ما را نهادی، بی ما دریغا!
همیشه خانه تکانی یا اسباب کشی با خاطره همراه است. وقتی تمام کاغذها و دفترهایی را که به نوعی زمانی جای همین وبلاگ را گرفته بودند، مجبوری برای جا به جایی بیرون بیاوری، آنوقت است که کار یک ساعته را ممکن است یک روز طول دهی اگر حواست نباشد و غرق در خاطرات شوی.
حالا این شده حکایت من و مروز کلی خاطره. انگار که برهه هایی دارد این زندگی و در هر برهه تکه های اجتماعی، سیاسی و شخصی اش لابه لای این کاغذها دارد خاک می خورد. وسط همه این گشتن ها شعر مهرداد اوستا را دیدم که مختاباد تحت عنوان کاروان خوانده است. قدیمی است این موسیقی، ولی از این قدیمی هایی است که خاطره دارد.
با کاروان تا ماه من محمل به محمل می رود
سرگشته از پی آه من، منزل به منزل می رود
اشکم به دامان می رود، آهم به کیهان می رود
دل از بر جان می رود، جان از پی دل می رود
محمل نشین ماه من، دلدار دلخواه من
از بخت گمراه من، رفت از برم ماه من
تا کی بگردم حکم ستاره، بینم به کامش شاید دوباره
با من بگویید ای ریگ صحرا، با من بگویید ای سنگ خارا
کین ره ندارد غم را کناره …
از داغت ای آیینه خون می جوشد از مینای دل
جان می طراود همچو می از چشم خون پالای دل
شب می خرامد بی طرب
دل می تپد با تاب و تب
اینک نوای پای شب
آنک نوای پای دل
ای دلبر عشوه گر، دلدار شیرین شکر
از بزم یاران سفر ،کردی چرا بی خبر
ما را نهادی، بی ما دریغا
تا چون سرآید هجر تو بر ما




۴ آذر ۸۸ @ ۶:۲۸ ب.ظ
خون می جوشد از مینای دل….
۵ آذر ۸۸ @ ۱۲:۵۷ ب.ظ
دنیا محل خداحافظیهاست وپاییز رنگ اصلی قصه دنیاست
۹ آذر ۸۸ @ ۱۱:۵۶ ق.ظ
این خوانندهاش اسمش چی بود ؟