوم و نیم دوم در حسرت از دست دادن نیم اول !
مهم انسان گونه زیستن است !
پیروز و پایدار باشید.
۱ آذر ۸۷ @ ۹:۰۹ ب.ظ
با درود
همه عمر دیر رسیدیم……..
شاد زی
۱ آذر ۸۷ @ ۹:۱۰ ب.ظ
با درود
…. همه عمر دیر رسیدیم
شاد زی
۱ آذر ۸۷ @ ۹:۵۱ ب.ظ
ناراحتی ندارد.من هم دروران ۳۰ سال رو به بالا هستم.خبری نیس.راحت بیا…این درون ماست که تغییر می کند،نه سن ماها…
۲ آذر ۸۷ @ ۸:۳۷ ق.ظ
http://madreseyema.blogfa.com/post-227.aspx
۲ آذر ۸۷ @ ۱۱:۲۲ ق.ظ
درد مشترک است … ما نیز به این خط نزدیکیم .
۲ آذر ۸۷ @ ۷:۲۵ ب.ظ
عجب!
من فقط به خاطر اینکه توی مطلب به شما لینک داده بودم برایتان پیوند مطلب را گذاشتم که بدانید، همین! منتها شما معمولا خودتان را زیاد جدی می گیرید و فقط هم انتظار دارید کف و سوت دارید، شرمنده!
۲ آذر ۸۷ @ ۹:۲۲ ب.ظ
همین امشب فقط, امشب فقط هم بغض من باش… همین امشب فقط مثل خود ِ عاشق شدن باش… یک امشب شما, یک ماهست…
۲ آذر ۸۷ @ ۱۰:۴۸ ب.ظ
سلام خانوم توحیدلوی عزیز
بعد مراسم خیلی سعی کردم بیام وبلاگتون اما همیشه با مشکل بر میخوردم و حالا خوشحالم به هدفم رسیدم!!
عاشق شخصیتتون هستم!
۳ آذر ۸۷ @ ۱:۵۳ ق.ظ
سلام دعوت ات کردم به نوشتن از اوضاع وخیم غزه رویکرد عالمانه شما در این قضیه جالب خواهد بود به هر حال خوشحال می شم از قبول دعوت.
پیشاپیش آغاز دهه چهارم زندگی رو هم تبریک میگم خانوم دکتر موفق باشید
۳ آذر ۸۷ @ ۱۰:۱۱ ق.ظ
سلام، پیشاپیش تولدتون مبارک، حالا خوبه شما در سی سالگی اینجوری شدی من هرسال که به عمرم اضافه می شه این احساس رو دارم.
۳ آذر ۸۷ @ ۱۰:۴۵ ق.ظ
اول که تولدتون پیشاپیش مبارک
اوووم فکر میکنم مشکل فقط به نسل شما مربوط نیست.برای من و خیلی از هم سن و سالانم نیز خیلی از این حرفها صادق است. وقتی این پست رو خوندم فکر کردم اگه قرار باشه صادقانه فکر کنم خیلی از اینها که نوشتی مشترک است…
۴ آذر ۸۷ @ ۴:۲۸ ب.ظ
تبریک می گویم خانم توحیدلو
این چند روز باقیمانده را بی برنامگی طی کنید … .
۷ آذر ۸۷ @ ۶:۲۵ ب.ظ
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
بهتر بود عنوان متن را می گذاشتید: “اعترافات بانوی سالخورده”
هرچند که من باور نمی کنم خانمها هیچوقت سی ساله بشوند!!
اعترافی نکردم بابا. کلی هم راضی ام از کارایی که کردم. یه کارایی رو نکردم. حالا می کنمشون. ته دل ادمو چرا خالی می کنید اخه
۱۰ آذر ۸۷ @ ۳:۴۹ ب.ظ
سعی کن مثل سی سال قبل زندگی نکنی سعی کن از همه چیز گوئی مثل الگویت دست برداری الگو توهنوز نقادی مطالعه گر است اما هیچ منی داند وفقط خواند تو چنین نباش چون او موفق نبود فقط حراف بود وبلاگ نویسی با حرافی وهردری سخن گفتن وادعای عالمانه داشتن نیست
دهه آتی جای فکر کردن است توهمانند الگویت حرافی همه چیز خوانی وهمه چیز گویی (مثل همه چیز خواران ) نباش شخصیتی که الگویت دارد وهیچ طرفداری ندارد
۲۳ آذر ۸۷ @ ۷:۴۳ ق.ظ
[...] عقب افتاده باید بدوی. شاید که این دویدن خیلی مستقیم به این ماجرا مربوط نباشد، اما در مجموع هیچ چیز بی ربط [...]
۱ دی ۸۷ @ ۱۱:۰۸ ب.ظ
[...] روز از زمستان متولد شدم. و بالاخره وارد سی سالگی شدم. سی سالگی ای که از یک ماه پیش خبرش برای خودم با تامل همرا
۸ دی ۸۷ @ ۶:۵۳ ب.ظ
سلام خانم دکتر ثانی
آنقدر زیبا و حزنانگیز جلوه دادی که در لینکهای روزانهام جای دادمت تا تداعی شود.
دهه بلوغ است و پیشرفت و ترقی. مبارکتان باشد.
ارادتمند
۱۴ بهمن ۸۷ @ ۹:۴۰ ب.ظ
هیچی از این سی سال عمرم نفهمیدم . همش دود شد رفت هوا.
۱۶ بهمن ۸۷ @ ۱۲:۵۵ ق.ظ
nemidonam ba fonte english ham mishe nazar dad ya na minevisam hata agar khande nashavad baraye man ham 4 mah forsat baghist ta hame zendegi nadashte va nakardeam ra jobran konam rozmaregi be man ham forsate kheili karha ra nadad va in chizhaye ke neveshti engar ke be namayandegi az nasle ma neveshti va rasti che jaleb ast ke nasle ma hamishe hamdaghaghe bode ast minevisam ke bedani tanha nisti va man emroz dar ghorbate gereftaram va dochare zendegie ke barayam ragham zade shode dar halike in nabod anche man mikhastam va nist…