دوتایی های اولیه انتخاباتی
چند سال است که درست وقتی به زمانهی انتخابات میرسیم، یک سری شکاف و اختلافنظر فعال میشود. شکافهایی که حتی روی رفاقتها و سلام و علیکها بهگونهای تأثیرگذار خواهد بود. شکافها متفاوتند. دستههای مختلفی دارند. هرکدام هم خودشان را با برچسبهایی که پیشتر حوالهی هم کردهایم یا بهگونهای حوالهمان کردهاند متناسب میکنند. برچسبزنی یا همان داغ ننگ اولین خصیصهی یک جامعهی نزدیک به بیماری است. جامعهای که از منطق گفتوگو تهی میشود. وقتی تو فرصت دفاع نداشته باشی، وقتی یکی صدای هوار کشیدنش بلند است و دیگری دستش از دامان رسانه یا هرچیز مشابه کوتاه، بلاهایی از این دست هم محتمل است. مهم این است که برچسب میزنیم، برچسب میخوریم، در نهایت با همین برچسبها قضاوت میشویم و حتی دسته بندی. و البته قضاوت میکنیم و دستهبندی. فعلا اوضاع اینگونه است و چارهای از آن نیست. قرار هم نیست چارهی همه مصائب عالم را یکباره کرد. مهم اول وقوف به آن است و دوم خواستی برای حل کردن معضل. حالا مگر میشود به این راحتی دست به تغییر و تحولات فرهنگی زد؟
اما اینهمه از شکاف گفتم تا فعلا دربارهی دوتایی مطرح در این روزها بنویسم. دوتاییای که هردوسویهی آن حرفهایی برای خود دارند. دوتاییای که نباید هیچکدام را حق مطلق و دیگری را باطل مطلق بدانیم، حتی اگر خودمان در یکی از این دستهها جمع میشویم. دوتایی مورد نظر من «رأی دادن» و «رأی ندادن» است. دوتایی فعالی که برای خودشان حرفهایی دارند. برای اینکه از همین ابتدا خودم را یک ناظر خنثی جا نزنم و خیلی ژست اندیشمند بینظر را به خود نگیرم، اعتراف میکنم که به دستهی اول تعلق دارم و برای این تعلق هم دلایل زیادی دارم. اما مهمترینش این است که هنوز باور دارم که یک برگ رأی تمام سهم من از دموکراسی است و پاس داشتن نهاد انتخابات مهمترین راه برای رسیدن به اصلاح است. طبیعی است که با باور اصلاحطلبانه بینظمیهای انقلاب گونه خیلی به نتیجه منتهی نمیشود.
اما برای کسی که چنین میاندیشد رأی دادن و رأی ندادن معنا و مفهوم متفاوتی دارد. به گمان من این دو دسته را میتوان در گروههای معنایی متفاوتی دسته بندی کرد. دستهبندیهایی که به نظر من جای بحث دارد عبارتند از:
- رأی دادن امیدوارانه در برابر رأی ندادن از سر ناامیدی
باور دارم که کسی که به تغییر از صندوق رأی میاندیشد هنوز امید اصلاح دارد. باور دارد که میتواند علیرغم تمام موانع و مشکلات احتمالی باز هم به این مکانیسم اعتماد نماید. اینکه تو امیدوار باشی معنای کارکرد صددرصد مثبت و کارآمد آن مکانیسم نیست. بلکه بدین معناست که در مجموع شرایط به این مهم رسیده باشی که امکان بهره بردن از این فضا و اعتماد کردن به آن هنوز هست. حالا این شرایط میخواهد بررسی مکانیسمهای اجرایی و نظارتی انتخابات باشد و یا اینکه سنجش نگاههای مسئولین بلندمرتبه از انتخابات و باور به انتخابات. نتیجه همهی اینها یکی است. اما وقتی ناامیدی از مکانیسمها به دلیل تصور نسبت به آنچه گذشته بوده است این میان بگنجد و نگاه مطلقگرایانهای مبنی بر اینکه یکبار اختلاف، یا خطا و حتی تقلب میتواند به مابقی زمانها سرایت کند دیگر چنین امیدی از دست میرود. تفاوت این دو نوع نگاه از همان جنس امید است. هردوسویهی ماجرا برای خود منطقی دارند. امید جنسش از مابقی جداست. وقتی هنوز امیدواری باشد منطقش را نیز فراهم میآوری. وقتی ناامیدی، هیچ منطقی به چشمت روشن و متقن نیست. گفتگوی امیدواران و ناامیدان زیاد محصول به نتیجه نمیشود.
