Wordpress Themes

شبهای بی پایان انتظار

درست همان لحظه که مانده ام به انتظار می آیی. تنها و سر در گریبان. درست از زاویه تاریک کوچه بلند قدم زنان پیدایت می شود. می مانی و همراه انتظارم می شوی. انتظاری سرد و طولانی. دلم امید می خواهد و امید می دهی. دلم آرامش می خواهد و آرامم می کنی. می دانم که اگر از آن چیزی نماند ، احترام این یکی همیشه برایم افزون و فزون تر خواهد شد. وقتی آمدی و حریم خانه ات بر من گشوده شدو درست وقتی که خواستم مهمانی آن حریم باشم، …. نمی دانم آن انتظار قدیمی به سر خواهد آمد یا نه؟ نمی دانم تکلیف دل را می شود یکسره کرد یا نه؟  داستان شبهای روشن من هنوز پایان نیافته!

این چهار شب خوش‌بختی برای یه عمر بس بود

عشقی رو که تو حس کردی، من فهمیدم

سعی می‌کنم همیشه نگه‌اش دارم

هیچ‌وقت فراموش‌ات نمی‌کنم

پی نوشت: دختر تو با این داستان آشنا دوباره هوایی ام کردی، و همان بهتر که تنها به نظاره نشستمش!

۲ نظر برای “شبهای بی پایان انتظار”


  1. چهار ستاره مانده به صبح:

    :) خانوم، شما که از آن هوا خارج نشده بودی هیچ‌وقت … نشان به نشانِ صفا و صمیمیتی که می‌شناسم ازت … مدام شاد باشی و عاشق

  2. بر ساحل سلامت » Blog Archive » غرق در گذشته:

    [...] بعضی ها را دوبار می خوانم. بعضی ها باعث می شود بروم و یکبار دیگر شبهای روشن ببینم که حدیث غریبی دارد. برخی را می شنوم. در به در به دنبال [...]

محل نوشتن نظرات