Wordpress Themes

روزانه ها

  • محض یادآوری - با توام: وقتی سایه حضور یکی رو سنگین می‌بینی و جامی‌خوری از بودنش، بدون که یک روزی ، یک جایی، کاری کردی که به دل اون آدم سنگین اومده. شک نکن که هر عملی را عکس العملی‌ست …. حتی توی همین دنیا و با معادلات همینجایی که هستیم. باقیش پیشکش! با خودم: یادم باشه که [...]
  • اعصاب خط خطی - برای آدمی که در تلاش برای متمرکز شدن و نوشتن بخش‌های سخت یک تز هست، بودن در مکانی که ساعت‌ها صدای دریل می آید و قرار است اجناس مختلفی را به ابتدایی ترین شیوه ممکن با چرخ‌های دستی صدادار از جایی به جایی ببرند، و آدم‌هایی که با صدای بلند در حال شگفتی از فعالیت [...]
  • حس ِ بی حسی - یک حس مبهمی دارم. از جنس همان هایی که همیشه حتی اگر شده به سختی، می نوشتم. اما توانایی نوشتنم بود. حتی اگر شده نهایتش بشود بازی با کلمات. یا مثلا جمله سازی با واژه هایی که خودم می دانستم نهایتش به کجا می رسد. از همان هایی که همیشه جایشان در روزانه ها بود. [...]

از وبلاگستانی که بود، از وبلاگستانی که هست

هنوز هم که وقتی نمانده برای پرسه زدن های وقت گیر در شبکه های اجتماعی، بهترین وسیله برای خواندن و آگاه شدن از اوضاع مجازی ِ آدم های حقیقی ِ دور و برم وبلاگ هایشان هست. اما به قدری نم کشیده و از کار افتاده شده اند که دیگر مثل قبل نمی توان فهمید در ذهن و روح این جماعت چه می گذرد. آنچه در احساسشان می گذرد، دلگیری و دلتنگی هایشان را پای نوشته هایشان در شبکه های اجتماعی می ریزند و با دلداری دادن ها و روحیه دادن های دیگر همراهانشان آرام می شوند. ملتی که در شبکه های اجتماعی همذات حس ها و روزمرگی های هم می شوند. حتی سیاست را نیز با این معیار توزیع می کنند.

یاد گرفتیم که حرف های جدیمان را در قالب کلمات استعاری بنویسیم و هرچه بیشتر شعرگونه اش کنیم تا به دل کسی بد نیاید. حرف جدی که چنین شود خیلی برای نوشتن در وبلاگ دیگر ارزشمند نیست. روزمرگی ها هم که جای خودشان را دارند. به جای یک پاراگراف، با چندین سطر بدون ارتباط با هم عیانشان می کنیم و همراه ها را هم از میان خیل دوستان مشخص تر از خوانندگان وبلاگ به دست می آوریم و دیگر هیچ.

کارکرد دیگر هم نیافته ایم برای این یک وجب جا. خصوصا وقتی حوصله مخاطب هم از نوشته جدی، سنگین و طولانی به تنگ آید یعنی که تو بایدچارچوب مخاطب پسند را به خودت و وبلاگت بدهی. آنوقت می شود اوضاع امروز.

چرا این را نوشتم؟ دلیل دارد. وقتی چندتای خوب وبلاگستان خداحافظی کنند و یا  آنهایی که روزانه چند مطلب می نوشتند، هفتگی هم اگر به ایشان سربزنی مطلبی را از دست نداده ای. وقتی به روز نویسی معنایش در وبلاگ ها از دست رفته و دیگر داغ داغ خواندن آنها فرقی با هفتگی خواندنشان ندارد. وقتی همین لیست لینک هایی که این کنار هست و مدتهاست بهم ریخته را مرور می کنم به جای وبلاگ های قبلی به وبلاگ های آگهی و خرید و فروش محصولات مختلف بر می خورم. این یعنی که اتفاقی افتاده برای این محیط. یا برای قدیمی ترهای این محیط. یا برای نوع خاصی بودن و حضور در این محیط. هرچه باشد جای تحلیل دارد و بس!

پی نوشت: طبیعتا خود این وبلاگ هم داخل همه وبلاگ هایی که ازشان نام برده ام. جایی که انگار حرفی برای گفتن ندارد….