- رأی دادن هیجانی در برابر رأی ندادن هیجانی
هرعمل مثبتی (از نوع ایجابی) نیاز به محرک دارد. بسته به اینکه این عمل تا چه اندازه فعالانه قلمداد گردد این محرک مهمتر خواهد بود. از طرف دیگر زمانهایی که بازدارندههایی برای عمل ایجابی وجود داشته باشد، نیازمندی به محرکها بیشتر از قبل خواهد شد. این وضعیت را اعمال منفی ندارند. یعنی وقتی قرار نباشد کاری بکنی، محرکی برای نکردن آن کار نیاز نیست. در واقع انفعال محرک نمیخواهد. فعالیت وتبدیل انرژیهای بالقوه به بالفعل است که نیازمند محرکها است. در زمانهی انتخابات یکی از این محرکهای مهم هیجان یا شور انتخاباتی است. محرکی که هر کاندیدایی در هر جایگاه و رده به آن میاندیشد و وجود آن را برای کمپین انتخاباتی خود مهم میشمارد. رأی دادن، جلب رأی و کشیدن هواداران به پای صندوقهای رأی نیاز به این هیجانات دارد. هرچه بازدارندهها بیشتر باشد این هیجانات خود را به شکل افراطیتر و گاهی بدون منطق و عقلانیت نشان خواهد داد. وضعیت بغرنجتر زمانی است که بخاطر خاطرهی جمعی گذشته، بازدارندهها هیجانی عمل کنند، در اینصورت ناخودآگاه برای ماندن و عمل فعال به هیجان بیشتری نیاز است. چیزی که مصرف زیاده از حد آن دلزدگی و گاهی حتی به اختلاف و اردوکشی و امثالهم بیانجامد. در واقع تعادل یکی در گرو تعادل دیگری میتواند تعریف شود.
- رأی دادن اصلاحی در برابر رأی ندادن انقلابی
اصلاح یعنی استفاده از چارچوبهای موجود و تلاش برای حل مشکلات از میان همین چارچوبها. هرگونه تغییر در هر سطحی به آرامی و با مشارکت اکثریت محقق خواهد شد. نتیجه اصلاح نیز تغییرات وسیع و یا بهمریختگیهای اجتماعی نخواهد بود. اما انقلاب لزوما نیازمند اکثریت نیست. گاهی میتوان جرقه انقلابی را تنها با یک یا دو شهر مهم از شهرهای یک کشور زد. هماهنگ شدن اکثریت با تغییرات لزوما مطرح نیست. اول اتفاق میافتد و بعد دیگران خود را با آن همراه میکنند. هستند کسانی که زأی دادن را قرار گرفتن در همان متن موجود علیرغم مشکلات میدانند و اساسا متن را اصلاح ناپذیر دانسته و بنای تغییر و تحولات گسترده دارند. خیلی مهم نیست در کدامین مکتب و مرام سیاسی نفس بکشی و به کدامین حزب و دسته وفادار باشی. مهم این است که از جامعه چه میخواهی و ظرفیتهای اصلاحی را تا چه حد موجود بدانی. گاهی مسئله تنها ظرفیتهای اصلاحی نیست. باور به اینکه دگرگونیهای کلان و یکباره با خودش بتواند بختیاری داشته باشد، بر اثر تجارت تاریخی و اجتماعی رنگ میبازد و لذا اصلاحگری تنها گزینه روبهرو خواهد بود. چنین گزینهای مرام خاص خود را میطلبد و با بی تفاوتی به امید روزی که نه از تاک نشان باشد و نه از تاکنشان، متفاوت است.
- رأی دادن حداقلی در برابر رأی ندادن حداکثری
زمانی برای یک تغییر کوچک عملی انجام میدهی و کسب نتیجه برایت رسیدن به همان حداقلهاست. زمانهایی هست که شرایط را بهتر و مهیاتر میدانی و دنبال حداکثر خواستهها هستی. اما اگر در شرایط خاص اجتماعی و تاریخی باشی و بی توجه به شرایط، نه حداقلها که آرمانت رسیدن به حداکثرها باشد، شرایط مانع از عمل میشود چرا که رسیدن به این حداکثرها تلاش، زمان و همت ویژهای میطلبد. عمل به انفعال حتی در زمینهی رأی دادن در این نگاه آرمانگرایانه میگنجد. اما اگر چون امروز خواستهات نه نفت سر سفرهها که گوشت و نان بر سر سفرههاست. اگر خروج از بنبست و فضای جنگی مد نظر است، بازهم میشود به سراغ گزینههایی رفت که میتواند نتیجه بخش باشد. در واقع همیشه میتوان حداقلها را بر سر میز مذاکره گذاشت و دربارهی آنها گفتوگو کرد.
