باری مایی که خانه برایمان جای آرام گرفتن است، یک آرزوی همیشگی است گرد خانه ی آرام چرخیدن. آن هم در زمانی خاص که گویی در صور دمیده باشند و فوج فوج مردمانی سپید جامه هروله کنان سعی ِ صفا و تقصیر می کنند. هر سال عرفه که می رسد دلت می خواهد حاجی باشی.
امسال ذیحجه ام اغازی دیگر داشت. نه اینکه همیشه اینگونه نبوده باشد ولی اینبار از یک ماه پیش مدام از حاجیانی خواندم که حجشان تعطیل شدن واجبشان بود . واجبی که حق الناس بود و حقوقی که صاحبانش با هر قاعده ای که بتوان گفت مظلوم واقع شده بودند و دلی شکسته داشتند. زنان و کودکانی که بواسطه نزدیکی حاجیان با خانه خدا،از خویشان خویش دور افتاده ماندند تا یک ماه موسم حج به پایان رسد. حاجیانی که در عرفه کلام حسین زمزمه می کنند، اما مرام حسین که ترک حج برای امر واجب بوده را به جا نمی آورند.
امسال بیش از خانه، دلتنگ خدای خانه شدم. خدایی که همین نزدیکی است و دست در دستش ندادیم ؛ و خانه ای که دور است و جمعی بدان مشغولند و او غایب زمیانه.
حج موسم نزدیکی است. موسم اجابت و لبیک است. موسم طواف دل است. موسم پیوندهای جدید است. موسم صفای قلب است. موسم تقصیر ِ زوائد است. موسم طرد شیاطین است. موسم ترک خدایی است. موسم عزم بندگی است. موسم پیوند با خالق است . موسم عرفان است و چه سعادتمندند آنهایی که چه در کنار خانه و چه در هرجا که به خدمت خلق حاضرند، خدای خانه را می جویند و بندگی اش می کنند.
رفتم به در صومعه عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد
در ميکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد
يعني که تو را ميطلبم خانه به خانه
روزي که برفتند حريفان پي هر کار زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب کردم و او جلوهگه يار حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار
او خانه همي جويد و من صاحب خانه
عرفه نزدیک است و آرزوی شناخت اولین آرزوی مسلمانی است. خواستم اکنون که روزگار حج و لبیک ، آماده شدن برای صحرای عرفات و رمی جمرات است ،از خدایی بنویسم که همین نزدیکی است. خدایی که در دلهای بندگان خدا خانه دارد و با پای گذاشتن بر قلوب آنها نمی شود به او رسید. حتی اگر در خانه اش سکنی گزیده باشی.
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
شعر بهایی و اجرای ناظری از آن انگار برای همین زمان بوده باشد. شنیدنش خالی از لطف نیست .
مگر چند تا تاریخ هست که می آید و می نشیند روی خاطره؟ مگر چند نفر هستند که می شوند زمینه ساز هر نجوا و آوایی ؟ اصلا مگر می توانیم بعضی تاریخ ها را فراموش کنیم؟
حتما باید شاعر باشی یا ادبیات پیشه ات باشد تا آقای شاعر همراه همیشگی ات شده باشد؟ شاعر روزهای عشق و جوانی . شاعر روزهای حماسه. شاعر دردهای پنهان. شاعر زخم های آشکار.
مگر چقدر گذشته است ؟ از همان پیامک صبحگاهی که انگار غم فرود آمد؟ از همان روزهایی که شاعر را بر پوسترها نقش زدند و هر کدام عکسی بزرگتر چاپ کردند تا شاعر را به نام خود سند زنند. شاعر تلخ روزهای اخر. شاعر درد. شاعر ریشه ها !

چهار سال گذشته از آن هشتم آبان و هنوز دردهای ما برتنمان زار می زنند،همانهایی که جامه نیستند تا زتن در آوریم. هنوز هم قاف حرف آخر عشق است و قیصر با آن آغاز می شود حتی اگر قیصری نباشد تا شاعری کند و شاعرانگی هامان را پر و بال دهد. هنوز هم قراردادش را مدام با خود می خوانیم و چشم های بی قرار به انتظار سبزی بهار لحظه شماری می کنند. هنوز هم گل های کاغذی با سیم خاردار در چشم ما عزیز نشده اند.
