گفتگو یا “من بگم تو بگو” ؟
مسئله گفتگو این روزها در فضای مجازی زیاد مطرح شده است. یکی با دیگری مناظره ای می کند، دیگرانی خرده می گیرند، یکی از طرفین پاسخ می دهد، اما یکی دیگر به بهانه دو تا کامنت در شبکه های اجتماعی بنده را مورد لطف قرار می دهند. قصد پاسخگویی به کسی را ندارم. اما بد نمی بینم نظرم را درباره گفتگو و یا همان “حرف می زنیم” بنویسم.
شک ندارم که گفتگو زیربنا و سازنده یک جامعه مدنی است. فضای عمومی هابرماسی کاملا با همین گفتگوها از نوع آزادش است که شکل می گیرد. جامعه ای که همه سلیقه ها در آن خود را موظف به گفتگو بکنند، می تواند جامعه خوبی باشد. جامعه ای که صداهای مختلف را بشنود و امکان ارائه نظر را ایجاد کند. گفتگو بسیاری از فاصله ها را بر می دارد. گفتگو امکان بی انصافی و ناداوری درباره دیگران را کمتر می کند. حرف زدن کاری بس بزرگ است و دو طرف گفتگو باید که آن را پاس بدارند و احترام بگذارند. گفتگو شامل طرفین بحث است و موضوعی که وجود دارد و فضایی که در آن گفتگو شکل می گیرد. گفتگوی عقلانی و خردگرا از نظر هابرماس معطوف به یک حقیقت مورد توافق و قابل تعمیم است.
مناظره اما گفتگویی است که قرار است دو طرف به بحث و نقد یک موضوع بپردازند و از این میان به یک حقیقتی هرچند حداقلی دست یابند، و یا اینکه گفتگویی انتقادی درباره یک موضوع در ارتباط با طرف مقابل داشته باشند. خردی که در این میان پیش برنده این مناطره خواهد شد خردی ارتباط جوست. اما گاهی گفتگو تنها می شود “من بگم، تو بگو” یا حتی بدتر از آن “من بگم تو بشنو” اینجا هم از طرف گفتگو کننده عقلانیتی حاکم است. اما خرد ابزاری است که به آن متوسل شده است.
حالا شرایط فعلی را ببینید. دو گروهی که هر کدام خود را محق می دانند. یکی تا توانسته با ادبیاتی ناپسند دیگران را خطاب کرده و حتی خشونت را هم اتفاق خوبی می داند. یک طرف ماجرا هم اهل حرف زدن است و رفاقت و به قول خودش “چاکریم” . گفتگو میانشان خوب است. اما نتیجه اش به زعم من بیهوده است. هیچ امر مورد توافقی از گفتگوی با افرادی در افراطی ترین سر یک طیف حاصل نمی شود. گاهی برای شروع گفتگو باید از همین میانه ها شروع کرد. کسانی که احترام دیگران را پاس می دارند. آزادی بیان و آزادی داشتن عقیده را محترم می شمرند. آرام آرام باید دامنه گفتگوها را باز کرد. وگرنه یک “من بگم تو بگو”یی حاصل می شود که بی حاصل است. حتی ممکن است عده ای از سر دیگر طیف را که طعم خشونت زبانی آن طرف ها را چشیده اند آزرده خاطر سازد. مراحل دارد این گفتگو. مهم است که زبان دو طرف و نوع نگاه انها به هم چه باشد. فضای مورد بحث و دامنه آن سنجیده شود. گفتگوی رفاقتی بکنیم خیلی هم خوب است. شاید همین رفاقت ها باعث شود که احترام هم را داشته باشیم. بنشینیم و با هم گپ بزنیم و تمرین تحمل و احترام کنیم. اما اسمش را مناظره نگذاریم. یا حتی بنشینیم درباره یک عمل و یا یک نوشته مشخص بحث کنیم و اجازه نقد هویتی به یکدیگر هم ندهیم. باز هم قابل پذیرش است.