وقتی تمایلی به اصلاح نداریم

پیش نوشت: در کتابخانه ملی منتظر نشسته‌ام تا مشکل شبکه برطرف گشته و بتوانم درخواستی که داده‌ام را تایید کنم. درست یک هفته از نوشته پیشین گذشته، هنوز منتظرم مسئول دفتر معاونت پژوهشی و فناوری سازمان (دفتر آقای دکتر صفی پور) که بخش آی تی زیر نظر ایشان است فرصتی را برای ملاقات تعیین کنند، هنوز هر روز ساعت‌ها باید منتظر کتاب ماند، هنوز کسی فکر نمی کند که باید پاسخگو باشد.

از انتصاب رییس جدید کتابخانه ملی یک سالی می‌گذرد. رفت و آمد ها، عزل و نصب‌ها و کلیه اموری که به فراخور هر تغییر رییسی در هر سمتی در سازمان اتفاق می‌افتد، تا کنون انجام شده و شاید بتوان این روزها دقیق‌تر به این مرکز بزرگ تحقیقی کشور نگریست. خصوصا اینکه اردیبهشت، ماه کتاب است و بهترین زمان برای نقد و بررسی سازمانی به این بزرگی در این زمان می‌تواند باشد. بد ندیدم که چند نکته‌ای را در این زمینه یادداشت نمایم.

۱- تغییر نگاه و رفتار حراست …. چیزی که به وضوح در این روزها دیده می‌شود تغییرات چشم‌گیر در نوع و احترام مسئولین حراست با مراجعه کنندگان است. این روزها کمتر با اتفاقاتی مشابه این ماجرا روبه‌رو می‌شویم. نوع تعاملات و برخورد بهتر ایشان چیزی است که به وضوح دیده می‌شود و نمی توان از آن گذشت.

۲- عضویت و مسائل آن ….. از دو سال پیش تا کنون معلوم نشد بر اساس چه مصوبه‌ای هزینه ای در قبال عضویت‌ در این سازمان دولتی باید پرداخت. اما همچنان روال همان است که بود. دانشجویان کارشناسی و بالاتر با پرداخت سالیانه ده هزار تومان می‌توانند به راحتی عضو کتابخانه شوند. عضویت در دو گروه عمومی و تخصصی انجام می‌شود. در ابتدا قرار بوده که اعضای عمومی کتابخانه قابلیت استفاده از کتابخانه عمومی و قرائتخانه آن را داشته باشند و اعضای تخصصی از منابع و اطلاعات کتابخانه تخصصی استفاده نمایند. اتفاقی که جز در دوره بسیار کوتاهی میسر نشد و عملا تمام کتابخانه تبدیل به قرائتخانه بزرگی برای دانشجویانی شده است که به فراخور یکی از کنکورهای کارشناسی ارشد، دکترا و یا انواع آزمون‌های دیگر را دارند. دانشجویانی که به دنبال محیطی آرام و ساکت ونه برای استفاده از منابع، به کتابخانه رجوع کرده‌اند.سالانه تعداد مراجعه کنندگان بیشتر و بیشتر می‌شود، تا جایی که در نیمه دوم سال که حجم آزمون‌ها بالاست سالن‌ها تبدیل به قرائتخانه شده و امکان استفاده از منابع بخاطر نبودن فضا از بین می‌رود. در نیمه اول سال نیز که بیشتر موسم به اتمام رساندن پایان‌نامه ها و تحقیقات است به دلیل وفور جستجو و استفاده از منابع،‌ شبکه با قطعی و مشکل روبه‌رو می شود و خدمت رسانی با مشکلاتی روبه‌روست. اتفاقی که این روزها کتابخانه به شدت با آن درگیر است.

جالب اینجاست که علیرغم تمامی این مشکلات و موانع به هیچ روی بازبینی مجددی بر روی کیفیت و کمیت عضوگیری در کتابخانه نمی‌شود.

در واقع کتابخانه ملی یا قرائتخانه ای ملی است و یا سازمانی  با مشکلات بسیار در خدمت رسانی. اتفاقی که می تواند برای متولیان امر عاملی شود که ایشان را برای ساختن قرائتخانه‌هایی در سراسر شهر تشویق و ترغیب نماید.

