جنگ سوم و راه نجات: بازگشت به دو راهی ِ ۸۴

بنیامین نتانیاهو، ۱۸ شهریورماه، در منطقه کوهستانی جبلالشیخ سوریه، که پس از سقوط بشار اسد به اشغال اسرائیل درآمد، ایستاد و رو به دوربینها ادعا کرد که «سرنگونی حکومت ایران بسیار نزدیک است.» او مأموریت اصلی خود را فروپاشی کامل محور مقاومت و حمله به ایران خواند.
چند ساعت بعد در همان روز، دونالد ترامپ در فرودگاهی در مسیر تگزاس، موعد زمانی پایان این درگیری را «بلافاصله پس از انتخابات میاندورهای نوامبر» اعلام کرد؛ با این ادعا که ایران مستأصل شده و واشنگتن اجازه نخواهد داد تهران به سلاح هستهای دست یابد. همزمان، ارتش اسرائیل منطقه «علی الطاهر» در جنوب لبنان را که از ۱۳ شهریور در اشغال داشت، با انفجاری چنان مهیب ویران کرد که لرزههای آن تمام نبطیه را تکان داد و وزیر دفاع اسرائیل با صراحت از ادامه این کارزار سخن گفت.
این پازلهای سهگانه، پیام روشنی دارند: جنگ سوم آمریکا و اسرائیل با ایران دیگر یک احتمال دور نیست، بلکه یک سناریوی روی میز است. هدف آنها نیز مشخص است؛ فروپاشی ایران! در خوشبینانهترین حالت، تبدیل ایران به یک «دولت ناکام و فروریخته» (Failed State) است که پا گرفتن دوبارهی آن در خاورمیانه، دههها زمان خواهد برد. اما در برابر چنین تهدید وجودی و عریانی، در داخل کشور چه میگذرد؟
عقل سلیم حکم میکند که در آستانه طوفان، تمام ارکان حاکمیت برای حفظ پشتوانه مردمی و انسجام داخلی بسیج شوند. اما نشانههای نگرانکنندهای وجود دارد که تکاپوی جریانی تندرو و پرنفوذ، دقیقاً در نقطه مقابل منافع ملی در حرکت است. درست در روزهایی که اسرائیل در تدارک جنگ است، این جریان با دست گذاشتن روی مسائل نخنمایی چون «حجاب» و ایجاد تنشهای خیابانی، در حال آشفته کردن روان جامعه است؛ الگویی تکراری و خطرناک که مشابه آن را پیش از اعتراضات دیماه نیز شاهد بودیم. (به صحبتهای آقای بانکیپور، ۱۰روز پیش از اعتراضات دیماه گذشته رجوع کنید.) معادله ساده است: وقتی دشمن خارجی برای حمله آماده میشود، عدهای در داخل با شعلهور کردن خشم مردم، حکومت را از مهمترین سپر دفاعیاش یعنی حمایت عمومی، خلع سلاح میکنند.
فاجعه اما به خیابانها ختم نمیشود؛ بحران بزرگتر در فقدان بلوغ سیاسی و امنیتی در میان بلندگو بهدستان این جریان است. آنها هر صدای مخالفی را که تحلیل ضدجنگ داشته باشد، به خیانت متهم میکنند، در حالی که خود بزرگترین حفرههای امنیتی و سیاسی را میآفرینند. وقتی یک مقام دولتی یا مسوول ارشد، مسیر سیاست خارجه را چیزی جز جنگ اعلام میکند، دست به مانور رسانهای میزند، هزاران تندروی میکروفونبهدست در منبر و تلویزیون ظاهر میشوند تا او را تخریب کنند. آنها نمیفهمند که با این تسویهحسابهای سخیف جناحی، در حال بازی در زمین اطلاعاتی اسرائیل و آمریکا هستند. گویی که ترامپ و نتانیاهو هر بار قبل از حمله، برنامهشان را به ما اعلام کردهاند که میخواهیم امروز سران قوا را هدف قرار دهیم و دگر روز بین رهبری را.