- رأی دادن به آنچه هستها در برابر رأی ندادن به آنچه نیستها
بسیارند زمانهایی که افسوسهای ما بیشتر از تمام دارایی ماست. اگر افسوسها ملاک انتخابهای ما شوند، انتخابهای ما در حصر باقی خواهند ماند و انفعال تنها چارهی افسوسهاست. بازی کردن و کار کردن با داراییها یعنی فعال بودن با همهی آنچه داریم. معنایش نه گزینش از بد و بدتر است. نه فراموش کردن آرمانهاست. معنایش پذیرش واقعیتهاست.
- رأی دادن منفعلانه در برابر رأی ندادن فعال
عمل از سر تکلیف یا از سر اجبار میتواند به تمامی منفعلانه باشد. زمانی که برای مهر شناسنامهای پای صندوق رأی رفتهای و بی هیچخواستهای و هیچ توجهی تنها عملی انجام میدهی میتواند رأی دادن منفعلانه باشد. چیزی که در نهایت ممکن است به اندازهی یک رأی تأثیرگذار باشد، اما معنایی از آن مستفاد نخواهد شد.اما گاهی میدانی چرا کاری را انجام نمیدهی، به عوض آن عمل جایگزین مشخصی داری و قدمهای بعدی ات علیرغم بی عملی در زمینهای خاص معلوم است. در میان قائلان به تحریم انتخاباتها بعضا چنین گروهی دیده میشوند. چه اینکه در اغلب موارد قدمهای بعدیشان اغلب معلوم نیست وگاهی تنها به افسوسی، یا آرزویی و یا تصور از تغییر وسیعی خلاصه میشود.
- رأی دادن فعال در برابر رأی ندادن منفعلانه
دقیقا در نقطه مقابل گروه بالاست. عملی میکنی برای رسیدن به چیزی حتی اگر حداقلی باشد و تلاش میکنی خود را واطرافیان را با توجه به همان دلایل قانع کنی. اما اگر تنها برای انجام ندادن کاری که دوست نداری به عمل دست نزنی دچار بی عملی مضاعف خواهی بود. معنای چنین بی عملیای حتی تحریم نیست. تنها نداشتن حس و حال انجام یک کار است.
حال با توجه به دستههای بالا چند مفهوم برای من ارزشمند خواهد بود. اول امید که تمام علت ما از بودن است. اگر قرار باشد امید را زندگی کنی، گاهی محکوم هستی به امیدواری. امید سرمایهی یک جامعه است و تکثیر ناامیدی سم مطلق برای هر کار و اندیشهایست. نکته دیگر هیجان و شور است که در انتخابات به کار میآید. به دلایلی که بعدتر برمیشمرم، به گمانم این انتخابات باید فرصت مغتنمی باشد برای عقلگرایی و پرهیز از هیجانات بیمورد. اینکه تا چه حد محقق گردد باز میگردد به چگونگی فعالیت دو گروه. هرکدام میتواند به گونهای دیگری را تشدید کند. دیگر اینکه تکلیف خود را در برابر اصلاح یا انقلاب و یا حتی عمل و بی عملی در عین فعالیت یا انفعال بدانیم. چه در مجموعهی رأی دهندگان باشیم یا نباشیم، بخاطر موارد بالا باید تکلیف خودمان را با این مفاهیم بدانیم. جایگاه خودمان را با عقل و منطق، یا هیجان و نیز با امیدواری و ناامیدی منفعلانه باید بدانیم. در آن صورت است که میتوانیم دربارهی موضوعات بعدی سخن بگوییم.
طبیعتا همهی آنچه گفتم مقدمهای است برای ادامهی بحث. منطقی میدانم که ادامه بحث بیشتر ناظر به انچه باشد که خود از جامعه میشناسم و برای انتخابات پیشرو لازم میدانم.