۳- وضعیت منابع …. بزرگترین مشکل کتابخانه حجم بالای کتاب‌هایی است که در قفسه چیده نشده است که بر حسب زمان چاپ اثر ، ذیل آنها عنوان “در دست فهرست‌نویسی” و یا “در دست اطلاع رسانی” خورده است. کتاب‌هایی که گاهی تا یک سال اثری از آنها جز در زمان جستجو، در کتابخانه پیدا نمی‌شود. از طرف دیگر جستجو برای کتاب هایی که در سال جاری و حتی سال گذشته به چاپ رسیده است نیز در کتابخانه کاری عبث محسوب می‌شود. ظاهرا کتابخانه منتظر می‌ماند که ناشرین کتاب‌هایشان را خود برایشان ارسال کنند و چندان برایشان اهمیتی ندارد که کتاب‌هایی که شماره ملی را از همان‌جا گرفته اند اصلش در آن محل باشد. بنابراین برخلاف تصوری همگانی که از کلیه کتاب‌های به چاپ رسیده در ایران نسخه‌ای در کتابخانه ملی موجود است، بسیاری از کتاب‌ها گذارشان به این کتابخانه به ظاهر ملی هم نمی‌افتد. خصوصا اگر ناشر غیر دولتی‌تر هم باشد. اینچنین است که مثلا نمی‌توان توقع داشت کتاب‌های جدید انتشارات‌هایی چون نی، چشمه، آگه، نگاه معاصر و یا مثلا طرح نو در کتابخانه وجود داشته باشد.

از طرف دیگر خدمات ضعیف در تکثیر و اسکن در کتابخانه است. یکی از ویژگی‌هایی که همیشه در سالیان گذشته درباره کتابخانه گفته می‌شد امکانات اسکن  رایگان از کتاب‌هاست. اتفاقی که حتی درمورد کتاب‌های نایاب هم جز در تعداد صفخات محدود و با قیمت‌های به نسبت بالا در کتابخانه به انجام می‌رسد.

۴- ارتباط با مسئولین .… یکی از تفاوت‌های این دوره با دوره‌های پیش این است که وجود روابط عمومی در کتابخانه مشهود است. نصب بنر های تبریک و تسلیت، پخش سرود های انقلابی و نمایشگاه مربوط به آن و تعدا بی شمار همایش‌هایی که به فراخور گاهی حتی مدعوین آنها بر اعضای کتابخانه هم مقدم هستند از نشانه‌های بارز آن است. تمام ارتباط اعضای کتابخانه که به عبارتی قشر تحصیل کرده و نخبه جامعه هستند با مسئولین نیز یک صندوق کوچک در درب ورودی تالارهاست که به شکل یک طرفه‌ای انتقادات و پیشنهادات در آن ریخته می‌شود. از میزان مطالعه و پاسخگویی این انتقادات هم چیزی نمی‌دانم. اما آنچه در کتابخانه مشهود است عدم تمایل به پاسخگویی و نقدپذیری است. مسئله‌ای که این روزها بیش از روزهای دیگر خود را نشان می‌دهد.

در دوره‌های گذشته از سر اجبار یا اختیار سنت حسنه‌ی گفت و گوی اعضا با رییس و معاونین کتابخانه با قرار و اعلام قبلی به انجام‌ می‌رسید. ریاست جدید احتمالا هنوز یا نیاز آن را تشخیص نداده اند و یا فرصت این کار را نداشته‌اند.

پس نوشت: هنوز باید منتظر رفع مشکل سیستم کتابخانه باشم …

مسئولیتِ نپذیرفتن‌ها را، می‌پذیریم

پیش نوشت: قصه صاحب این وبلاگ با کتابخانه ملی قصه ای پرماجراست. از آن ماجراهایی که هم ردپایش در این وبلاگ هست و هم ردپای نوشته‌های اینجا در کتابخانه‌ای که به عنوان نماد نخبگی جامعه قرار است نقدپذیر باشد. القصه اینکه روزگاری نویسنده این وبلاگ حتی به گیاهان مبارک کتابخانه هم گیر می داد، چرا که جایی برای گیر دادن نمانده بود و هم اینکه نویسنده از صبح علی الطلوع تا سیاهی شب رخت و لباس در همین منطقه می‌افکند، شاید که کارش را پایانی باشد. اما ماجرای نوشتن‌ها ادامه داشت تا روزی که بودند کسانی که علاقه‌ای نداشتند که شما وارد کتابخانه شوید فقط به دلیل اینکه از آن انتقاد کرده‌اید. به شیوه گفت‌و‌گوهایی که همگان بدان آشنایی دارند ساعت‌های مدیدی گفتگوهایی انجام شد و قرارمان شد قبل از نوشتن به عنوان یک عضو وظیفه‌شناس ابتدا مشکلات را به مراجعش بشناسانیم و بعد اگر نتیجه نداد، خواستیم بنویسیم یا نه. بقیه ماجرا هم که پیش نویس نمی‌تواند باشد.