چهار سال گذشته و وداع را باور نداریم که پیشه ما ماندگاری بر ساحل سلام بود …
باور نمی کنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام دل برکنم
تا لحظه لحظه در دل دریای دور
امواج بی کران دقایق را پارو زنم
چهار سال گذشت هنوز درد همان درد است …
***
در سال صرفه جویی لبخند
پروانه های رنگ پریده
روی لبان ما
پرپر زدند
لبخند ما
به زخم بدل شد
و زخم هایمان
تا استخوان رسیدند
و بوسه هایمان
پوسید
ما
لبخند استخوانی خود را
در لا به لای زخم نهان کردیم
صد سال آزگار
ماندیم
و زخم های خشک ترک خورده را
در متن لایه های نمک
خواباندیم
اما
در روزهای ریخت و پاش لبخند
قصابکان پروار
و کاسبان رسمی پروانه دار
لبخندهای یخ زده خویش را
بر پیشخوان خود
به تماشا گذاشتند!
روحش شاد
پی نوشت: سال نوشته های پیشین : آقای شاعر به راستی که چه زود دیر شد / شاعر!هیچ می دانی دو سال گذشت؟ / سالی گذشت و چه دشوار سالی … / شاعری که دیگر خطر ندارد / و قاف حرف آخر عشق است
ارسال شده در مورخ 30 اکتبر 11 توسط سمیه توحیدلو | موضوعات: دلنوشته ها | نظرات: 10 نظر
روح پدیده مهمی است. البته روح اصلا پدیده نیست. در واقع می شود گفت روح مفهوم مهمی است. از آن دست مفاهیمی که به راحتی به مفاهیم تجسد یافته دیگر می چسبد .البته اینجا کاری با روح به معنای ماورایی اش نخواهم داشت.
چرا به اینجا رسیدم؟ معلوم است دیگر . آدمی که تز می نویسد و نظریه اش می شود تلفیق نگاه نورث و وبر و روح سرمایه داری اش، باید درباره روح نوع دیگه ای بیاندیشد. اگر اصل سرمایه داری و مشابه های آنها به نوعی مورد نقادی قرار گرفته باشند ، روح آنها چندان مورد نقد قرار نمی گیرد. روح یک خاصیت ثابت و مطلق ندارد. تصویری است که خودش را باید با بسیاری از مفاهیم دیگر وفق دهد. مفهوم سیالی که می تواند مشوقی برای فعالیت های بعدی باشد. اگر اصل سرمایه داری زمینه ساز مشکلاتی اعم از عقلانیت صوری ، قفس آهنین وحتی تجمل گرایی و … باشد، به روح سرمایه داری که مبتنی بر تلاش و کار و افزایش ثروت است، چندان نمی توان ایراد گرفت. روح هر چیز قواعدی دارد که برای ماندگاری اش نمی تواند از اصول اخلاقی و مورد پذیرش عام عدول کند.
همین حس درباره آزادی، عدالت، دموکراسی و دیگر مفاهیم هم وجود دارد . اینکه بزرگترین انتخاب ها در جایی برگزار شود ولی احساس آزادی در آنجا تکثیر نشود یعنی روح آزادی نیست. روحش نباشد به هزار و یک انتخابات، به اصلش دست نمی توان یافت. کم نبوده و نیستند کشورهایی که همیشه انتخابات 99 درصدی برگزار می کنند. این حس درباره بسیاری از این دست مفاهیم قابل انطباق است. اینکه تا چه اندازه فضا ی اجتماعی، خود را با این مقولات- مثل آزادی و عدالت و اخلاق و … - نزدیک بداند بر می گردد به همان روحی که بودن یا نبودنش بسیار مهم است و تعریف کردنش مهم تر. بسیاری از روشنفکران نیز تلاش کرده اند با عناوین مختلف از این واقعیت سخن بگویند. اما واقعیت اینجاست که تعریف کردن آن کار سختی است و تنها می توان به تنقیح و سخن گفتن در حوالی آن پرداخت. نکته ای که در این مفهوم گنجانده می شود ویژگی بومی بودن و اثر پذیری از شرایط و جمع است. هرچقدر هم بتوان قباهای معلوم و مشخصی روی مفاهیمی چون سرمایه داری، عدالت، آزادی، دموکراسی و … پوشاند اما وقتی به روح سرمایه داری یا روح اخلاق و دیگر مفاهیم مشابه می رسی نمی توانی جز با اتصال آن به اجتماعی که قرار است مفاهیم تعریف شوند، چیزی درباره شان بگویی. شاید صحبت کردن از روح اخلاق ، روح آزادی و … کار سختی باشد ولی بسیاری از اتفاقات که بر سر اصل این مفاهیم امده باعث لزوم این مفهوم پردازی می شود.
