شبهای بی پایان انتظار
درست همان لحظه که مانده ام به انتظار می آیی. تنها و سر در گریبان. درست از زاویه تاریک کوچه بلند قدم زنان پیدایت می شود. می مانی و همراه انتظارم می شوی. انتظاری سرد و طولانی. دلم امید می خواهد و امید می دهی. دلم آرامش می خواهد و آرامم می کنی. می دانم که اگر از آن چیزی نماند ، احترام این یکی همیشه برایم افزون و فزون تر خواهد شد. وقتی آمدی و حریم خانه ات بر من گشوده شدو درست وقتی که خواستم مهمانی آن حریم باشم، …. نمی دانم آن انتظار قدیمی به سر خواهد آمد یا نه؟ نمی دانم تکلیف دل را می شود یکسره کرد یا نه؟ داستان شبهای روشن من هنوز پایان نیافته!
این چهار شب خوشبختی برای یه عمر بس بود
عشقی رو که تو حس کردی، من فهمیدم
سعی میکنم همیشه نگهاش دارم
هیچوقت فراموشات نمیکنم
پی نوشت: دختر تو با این داستان آشنا دوباره هوایی ام کردی، و همان بهتر که تنها به نظاره نشستمش!



۳ دی ۸۷ @ ۴:۵۰ ب.ظ
۲ اردیبهشت ۸۸ @ ۱۲:۴۸ ب.ظ
[...] بعضی ها را دوبار می خوانم. بعضی ها باعث می شود بروم و یکبار دیگر شبهای روشن ببینم که حدیث غریبی دارد. برخی را می شنوم. در به در به دنبال [...]