قرار است که به عنوان عضو تخصصی کتابخانه از کتابخانه تخصصی آن استفاده نمایی. حالا فرق عضو تخصصی تنها در تعداد کتاب‌هاست و دیگر فرقی بین قرائتخانه عمومی کتابخانه با بخش تخصصی نیست، ماجرایی است که گویا راه حلی برای آن نیست.

از در که وارد می شوی دردوسوی تالار تعداد زیادی رایانه جهت سرچ و انتخاب منابع مورد تحقیق در اختیار خواهران و برادران قرار گرفته است. رایانه‌هایی که همیشه صف مراجعین برای استفاده خواهران در ساعات شلوغ در کنار خلوتی رایانه‌های آقایان توی چشم می‌زند. هرچقدر هم که تعداد کامپیوترها اضافه تر باشد و …

انتخاب کتابخانه تخصصی قرار بوده تنها برای استفاده از منابع باشد. فلذا در صف مراجعین می‌ایستی. اگر مشکلی نباشد بعد از گذراندن زمانی نه چندان اندک، می توانی عملیات جستجو را شروع کنی. بعد از اینکه خوب با قلق‌های فهرست نویسی در کتابخانه آشنا شده باشی،‌کار جستجو چندان دشوار نیست. خصوصا اینکه می‌دانی حجم زیادی از کتاب‌ها سالهاست در دست اطلاع رسانی است و فرصت نشده در قفسه چیده شود. کتاب‌های دو سال اخیر هم هنوز برای بودن در کتابخانه زودشان است. البته کتب تاریخی و اسناد مربوط به گذشته‌ترها چون از قبل وارد کتابخانه شده‌اند، خیلی خوب و منظم موجود است و قابل استفاده. بسته به آشنایی و ناآشنایی با عملیات جستجو ، موفق یا ناموفق عملیات انجام می‌گیرد. این درحالی است که بین کار رایانه‌ای خراب نشود و قابلیت جستجو به دلیل ماندن شما پشت پیغام “در حال انجام عملیات” به درستی به اتمام برسد.

در این مرحله اسناد و کتب انتخاب شده باید انتخاب و درخواست شما به مخازن ارسال شود،‌تا بعد از تایید حضوری بتوانید کتاب را دریافت کنید. بعد از تایید درخواست نیز حداقل بیست دقیقه – که اغلب فراتر از این زمان است – به شرط رد نشدن درخواست ،‌زمان مورد نیاز است.

حالا گیریم تمام این مراحل خوب کار کنند و متصدیان انسانی زبده‌ترین و سریع‌ترین‌های ممکن باشند،‌فرض کنید مدتی است که شبکه درست در زمان ارسال درخواست مشکل‌دار شده و کل سیستم از کار بایستد. اتفاقی که در دوهفته اخیر روزانه بارها و بارها به وقوع پیوسته و پروسه کتاب گرفتن به‌جای چهل وپنج دقیقه به بیش از دو برابر رسیده است. پیش‌آمد چنین اتفاقاتی کاملا طبیعی است. اما وقتی سیستمی با مشکل مواجه است و اشکالی بارها و بارها کل شبکه را می‌خواباند، انتظار می‌رود کسی پاسخگو باشد،‌ تلاشی برای اصلاح آن به عمل آید و یا حتی عذرخواهی که حداقل کارهاست در کار باشد.