قبول دارم که باید توضیحات بیشتری درباره این موضوع بدهم. اما همه اینها زمینه ساز این تصور شده است که اگر مثلا اصل ، آزادی است و آزادی را به عنوان حق اولیه و اساسی انسان تعریف می کنیم، “روح آزادی” که هرکس می تواند آن را حس کند، در سایه عدالت محقق می شود. شاید نتیجه این حرف چندان با همان جمله مشهور “عدالت تنها قید آزادی است ” تفاوتی نکند، اما به نظرم باعث تغییر زبانی عمده ای خواهد شد. البته این در مقام ایده است که هنوز پرداخته نشده و می دانم که جای کار دارد.
عسي ان تكرهوا شيئا وهو خير لكم وعسي ان تحبوا شيئا وهو شر لكم والله يعلم وانتم لا تعلمون (بقره :۲۰۶)
روزهای سختی بر من گذشت. اتفاقی خارج از انتظار و واکنش هایی در برابر آنچه که حتی قابل بازگفتن برایم نبود. هرچه نوشته شد و خواندم بیشتر بر این نظر استوارم کرد که، کثرت و تنوع در میان باورهای ما و اعتقادات ما و حتی روش های بروز و ظهور آنها بسیار زیاد است. هریک از ما بنا بر شخصیت و جایگاه خود نقشی را می پذیریم و پذیرش این نقش دلیل بر رد و انکار دیگر نقش ها و نپذیرفتن دیگر باورها و اعتقادات نیست. چرا که تکثر و چند رنگی از کنارهم قرار گرفتن این رنگ هاست که معنا می یابد و دنیای رنگارنگ، همیشه از نوع سیاه و سپیدش چشم نواز تر بوده است. اما امروز بیش از گذشته به خودم یادآوری می کنم، همانقدر که باید در برابر تیغ و شلاق ایستاد، به همان میزان برندگی کینه و نفرت را باید از صحن و سرای جامعه زدود. تمرین بخشندگی کمترین و مهم ترین کاری است که می تواند چشم انداز ما را از آینده، همگون تر و امیدوارانه تر نماید، چنانچه پیشتر هم گفته شده و خوانده ایم که :
پیروزی ما در گرو معاضدت و پیوند با یکدیگر است، و در این یکدیگر تمایزی میان ما و مردمی که دگرگونه می اندیشند، نیست. حتی آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل میشوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آیندهای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابانها کتک زده است، همانی که شلاق به دست می گیرد و بر گرده جوان و پیر ما می نشاند، سعادتمندتر، معنویتر، سالمتر و زیباتر از امروز زندگی کند.
من و دوستان هم سن و سال من هرکدام با یک نوع نگاه و باور تشکیل دهنده نسلی هستیم که آرام آرام وارد اجتماع می شد و حضورش و سلایقش به مرور، خود را نشان داد. نسلی که می خواهد بزرگ بیاندیشد و بهترین ها را برای خود و میهنش بخواهد. نسلی که بخاطر برخی کژاندیشی ها و خشونت طلبی ها سایه تحقیر را بر سرش سنگین دیده و دستانش را از رسیدن به بلندای خواسته های خود که همانا عدالت ، آزادی و تعیین سرنوشت است، کوتاه دیده است. ناگفته پیداست که صلاح و اصلاح آینده این مرز و بوم از شناخت خواسته ها و نگاه این نسل بر می خیزد و این معنایش گسست یا انشقاق و حتی فراموشی آرمانهایی نیست که سالیان زیادی به پایش خون ها داده شده، که صفحه تاریخ ما مملو از نام شهدا و جان باختگان راه آزادیست. من و ما نماد این نسل هستیم. نسلی متنوع و متکثر که در صورت شناخت خود و تکثرش می تواند آینده را بهتر از امروز بسازد، شاید که رهاورد عملش تحقیر و خشونت برای فرزندانش نباشد.
و اما درباره آنچه گذشت …
هرچند که در این میان چون همیشه گروهی پیدا شدند تا اصل ماجرا را به تکذیب و انکار برخاستند. گروهی که در خلال نوشته هاشان، تنها بواسطه اخلاق گرایی و پایبندی به واقعیت، تو را دروغگو می خواندند و یا تلاش کردند حکمی که بدون استناد به هیچ بندی از قانون و تنها بر اساس سلیقه مشترک بازجو و قاضی صادر شده را از اساس باور نکنند و اجرای آن را به واسطه آرام نواخته شدن ضربات، انکار نمایند. برای ایشان طلب خیر و بیداری از این خواب خود خواسته می کنم.
