Wordpress Themes

روزانه ها

  • از بالا که نگاه می‌کنی - از بالا که نگاه می‌کنی، نه از بالا که از دور، از بیرون، انگار که هر سال یا ماه را بشود با تیک تیک ثانیه‌ها گذراند. یعنی اصلا هر سال را با همان توپ اول سالش می‌شود شمرد و تمام. آنقدر تند می‌گذرد که نمی‌فهمی از کجا شروع شد. چجور بزرگ شدی. چه شد که [...]
  • تجربه‌هایی که با ادعاها فراموش نمی‌شود - نه اینکه حرف نباشد که هست. نه اینکه حس نوشتنم نباشد، که هست. اما این روزها از سر موضوعات سریع گذر می کنم زیرا می‌دانم که بسیاری، از راست و دروغ این حرف‌ها آگاه‌ترند. می‌دانم شاید نیازی نباشد من هم در همین بازه‌ی کوتاه از شیون‌آبادی بگویم که رسوا می‌کند. یا شاید نیاز نباشد درباره‌ی [...]
  • لینکده - در این لینک امکان دستیابی به ۳۵۰۰۰۰ پایان نامه الکترونیکی از ۵۱۲ دانشگاه اروپایی برقرار شده. نکته جالب توجه اینکه درباره‌ی کشور ایران و همینطور از ایرانیانی که پایان‌نامه‌هایشان را در این سال‌ها در اروپا به انجام رسانیده‌اند می‌توان در این سایت خبر گرفت. مثلا پایان‌نامه آفای احمد توکلی اینجاست. پی نوشت: از دوست خوبی [...]

دوتایی های اولیه انتخاباتی

چند سال است که درست وقتی به زمانه‌ی انتخابات می‌رسیم، یک سری شکاف و اختلاف‌نظر فعال می‌شود. شکاف‌هایی که حتی روی رفاقت‌ها و سلام و علیک‌ها به‌گونه‌ای تأثیرگذار خواهد بود. شکاف‌ها متفاوتند. دسته‌های مختلفی دارند. هرکدام هم خودشان را با برچسب‌هایی که پیشتر حواله‌ی هم کرده‌ایم یا به‌گونه‌ای حواله‌مان کرده‌اند متناسب می‌کنند. برچسب‌زنی یا همان داغ ننگ اولین خصیصه‌ی یک جامعه‌ی نزدیک به بیماری است. جامعه‌ای که از منطق گفت‌وگو تهی می‌شود. وقتی تو فرصت دفاع نداشته باشی، وقتی یکی صدای هوار کشیدنش بلند است و دیگری دستش از دامان رسانه یا هرچیز مشابه کوتاه، بلاهایی از این دست هم محتمل است. مهم این است که برچسب می‌زنیم، برچسب می‌خوریم، در نهایت با همین برچسب‌ها قضاوت می‌شویم و حتی دسته بندی. و البته قضاوت می‌کنیم و دسته‌بندی. فعلا اوضاع اینگونه است و چاره‌ای از آن نیست. قرار هم نیست چاره‌ی همه مصائب عالم را یکباره کرد. مهم اول وقوف به آن است و دوم خواستی برای حل کردن معضل. حالا مگر می‌شود به این راحتی دست به تغییر و تحولات فرهنگی زد؟

اما اینهمه از شکاف‌ گفتم تا فعلا درباره‌ی دوتایی مطرح در این روزها بنویسم. دوتایی‌ای که هردوسویه‌ی آن حرف‌هایی برای خود دارند. دوتایی‌ای که نباید هیچکدام را حق مطلق و دیگری را باطل مطلق بدانیم، حتی اگر خودمان در یکی از این دسته‌ها جمع می‌شویم. دوتایی مورد نظر من «رأی دادن» و «رأی ندادن» است. دوتایی فعالی که برای خودشان حرف‌هایی دارند. برای اینکه از همین ابتدا خودم را یک ناظر خنثی جا نزنم و خیلی ژست اندیشمند بی‌نظر را به خود نگیرم، اعتراف می‌کنم که به دسته‌ی اول تعلق دارم و برای این تعلق هم دلایل زیادی دارم. اما مهم‌ترینش این است که هنوز باور دارم که یک برگ رأی تمام سهم من از دموکراسی است و پاس داشتن نهاد انتخابات مهم‌ترین راه برای رسیدن به اصلاح است. طبیعی است که با باور اصلاح‌طلبانه بی‌نظمی‌های انقلاب گونه خیلی به نتیجه منتهی نمی‌شود.