در چند روز گذشته به خیال خودم به عنوان یک کاربر حساس و مسئول خواستم کمی جویای ماجرا شوم و اعتراضم را به مسئول ماجرا برسانم. کاری که اگر تعداد زیادتری از همین مراجعه کنندگان به انجام آن مبادرت می‌کردند،‌گره مشکلات زیادی از جامعه ما می توانست باز شود. از پایین ترین و مستقیم ترین مسئول امر شروع کردم و تا معاونت سازمان پیش رفتم. تمامی عزیزان تنها به ذکر این مختصر اکتفا می‌کردند که ” ما هم خودمون مشکل داریم و کارهامون خوابیده ولی این ماجرا به ما ربطی پیدا نمی‌کنه”‌ البته امکان دیدن معاونت پژوهشی و فناوری سازمان (آقای دکتر صفی پور) پیش نیامد. زیرا به زعم مسئول دفتر معاونت،‌ایشان بالاخره معاون هستند و چرا یک مراجعه کننده بتواند با ایشان گفتگو کند؟ خصوصا اینکه اگر کاری داریم باید به روابط عمومی و یا صندوق انتقادات و پیشنهادات بسپریم. البته به جهت احترام شماره‌ای هم از بنده گرفتند که اگر آقای دکتر وقت کردند دو دقیقه‌ای حرف و سخن مرا بشنوند. البته فکر می‌کنم که شماره را روی چرک نویس‌هایشان نوشتند.

این ماجرا امروز و دیروز و روزهای دیگر ادامه داشته و دارد و ظاهرا به هیچ کس هم مربوط نیست. حتی به من مخاطبی که مراجعه کننده‌ی هر روز آن کتابخانه هستم. بدتر از کند شدن سیستم برخوردی است که از آن بوی بی احترامی می‌آید. طبیعی است کتابخانه‌ای که اغلب مراجعین روزانه یک بار به سایت آن رجوع می‌کنند و امکان ارتباط ایمیلی و پیامکی با مخاطبینش را دارد،‌می تواند با پوزش خواستن از اشکالات زمانی را برای اصلاحات خویش بخرد. کاری که همه ما در هرجایی که هستیم باید بیاموزیم!

پس نوشت: طبیعتا انتقاد کردن از یک ضعف یا مشکل به معنای نادیده گرفتن خدمات نیست. بیشتر به جهت پربارتر شدن فعالیت‌هاست. طبیعی است برای کسی که در یک سال گذشته بیشترین زمانش را در روز در کتابخانه گذرانده محاسن اینجا بسیار بوده و هست. غرض ذکر اشکالات سیستمی است که جایی برای انتقاد برای خودش باز نگذاشته است. و البته انتقاد بیشتر هم به اینهمه پذیرش و سازگاری ما با کوچک ترین اتفاقات است.

کار کردن،‌ نیاز به تغییر روحیات دارد

کارکردن و اشتغال از جمله پایه‌های اولیه هر جامعه ایست که ثبات، اقتصاد،‌ رشد، رفاه و ترقی آن جامعه در گرو آن است. رجوع به هر کتاب ومنبعی درباره خلق و خوی رفتاری ایرانیان، به یک نتیجه ثابتی  درباره ویژگی های کاری ایشان ما را می‌رساند. جامعه ای سنتی که لذت آنی بر کسب و منفعت آتی همیشه مقدم بوده و وقت و زمان کمترین ارزش ها را داشته است. در کتب تاریخی و سفرنامه ها به کرات می خوانیم که ایرانی جماعت خوش برخورد، ‌بذله گو و حتی تا حدودی پرچانه است. هر موقعیت و مکانی را برای خندیدن و خنداندن انتخاب می کند و اینچنین است که موقعیت های جدی و زمان‌های مفید کاری را از دست می‌دهد. ۱

عادات و سنت‌های گذشتگان که نشات گرفته از تنها شیوه کسب و کار که همان دهقانی است نوعی “وارهایی” را در میان ایرانیان به همراه داشته است. به فراخور پیشه زراعت شروع و پایان کار هیچ‌گاه با زمان تنظیم نشده و همیشه طلوع و غروب خورشید ملاک قرار می گرفته است. این نوع زمانبندی قابلیت هرگونه شلختگی و تغییر را دارد و در نتیجه‌ی کار تاثیری ندارد. از طرف دیگر اگر قرار باشد نگاه “تا چه پیش آید” که متعلق به شرایط و ویژگی های کار دهقانی و اتکای آن به شرایط جوی و مسائلی غیر قابل کنترل است را بدان اضافه کنیم، دور از انتظار نیست که ایرانیِ سنتی را افرادی غیر مقید به برنامه ببینیم. ۲