در مخیلهی تندروها سیاست یعنی بوق به دست بودن و با رقیب به صراحت از جنگ گفتن است. کاش از ترامپ میآموختند که وقتی با ما در مذاکره بود، حمله را آغاز کرد. نه خود معنی سیاست را میآموزند و نه اجازه میدهند مسوولان آن را انجام دهند. مثلا وقتی عبدالناصر همتی که با همان «زبان فریب و فرصت» ترامپ، واردات گندم از امریکا را دور از ذهن ندانست، چه واویلایی که به راه ننداختند. چنان کردند که اکنون ترامپ به این نتیجه رسید کسانی که در ایران مخالف تفاهم هستند، قدرتشان از دولت بیشتر است و راهی جز جنگ وجود ندارد. آیا این همان چیزی نیست که اسرائیل میخواست؟
ترامپ متوجه برنامه ایران برای تاثیر بر انتخابات پیشروی آمریکا شده است. از این رو شعلهی جنگ را کمی پایین کشیده و افرادی را برای بازی تکراری «مذاکرهی پیش از جنگ» و تعدیل قیمت سوخت، به سوی ما راهی کرده است. هرچند که میشود با متد تندروها مذاکره را به فحش کشید، اما راه سیاست بازی گرفتن حریف در بازیای است که خودش تعریف میکند و برایش هزینه کرده است. این به معنای دست کشیدن ما از سایر مسیرها نیست. اما منطق بوق و هیجان میگوید که فریاد بزن و به دیپلماسی فحش بده (شاید برای اینکه میخواهند مشت ما پیش اسرائیل باز شود)
تندروها به تفاهم نیمبند اخیر میان امریکا و ایران تاختند تا کشور را در موقعیت علی الاصول قرار دهند؛ (موقعیتی که خودسرانه آن را به جنگ تفسیر کردند) و وقتی به خواستهشان رسیدند باز هم طلبکارند و دولت را مقصر میدانند! حال برای نجات جان خود برنامه میریزند. آقای خضریان طرح میدهد که بودجه پروژههای عمرانی شهرهای کوچک و مناطق محروم قطع شود تا برای مسؤولان در دل کوهها شهرهای زیرزمینی بسازند! غافل (یا شاید هم آگاه) از آنکه، این یعنی انقطاع کامل از مردم؛ یعنی تقدیم کردن همان چیزی که اسرائیل آرزوی آن را دارد: تجمع فیزیکی سران نظام در یک نقطه ایزوله شده؛ جایی که با یک بمب سنگرشکن، کار تمام میشود.
و درست در روزهایی که تجربهی ترورهای هوشمند مسوولان بلند پایهی کشور را داریم و حفاظت اطلاعات و اختفای موقعیت مکانی مقامات به خونینترین شکل ثابت شده است، آقای رسایی در شبکههای اجتماعی علناً فاش میکند که محمدباقر قالیباف، جلسه علنی مجلس را در حرم عبدالعظیم حسنی برگزار کرده است! دلیل این افشاگری و مصونیت در چیست؟ برای من سوال است که آیا این موارد برای دستگاههای امنیتی مهم است و یا چاپ یک مقالهی علمی دانشجویی در یک مجلهی خارجی در اولویت امنیتی کشور است! چون اولی عبا و عمامه به تن دارد و دومی شلوار جین؟ یادمان باشد که در دو جنگ گذشته حوزهی علمیه هدف حملات اسرائیل قرار نگرفت ولی چندین دانشگاه و پژوهشگاه با خاک یکسان شدند!
اگر این افراد در هر سیستم سیاسی استاندارد دیگری بودند، با اولین خطای حفاظتی از این دست، نه تنها خلع مسؤولیت میشدند، بلکه دسترسی آنها به تمام ردههای اطلاعاتی قطع و با برخورد قضایی مواجه میشدند. باید شاکر باشیم که در جنگ هشتساله با صدام از لحاظ میکروفون و بوق در مضیقه بودیم وگرنه خیلی پیش از این به این نقطه میرسیدیم که الان درگیر آنیم.
اما ریشهی بیماری بوق و میکروفون را باید در سال ۸۴ یافت. آن زمان که معجزهی هزارهی سوم بجای پیش بردن سیاستمدارانه طرح توسعهی انرژی هستهای، مردم را در هر کوی و برزن جمع میکرد و فریاد میزدند که انرژی هستهای حق مسلم ماست. همراه با دست گذاشتن روی شعائر دینی اسرائیل. درست همان روش هوچیگرانهای که مطلوب اسرائیل بود.
نمیدانم در این بلوا و غبارآلودی فضا، سران و تصمیمگیران ارشد نظام فرصتی برای خواندن تحلیلها دارند یا خیر. اما اگر میخوانند و همچون احمد خاتمی، در خاطرشان محمدخاتمی و سایر حذفشدگان سالهای پیش، دشمن تعریف میشود، راه نجات پناه بردن به چنین دشمنانی و از شر دوستان پر سر و صدا و جادهصافکن دشمن است. زوال سرمایه اجتماعی و نفوذ موریانهوار در کشور، دقیقاً از زمانی شتاب گرفت که عقلانیت به حاشیه رانده شد. برای بقای ایران، باید به دوراهی سال ۱۳۸۴ بازگشت و مسیری را که در آن نقطه منحرف شد، تصحیح کرد. پذیرش این حقیقت برای برخی شاید بسیار سخت و تلخ باشد، اما در برابر خطر تبدیل شدن ایران به یک زمین سوخته، هیچ گریز و گزیر دیگری وجود ندارد.