اینکه نخواهی و یا زمینه و شرایط گفتگو را مهیا نبینی هم معنایش نه بی احترامی است و نه تحمل نکردن عقیده مخالف. تحمل نکردن معنای دیگری دارد. نتیجه این گفتگو به دیگران چیزی نمی رساند وگرنه شاید نتیجه ی رفاقتی بین طرفین گفتگو هم خوب بوده باشد. البته اگر در بعضی موارد اندک روابط را هم خدشه دار نسازد.
بعد از تحریر: این نوشته مرتبط را الان دیدم . این گفت و گو نیست




۴ آذر ۸۸ @ ۳:۱۸ ب.ظ
سلام.فصل جدا کننده انسان و حیوان نطق است. فصل دیگر جدا کننده پوشش است در مقابل عریانی.نطق از مهمترین ابزار منطقی گفت و گو و از مهمترین ابزار عینی جلوگیری از خشونت و درد و… است.آنانکه برای عریانی وجود خود از نطق سوء استفاده می کنند از این فصل ممیز بی بهره اند یعنی حیوانند.و آنانکه از این ابزار زیبا برای زینت خود و پوشش عریانی شخصیت خود در مقابل گفتن و شنیدن و سرانجام گام به سوی کامیابی برمی دارند انسان واقعی هستند. سعدی علیه الرحمه سخن گفتن به وقت خاموشی و خاموشی به وقت سخن گفتن را طیره عقل می داند.
۴ آذر ۸۸ @ ۶:۰۴ ب.ظ
دست شما درست.
۴ آذر ۸۸ @ ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس خدایی را سزاست که به سبب خلقت وافرینشی که فرموده به خلایق اشکار شده است(نهج البلاغه)با سلام بر شما وبر همه بسبجیان که مهاجر شهر شهادتند ودر اندیشه عدالت تیشه بر ریشه قابیلیان ستمگر می زنند.انان در حصار بسته زمین نمی گنجند و هر لحظه در شوق معراج به سوی قله کمال بی تاب تر میشوند. خواهر بزرگوارم نمی دانم چرا این روزها ما این همه به خود جفا می کنیم. حرفی می زنیم اما در دل چیز دیگری داریم چرا نباید حداقل با خودمان صادق باشیم .مگر نه این است که هر مسلمان باید هر شب اعمال روز گذشته اش را محاسبه کندوقتی می گوییم( فضای عمومی هابرماسی کاملا با همین گفتگوها از نوع آزادش است که شکل می گیرد)چرا خلاف ان عمل می کنیم حتی حاضر نیستیم حرف چند لحظه قبل خود را باور کنیم ببینید(دو گروهی که هر کدام خود را محق می دانند. یکی تا توانسته با ادبیاتی ناپسند دیگران را خطاب کرده و حتی خشونت را هم اتفاق خوبی می داند) در اینجا ما طرف مقابل را از اول محکوم وانرا محاکمه وحکم را نیز صادر کرده ایم(اما نتیجه اش به زعم من بیهوده است. هیچ امر مورد توافقی از گفتگوی با افرادی در افراطی ترین سر یک طیف حاصل نمی شود) ما را چه میشود وقتی از گفتگو صحبت می کنیم یاد سید جمال واقبال و عبده و شریعتی نمی افتیم می رویم سراغ (هابرماس) ومیشود ان چیزی که خودمان هم نمی فهمیم در باره چه چیز گفتگو می کنیم می گوییم( آرام آرام باید دامنه گفتگوها را باز کرد. وگرنه یک “من بگم تو بگو”یی حاصل می شود که بی حاصل است) اما خودمان فقط دوست داریم من بگم باشد وحتی تحمل تو بگویی را هم نداریم. می دانی چرا چون خودمان را باور نداریم ریشه هایمان را گم کرده ایم مرغ همسایه را غاز می بینیم. فکر نمی کنیم من جامعه شناس می توانم برای سرزمین خودم مردم خودم با توجه به باورهای انها وخرده فرهنگهای انها نظر بدم چشمم همیشه به دنبال دیگران که انها چه گفتند وچه می خواهند . وقتی می گوییم(. مراحل دارد این گفتگو. مهم است که زبان دو طرف و نوع نگاه انها به هم چه باشد. فضای مورد بحث و دامنه آن سنجیده شود) باید قواعد بازی را تا اخر رعایت کنیم نه اینکه هر کجا لازم شداز دروغ و تهمت به عنوان ابزار سرکوب بهره بگیرییم.