نکته دیگر باورداشت‌های –غلط پنداشته ها- دینی از زندگی است. این باور که باید به اندکی از زندگی و کار قانع بود و مابقی زمان را به ذخیره سازی برای آخرت قرار داد،‌ حتی اگر منجر به هیچ عمل دینی نشده باشد، این نگاه را پررنگ نموده که کسی که کار زیاد می‌کند “زندگی را بیش از آنچه هست جدی گرفته” و لذا با سرکوب و تقبیح اطرافیان روبه‌رو می‌شود. ۳

این نکات کش‌دار و پردامنه را که از تاریخ تا به امروزمان به ودیعه رسیده ، به مقوله های دیگری چون کمبود مشاغل مورد علاقه، نوع انتخاب مشاغل و حتی رشته‌های تحصیلی، بی هدف بودن کار، بدون پاداش و بی‌فایده بودن کار دقیق و مواردی از این دست – که مختصات ایران امروز است -اضافه کنیم، باور این مسئله‌ی بسیار ناگوار که ساعت کار مفید در ایران حتی از پاکستان و افغانستان پایین تر است (سالانه ۸۰۰ ساعت مفید) برایمان آسان تر می‌شود. با توجه به نوع سوال‌هایی که درباره اشتغال در پرسشنامه‌های سرشماری رسمی سال ۹۰ وجود داشت و تلاشی که برای بالا بردن تعداد شاغلین و ساعات کار هم صورت گرفته بود، می توان حدس زد همین آمار نیز می تواند جای شک و شبهه‌ی بسیار داشته باشد.

۱-      سفرنامه از خراسان تا بختیاری / هانری رنه دالمانی / ترجمه و نگارش فره وشی (مترجمم همایون ) / چاپ گیلان / ۱۳۳۵

۲-      سازگاری ایرانی (فصل الحاقی روح ملت‌ها / مهندس مهدی بازرگان / انتشارات پیام آزادی / بی تا

۳-      ایرانی از نگاه انیرانی (خلق و خوی ایرانیان از نگاه سیاحان) / دکتر مهرداد جوانبخت / نشر آموزه / اصفهان . ۱۳۷۹

پی نوشت: نکات ذکر شده تنها دلایل نیست. از جمله دلایلی است که این روزها به فراخور کار بسیار درباره آنها خوانده‌ام.

با هم بخوانیم!

در مدتی که این وبلاگ تعطیل بوده و عملا خاک می خورده ، به شدت مشغول و درگیر کار پایان‌نامه بوده‌ام. پایان‌نامه ای تاریخی که از ملزوماتش گشت و گذار در اسناد ، مدارک و کتاب‌هایی‌ است که کمتر خوانده‌ایم. این مهم آنقدر جذاب و اتفاقا آنقدر برای امروز مفید هست که تمام حواس و علائق فردی را به خودش جلب کند. در خلال مطالعات برخی متون هستند که به دلایل مختلف در شرایط عادی خوانده نمی‌شوند. متونی که گاهی وقتی می خوانی نمی دانی باید لبخند رضایت بر لب داشته باشی از یافتنشان و یا افسوس بخوری از تکرارشان. متونی کمتر خوانده شده. به فراخور کار، مطالعه تاریخی ام منحصر به دوره قاجار از انتهای عهد ناصری تا انقلاب مشروطه است. تصمیم گرفتم حالا که بنا ندارم فعلا چیزی جز مطالب  پایان‌نامه بنویسم، برخی از نوشته های کمتر خوانده شده که برای خودم جذاب بوده را روی وبلاگ بگذارم. شاید به درد دیگران هم خورد. دسته با هم بخوانیم هم برای همین مطالب ساختم که بعدها خودم بتوانم از ان استفاده نمایم.

مطلب اول از این دسته را از خاطرات کلنل کاساکوفسکی  × رییس بریگارد قزاق در دوره ناصرالدین شاه نقل می کنم:

«مالیات را مردم به پول سیاه ×× می دادند البته به قیمت پول سفید .  شاه در بازار تنزل مصنوعی ایجاد و اعلان می کند که قران نقره دیگر بیست شاهی که در موقع ضرب اعلام شده نمی‌باشد. بلکه برابر با چهل شاهی است و بنابراین ملت که مجبور است مالیات را به پول سیاه بپردازد به جای یک قران نقره بایستی دو قران پول سیاه بپردازد.