اما برای من مهم کسانی بودند که اگر چه در نظر و عقیده با من مخالف بودند اما از این امر برائت جستند، تاسف خورند و یا حتی به سکوتی معنادار بسنده کردند. در طول یک سال گذشته نیز بسیار دیدم کسانی را حتی از میان قوه قضائیه که با چنین احکامی مخالف بودند و صدور و اجرایشان را اشتباه می دانستند. اگر امروز بدین واسطه، مسئولین امر به اشکال دار بودن صدور چنین احکامی آگاه شود و اگر میزان جریحه دار کنندگی این احکام را در وجدان عمومی جامعه به نظاره نشسته باشند، مهم ترین دستاوردی است که می توان از آن گرفت و حتی می توان بدان امیدوار بود.
به عنوان یک کوچکتر چند کلمه ای را باید با کسانی بگویم که در ظاهر و در باور از یک مشرب فکری تغذیه می کنیم. عکس العمل ها و نوشته هایی که در این چند روز ثبت شد کسانی از ما را که دل نگران دین و ارزش های دینی و اخلاقی هستند، وا می دارد که با تاملی ویژه و با شناخت بیشتر از جامعه و تکثرها به فعالیت بپردازند. وظیفه ما را بیش از پیش در ارائه و شناساندن اسلام رحمانی و نفی و نقد نگاه های تنگ نظرانه و تنوع گریز به ما یادآوری می کند. این مهم را به ما گوشزد می کند که ایستادن در موضع دین باوری و آرمان گرایی از نوع انقلابی، نباید باعث چشم برهم نهادن ما در مقابل ضعف ها و جورها باشد. پاسداشت اخلاق و کرامت انسانی وظیفه ایست که از هر جایگاهی باید بر دوش اسلام باوران ِ دل نگران ِ ارزش ها بیشتر سنگینی کند. یادمان می ماند که باورهای ما، از ما شهروند درجه بالاتر نمی سازد که همگی در کرامت و حقوق برابریم ، که اگر چنین نشود، تفسیرهای مختلف از همان ارزش های مورد توجه ما، یک روزی با چرخش نگاه های سیاسی و به دلیل قدرت گرایی ذاتی ِ انسانی از ما شهروندانی دون پایه تر می سازد، که می شود به تیغ و شلاق هم تحقیرش نمود. این مهم قاعده ندارد. مانند سیلی است که آرام جلوتر می آید و در هر برهه بخشی از ما را و جامعه ما را می بلعد.
اینجا از تمامی بزرگوارانی که این روزها شرمنده ام کردند ، خطی نوشتند، پیامی دادند،نقدی کردند که آویزه دل و گوش دارم، سپاسگزارم. قصورم را در سکوت خودخواسته ام و یا کلمات قلمی شده ام، بپذیرید. تمام امیدم رسیدن به آینده ای روشن ، آباد و ازاد است. جایی که ایران برای همه ما باشد.
اسم روز وبلاگستان فارسی برای خودش وسوسه کننده است تا حداقل پیشخوان وبلاگ را باز کنی و هی به صفحه سفید نوشته های تازه نگاه کنی و هی حسرت نوشتن داشته باشی. بعد مدام صفحه را ببندی تا نگاهت به سفیدی اینجا نیافتد. بعد هی مرور کنی که چه حرف جدیدی هست برای وبلاگستانی که خودش می داند چگونه زنده است. چه حرفی می توان گفت برای وبلاگستانی که ده ساله شده، قد کشیده و کلی خاطرات خوب و بد، یا تلخ و شیرین دارد. چه حرفی می توان گفت برای وبلاگ نویسانی که خوب مزه نوشن، ننوشتن و هزینه دادن بابت این نوشته ها را چشیده اند. تلخ تر آنکه ایا حرفی برای وبلاگ ننویسانی هم می توان داشت که ناگزیر قلم بر زمین گذاشتند؟

اما وقتی می آیم که بی خیال نوشتن شوم، حس می کنم همین تردید،همین مِن و مِن کردن های کسی که پیشتر برای هر مشاهده ای متنی مکتوب داشت٬ یکی از ویژگی های جدید وبلاگستان است. البته ویژگی عامی اصلا نیست. اما حتی اگر خاص باشد شناخته شده است. بعد خاص تر هم می شود اگر وبلاگ تبدیل شود به پرونده زندگی یک انسان. پرونده ای که تقریبا هیچگاه پاک نمی شود. نه کتابی است که نسخش به اتمام رسد. نه حرف است که باد هوا باشد. وبلاگ وبلاگ است. مثل هر صفحه ای که در فضای مجازی نقش می بندد و سخت است محو کردن آن از این دنیای پیچیده ی بهم پیوسته.