چرا باید فکر کنیم ما حق داریم. حق ما از بین رفته بر ما ظلم شده ما کتک خورده و طعم باتوم را چشیده ایم وما به زندان رفته ایم و پس ما بر حقیم ایا تا حالا یک زندان حقیقی را لمس کرده ایم؟ ایا ما هم مانند اسرا در زندان ابو غریب عراق در دوران بعث بودیم؟ ایا ما هر روز بیش از۴٠٠ کابل بر بدنمانرا تحمل کرده ایم ؟ ایا دستهایمان را زیر ضربات چکمه ها ی بعثی شکسته اند.؟ایا جلو چشم خودمان برادرمان را شهید کرده اند؟ ایا برای تخلیه اطلاعاتی از ما رفیقان مان را تک تک شهید کرده اند؟یا در زندان اواز خوانده ایم و در زیر پنجره باران خردادی را تماشا کردیم و نام خودمان را قهرمان گذاشته ایم.و به حمایتهای اقای سارکوزی و اوباماو دیگران دلمان را خوش می کنیم.ما ایرانی هستیم ومسلمان ومسئول تا کی باید ولی امر مسلمین را از خودمان ازرده خاطر کنیم.مگر نمی گوییم می خواهیم ملتی سر افراز و پیشرفته باشیم. برای کمک به کشورو دولت خودمان تا حالا کدام قدم را بر داشته ایم. یا فقط اعتراض کردیم و تا انجا که تو انستیم تو هین و دشنام دادیم.بعد خودمان را میانه رو نامیدیم. ایا وقت ان نرسیده که از بیعت با تاریکی وغیبت نور خسته شده باشیم.وقتی می گوییم اللهم لبیک حقیقتا لبیک گو باشیم وقتی می خواهیم از لباس حیوان ناطق بدر اییم وخود را به جامه انسان کامل بیاراییم واز ابزار مولد به سوی انسان موحد حر کت کنبم.بایدبه سوی ولایت بر گردیم.چرا که حتی کربلا بی نجف معنایی ندارد.{سپاس خدایی را که هیچکس مایوس از رحمت او نیست ونعمت او همگان را شامل است واز امرزش او احدی نا امید نبوده نهج البلاغه}(http://sndt.persianblog.ir/)
۴ آذر ۸۸ @ ۱۱:۰۲ ب.ظ
همگی خدا رو شکر کنیم که تو کشور اسلامیمون زندان ابوغریب نداریم و فقط کتک و باتوم داریم و میتونیم بریم تو زندونامون آواز بخونیم! خدایا شکرت
۵ آذر ۸۸ @ ۱۲:۳۵ ق.ظ
شاید منظورتان این است که خوب حالا که چیزی نشده، گفت وگویی شده، اشکالی هم ندارد. اما به نظر من اشکال دارد و هنوز پاسخی به پرسشی که مطرح شد، نگرفتم.
۵ آذر ۸۸ @ ۲:۱۱ ق.ظ
سلام
مشکل اصلی گفتگوهای معمول ما این است که بدون توجه به حرف مخاطب و احترام و فکر کردن به نظریات او به دنبال بیان حرف خود و تلقین تفکرات خود هستیم.
۵ آذر ۸۸ @ ۴:۳۱ ق.ظ
من واقعا نمی تونم دلیل مناظره ی آقای کمانگیر رو با حسینی بفهمم. کم اینا تو دنیای واقعی زور می گن که حالا بیایم تو دنیای مجازی هم باهاشون بحث کنیم
۸ آذر ۸۸ @ ۱۲:۴۶ ب.ظ
به نظر من قبل از مناظره با برادران بی تاب بسیجی باید از آنها پرسید که چرا کسانی که نظر مخالفشان را بیان می کنند(مثل روزنامه نگاران) باید زندانی شوند؟
آیا می شود با کسی که از عدم آزادی بیان طرفداری می کند وارد بحث شویم بدون اینکه دهانمان خونی شود؟