در عین حال که این بازی بورسی به عمل می آید دربار به تجدید ضرب پول مسین اقدام می نماید یعنی همان مسکوک وزن با هر سکه دیگری تجدید ضرب شده و دوباره  به قیمت رسمی بیست شاهی برابر یک قران به دست مردم داده می شود. در اول کار نرخ بازار با نرخ رسمی تا یک چندی برابری می‌کند . ولی پس از چند ماهی دوباره تنزل آغاز وهنگامیکه بهای آن به نصف می‌رسد شاه آن را بصورت مالیات به نیم بها ماخوذ و دوباره تمام قیمت سکه می‌زند و قس علیعذا » (ص ۲۸)

« تنزل نرخ مس در سراسر ایران هیجان وحشتناکی ایجاد کرده است. در اصفهان ۸۰ شاهی برابر یک قران شده حتی چند روزی پول سیاه منع معامله شده. دو من پول سیاه به شانزده قران یعنی تقریبا نود شاهی هر قران .
در اثر آن تمام معاملات و صناعات راکد گردید. تجار و صنعتگران دکان ها را تخته کردند و به خانه رفته و زنان خود رابه حضور ظل السلطان فرستادند. ظل السلطان به هیچ اقدامی مبادرت نکرد بلکه در باطن از این پیشامد خوشایند بود.
در تهران به منظور تسکین مردم شاه با بانک انگلیسی وارد معامله شد . بانک هم تقبل کرد که تا مبلغ هشتاد هزار تومن از قرار هر ۲۵ شاهی یک قران پول سیاه دریافت و پول نقره تسلیم نماید و اکنون چند روز است که بانک انگلیسی در عمارت بانک و کاروانسرای امیر چند مرکز تبدیل پول دایر کرده است. جمعیت هزار هزار هجوم نموده و تا هشتم آوریل (۱۲۷۵/۱/۱۹) این مبادله بی حساب صورت می‌گرفت. در هشتم آوریل اعلام نمودند که به هر یک نفر بیش از بیست تومان داده نخواهد شد . کلیه این مانورها به قضاوت افمار عامه بدان منظور است که افکار عامه را برای این مدت بیست سی روز جشن پنجاهمین سال سلطنت مشغول بدارند و از ان پس به احتمال قوی بی پروایی از سر گرفته اعلام خواهند نمود که چهل شاهی پول سیاه برابر یک قران است. و پس از آن بطوریکه در پیش اشاره شد شروع به ضرب سکه جدید خواهند نمود .» (ص ۳۲)

×  برگرفته از کتاب خاطرات کلنل کاساکوفسکی / ترجمه عباسقلی جلی / انتشارات سیمرغ / چاپ دوم ۱۳۵۵

×× منظور از پول سیاه پول مسی بوده که به شاهی معروف است و پول سفید یا نقره پولی است که معادل قران استفاده می شده است. هر پول سفید در ابتدا بیست پول سیاه معامله می شده

به من گفتی که در قلب شکسته خانه داری …

باری مایی که خانه برایمان جای آرام گرفتن است،‌ یک آرزوی همیشگی است گرد خانه ی آرام چرخیدن. آن هم در زمانی خاص که گویی در صور دمیده باشند و فوج فوج مردمانی سپید جامه هروله کنان سعی ِ صفا  و تقصیر می کنند. هر سال عرفه که می رسد دلت می خواهد حاجی باشی.

امسال ذیحجه ام اغازی دیگر داشت. نه اینکه همیشه اینگونه نبوده باشد ولی اینبار از یک ماه پیش مدام از حاجیانی خواندم که حجشان تعطیل شدن واجبشان بود .  واجبی که حق الناس بود و حقوقی که صاحبانش با هر قاعده ای که بتوان گفت مظلوم واقع شده بودند و دلی شکسته داشتند. زنان و کودکانی که بواسطه نزدیکی حاجیان با  خانه خدا،‌از خویشان خویش دور افتاده ماندند تا یک ماه موسم حج به پایان رسد. حاجیانی که  در عرفه کلام حسین زمزمه می کنند، اما مرام حسین که ترک حج برای امر واجب بوده را به جا نمی آورند.