خیلی ها چشیده اند و می دانند وقتی می گویم وبلاگ می شود یک گذشته و به کار قضاوت کردن می خورد یعنی چه. یعنی جایی که حتی با خودت حرف زدن ها بلند بلند است. یعنی جایی که اشتباه را برای همیشه مقابل دیدگان تو و دیگران قرار می دهد. یعنی جایی که بزرگ شدنت را می توانی در خلال زمانهای نوشتنش دریابی اما برای شناختنش نمی توانی کم تجربگی ها،ناپختگی ها و حتی بی سوادی های خودت را مخفی کنی. کمتر رسانه ایست که اینطور می تواند بشود آینه تمام نمای خودت. چاقوی دولبه ایست که گاهی می براند همه جوره، چنانچه از قبالش حکم ها نیز بریده اند!
ویژگی مثبتی دارد همین ماندگاری اگر …
نه همان ویژگی مثبتی دارد همین نوشتن ها و آماده برای تحلیل بودن ها. اگر ها را هم قرار نیست آنقدر بزرگ کنیم که امید و آرزوهایمان را همراه با آن بپرانیم.
ویژگی های مثبتی دارد بدون همین اما و اگر ها. حتی با همه سختی ها و ننوشتن ها!
پی نوشت: نوشته هایی درباره وبلاگ ها که پیشترها نگاشته شده است.
کنکور یکی از بزرگترین آزمون های ماست حتی اگر قرار بوده باشد از سال 90 حذف شود. همین بزرگی لاجرم همه خانواده ها را مجبور به پیگیری اخبار و اطلاعات کنکور می کند، چرا که هرکسی را در اقوام دور و نزدیک یک پشت کنکوری هست. این روزها روزهای تب کنکور هست و حرف و حدیث ها بسیارند. از قبل تر ها صحبت از سهمیه جنسیتی بود و خیلی از آقایان و مسئولین به زعم خودشان واقع گرا، مدام از لزوم سهمیه جنسیتی برای برخی از رشته ها می گفتند و آینده ی بدون مردان تحصیلکرده را آینده ای اسف بار معرفی می کردند، اما به واقع آنچه می اندیشیدیم اندک سهمیه ای بود که ممکن بود برای برخی رشته های کاربردی ایجاد شود، شاید که این تصور باشد که زنان بعد از ختم تحصیلات به کار در همان رشته خاص علاقه نشان ندهند.
اما امروز از این سایت دو دفترچه ریاضی و انسانی -که با وضعیت ظرفیتی اش از پیش آشنا بودم- را گرفتم. به یقین می توان گفت که اعمال این سهمیه فراتر از انتظار بود. در تمامی رشته هایی که ظرفیت دختران همیشه دو برابر یا حتی بیشتر بوده است به نسبتی مساوی و یا حتی به نفع آقایان تقلیل پیدا کرده است. رشته هایی چون علوم پایه و یا علوم انسانی از این دست هستند. مصادیقی که با هر نگره ی جامعه شناسانه و حتی واقع گرایانه از جنس مسئولین قابل پذیرش نیست. اعمال ظرفیت در رشته های فنی هم بی نظیر است. در رشته هایی مثل مهندسی شیمی، مهندسی برق و کامپیوتر و حتی عمران که حضور خانم ها یا غالب بوده و یا برابری می کرده، با سهمیه بسیار بالای آقایان روبه رو شده است. در بقیه رشته ها نیز تعداد ظرفیت خانم ها آنقدر پایین هست که نزدیک به هیچ به حساب اید. حال اینجاست که ظرفیت بالای قبولی دختران از پیش در رتبه های آنها معلوم است و بوجود آوردن شرایطی که رتبه اخرین فرد قبول شده در میان دختران بسیار بهتر و بالاتر از اخرین پسر قبول شده خواهد بود. این یعنی بی عدالتی و از بین بردن فرصت برابر . تا پیش از این در مدارس و نوع آموزش نابرابری هایی بود. حالا نابرابری علنی تر شده به سطح بزرگ قبولی در کنکور رسیده است.