امسال بیش از خانه، دلتنگ خدای خانه شدم.  خدایی که همین نزدیکی است و دست در دستش ندادیم ؛ و خانه ای که دور است و جمعی بدان مشغولند و او غایب زمیانه.

حج موسم نزدیکی است. موسم اجابت و لبیک است. موسم طواف دل است. موسم پیوندهای جدید است. موسم صفای قلب است. موسم تقصیر ِ زوائد است. موسم طرد شیاطین است. موسم ترک خدایی است. موسم عزم بندگی است. موسم پیوند با خالق است . موسم عرفان است و چه سعادتمندند آنهایی که چه در کنار خانه و چه در هرجا که به خدمت خلق حاضرند، خدای خانه را می جویند و بندگی اش می کنند.

رفتم به در صومعه عابد و زاهد                        دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد                     گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار                   زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار                        حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

عرفه نزدیک است و آرزوی شناخت اولین آرزوی مسلمانی است. خواستم اکنون که روزگار حج و لبیک ،  آماده شدن برای صحرای عرفات و رمی جمرات است ،‌از خدایی بنویسم که همین نزدیکی است. خدایی که در دلهای بندگان خدا خانه دارد و با پای گذاشتن بر قلوب آنها نمی شود به او رسید. حتی اگر در خانه اش سکنی گزیده باشی.

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

شعر بهایی و اجرای ناظری از آن انگار برای همین زمان بوده باشد. شنیدنش خالی از لطف نیست .

درد هنوز همان درد است!

مگر چند تا تاریخ هست که می آید و می نشیند روی خاطره؟ مگر چند نفر هستند که می شوند زمینه ساز هر نجوا و آوایی ؟ اصلا مگر می توانیم بعضی تاریخ ها را فراموش کنیم؟

حتما باید شاعر باشی یا ادبیات پیشه ات باشد تا آقای شاعر همراه همیشگی ات شده باشد؟ شاعر روزهای عشق و جوانی . شاعر روزهای حماسه. شاعر دردهای پنهان. شاعر زخم های آشکار.

مگر چقدر گذشته است ؟ از همان پیامک صبحگاهی که انگار غم فرود آمد؟ از همان روزهایی که شاعر را بر پوسترها نقش زدند و هر کدام عکسی بزرگتر چاپ کردند تا شاعر را به نام خود سند زنند. شاعر تلخ روزهای اخر. شاعر درد. شاعر ریشه ها !

heisar

چهار سال گذشته از آن هشتم آبان و هنوز دردهای ما برتنمان زار می زنند،‌همانهایی که جامه نیستند تا زتن در آوریم. هنوز هم قاف حرف آخر عشق است و قیصر با آن آغاز می شود حتی اگر قیصری نباشد تا شاعری کند و شاعرانگی هامان را پر و بال دهد. هنوز هم قراردادش را مدام با خود می خوانیم و چشم های بی قرار به انتظار سبزی بهار لحظه شماری می کنند. هنوز هم گل های کاغذی با سیم خاردار در چشم ما عزیز نشده اند.

چهار سال گذشته و وداع را باور نداریم که پیشه ما ماندگاری بر ساحل سلام بود …

باور نمی کنم

که ناگهان به سادگی آب

از ساحل سلام دل برکنم

تا لحظه لحظه در دل دریای دور

امواج بی کران دقایق را پارو زنم

چهار سال گذشت هنوز درد همان درد است …

***

در سال صرفه جویی لبخند

پروانه های رنگ پریده

روی لبان ما

پرپر زدند

لبخند ما

به زخم بدل شد

و زخم هایمان

تا استخوان رسیدند

و بوسه هایمان

پوسید

ما

لبخند استخوانی خود را

در لا به لای زخم نهان کردیم

صد سال آزگار

ماندیم

و زخم های خشک ترک خورده را

در متن لایه های نمک

خواباندیم

اما

در روزهای ریخت و پاش لبخند

قصابکان پروار

و کاسبان رسمی پروانه دار

لبخندهای یخ زده خویش را

بر پیشخوان خود

به تماشا گذاشتند!

روحش شاد

پی نوشت:‌ سال نوشته های پیشین :‌ آقای شاعر به راستی که چه زود دیر شد /   شاعر!‌هیچ می دانی دو سال گذشت؟ / سالی گذشت و چه دشوار سالی … /  شاعری که دیگر خطر ندارد /  و قاف حرف آخر عشق است