سوالم اینجاست که به واقع در شرایطی که طبق آمارهای رسمی آنچه که معضل اساسی در جامعه است نه نداشتن نیروی کار که درصد بالای بیکاری است، آیا چنین سهمیه هایی متصدیان امر را به آینده واقعی و ایده آلشان سوق خواهد داد؟ آیا چنین نمی شود که در آینده ای نزدیک در دانشگاه ها وضعیت علمی نزد آقایان به مراتب ضعیف تر از دختران شود، همانگونه که پیشتر درباره انواع سهمیه های دیگر اتفاق افتاده بود؟ چنین موقعیتی آیا موقعیت ارزنده ای برای یک جامعه هست؟
از تمامی اینها که بگذریم، با حذف رشته های مربوط به علوم انسانی چه باید کرد؟ حداقل در علوم اجتماعی کاهش ظرفیت ها، حذف کامل علوم اجتماعی از دانشگاه بزرگی چون علامه طباطبایی و حذف کامل زیر مجموعه هایی چون علوم ارتباطات و روزنامه نگاری از کلیه دانشگاه ها در کنار موارد بالا نشان چیست؟ این یعنی فاتحه ی زود هنگام بر علوم انسانی ؟
تکمله : حذف سیزده رشته دانشگاهی
به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
حکایت اینجا حکایت شش امام است با یاران و اعوانی که همگی چراغ راهند و مصباح منیرند. حکایت نزدیکی به امام منتظر است. چه زیانکارانی هستند کسانی که از این وادی گذر کنند و رخ بر رخ ماه نشوند و سماواتی نگردند. چه زیانکارانند آنهایی که از این گردونه خاکی گذر کنند و افلاکی نشوند. چه زیانکارانند آنهایی که هر معیاری جز معیار ائمه در دست دارند و هر شاخصی را جز آن می شناسند. چه زیانکارانند آنهایی که مهر و محیت علی را در شکوه و عظمت نجف درک کرده باشند، عاشقیت را در جوار عباس و حسین به نظاره نشتسه باشند، بخشندگی و حلم را در جوار کاظمین مزه مزه کرده باشند، زندانی ظلم بودن را در جوار عسگریین بر پوست تنشان درد کشیده باشند، اما دست خالی و با بار و بنه ای کم ارزش از این وادی سفر کنند.
چه دارد این سفر جز اخلاق و عاشقی؟ چه دارد این سفر جز خوشخویی و مهربانی؟ چه دارد این سفر جز ایثار و جانفشانی؟ مگر جز “به خدای کعبه رستگار شدم” علی و جز “اگر دین مدارید لااقل آزاده باشید” حسین می توان شنید؟ مگر جز بندگی، در مقابل سرکشی و طاغوت ره توشه این سفر می تواند باشد؟ همین یک رهتوشه کافیست که بندگی بیاموزیم و خداهای کوچک درون را از وجودمان پاک سازیم و پاک و پاکیزه از این دیار سفر کنیم.
حالا که در فرودگاه شسته ام و تاخیرهای سفر را شماره می اندازم ، مدام اینها را زمزمه می کنم. ای کاش که درس های این سرزمین را نه آموخته که درونی کرده باشم. امید!!!!
تا بیکران خویشم راهی دگر نمانده آغوش مهر بگشا ای راز روزگاران
خسته است شب رو ماه ای ابر همرهی کن تا تر کند گلویی از جام چشمه ساران
امشب چه می کشانی در خاک و خون شفق را فردا دوباره آید از راه نیزه داران
روز وداع یاران ما را امان ندادند دردا که تا بگریی چون ابر در بهاران
روزی که با تو بودم در زیر چتر باران گفتی خوش است بودن ، گفتم کنار یاران
پی نوشت: این زیارت را در جمع دوستانی به کربلا رفیتم که شاید از دور دوستیمان با قضاوت همراه بود، اما دوستان خوبی بودند و همراه. این سفر برایم بازگو کننده این بود که هنوز در سایه سار مهر و رحمت ائمه نقاط اشتراکمان می تواند بیشتر و فراتر از نقاط افتراقمان باشد. از دوستانی که در این سفر رنج و زحمت زیاده تحمل کردند سپاسگزارم. زیارت همگی شان قبول … دوستیهامان پاینده
ارسال شده در مورخ 25 جولای 11 توسط سمیه توحیدلو | موضوعات: دلنوشته ها | نظرات: 9 نظر