اما برای کسی که چنین می‌اندیشد رأی دادن و رأی ندادن معنا و مفهوم متفاوتی دارد. به گمان من این دو دسته را می‌توان در گروه‌های معنایی متفاوتی دسته بندی کرد. دسته‌بندی‌هایی که به نظر من جای بحث دارد عبارتند از:

-          رأی دادن امیدوارانه در برابر رأی ندادن از سر ناامیدی

باور دارم که کسی که به تغییر از صندوق رأی می‌اندیشد هنوز امید اصلاح دارد. باور دارد که می‌تواند علیرغم تمام موانع و مشکلات احتمالی باز هم به این مکانیسم اعتماد نماید. اینکه تو امیدوار باشی معنای کارکرد صددرصد مثبت و کارآمد آن مکانیسم نیست. بلکه بدین معناست که در مجموع شرایط به این مهم رسیده باشی که امکان بهره بردن از این فضا و اعتماد کردن به آن هنوز هست. حالا این شرایط می‌خواهد بررسی مکانیسم‌های اجرایی و نظارتی انتخابات باشد و یا اینکه سنجش نگاه‌های مسئولین بلندمرتبه از انتخابات و باور به انتخابات. نتیجه همه‌ی اینها یکی است. اما وقتی ناامیدی از مکانیسم‌ها به دلیل تصور نسبت به آنچه گذشته بوده است این میان بگنجد و نگاه مطلق‌گرایانه‌ای مبنی بر اینکه یک‌بار اختلاف، یا خطا و حتی تقلب می‌تواند به مابقی زمان‌ها سرایت کند دیگر چنین امیدی از دست می‌رود. تفاوت این دو نوع نگاه از همان جنس امید است. هردوسویه‌ی ماجرا برای خود منطقی دارند. امید جنسش از مابقی جداست. وقتی هنوز امیدواری باشد منطقش را نیز فراهم می‌آوری. وقتی ناامیدی، هیچ منطقی به چشمت روشن و متقن نیست. گفتگوی امیدواران و ناامیدان زیاد محصول به نتیجه نمی‌شود.

-          رأی دادن هیجانی در برابر رأی ندادن هیجانی

هرعمل مثبتی (از نوع ایجابی) نیاز به محرک دارد. بسته به اینکه این عمل تا چه اندازه فعالانه قلمداد گردد این محرک مهم‌تر خواهد بود. از طرف دیگر زمان‌هایی که بازدارنده‌هایی برای عمل ایجابی وجود داشته باشد، نیازمندی به محرک‌ها بیشتر از قبل خواهد شد. این وضعیت را اعمال منفی ندارند. یعنی وقتی قرار نباشد کاری بکنی، محرکی برای نکردن آن کار نیاز نیست. در واقع انفعال محرک نمی‌خواهد. فعالیت وتبدیل انرژی‌های بالقوه به بالفعل است که نیازمند محرک‌ها است. در زمانه‌ی انتخابات یکی از این محرک‌های مهم هیجان یا شور انتخاباتی است. محرکی که هر کاندیدایی در هر جایگاه و رده به آن می‌اندیشد و وجود آن را برای کمپین انتخاباتی خود مهم می‌شمارد. رأی دادن، جلب رأی و کشیدن هواداران به پای صندوق‌های رأی نیاز به این هیجانات دارد. هرچه بازدارنده‌ها بیشتر باشد این هیجانات خود را به شکل افراطی‌تر و گاهی بدون منطق و عقلانیت نشان خواهد داد. وضعیت بغرنج‌تر زمانی است که بخاطر خاطره‌ی جمعی گذشته، بازدارنده‌ها هیجانی عمل کنند، در این‌صورت ناخودآگاه برای ماندن و عمل فعال به هیجان بیشتری نیاز است. چیزی که مصرف زیاده از حد آن دلزدگی و گاهی حتی به اختلاف و اردوکشی و امثالهم بیانجامد. در واقع تعادل یکی در گرو تعادل دیگری می‌تواند تعریف شود.

-          رأی دادن اصلاحی در برابر رأی ندادن انقلابی

اصلاح یعنی استفاده از چارچوب‌های موجود و تلاش برای حل مشکلات از میان همین چارچوب‌ها. هرگونه تغییر در هر سطحی به آرامی و با مشارکت اکثریت محقق خواهد شد. نتیجه اصلاح نیز تغییرات وسیع و یا بهم‌ریختگی‌های اجتماعی نخواهد بود. اما انقلاب لزوما نیازمند اکثریت نیست. گاهی می‌توان جرقه انقلابی را تنها با یک یا دو شهر مهم از شهرهای یک کشور زد. هماهنگ شدن اکثریت با تغییرات لزوما مطرح نیست. اول اتفاق می‌افتد و بعد دیگران خود را با آن همراه می‌کنند. هستند کسانی که زأی دادن را قرار گرفتن در همان متن موجود علیرغم مشکلات می‌دانند و اساسا متن را اصلاح ناپذیر دانسته و بنای تغییر و تحولات گسترده دارند. خیلی مهم نیست در کدامین مکتب و مرام سیاسی نفس بکشی و به کدامین حزب و دسته وفادار باشی. مهم این است که از جامعه چه می‌خواهی و ظرفیت‌های اصلاحی را تا چه حد موجود بدانی. گاهی مسئله تنها ظرفیت‌های اصلاحی نیست. باور به اینکه دگرگونی‌های کلان و یکباره با خودش بتواند بخت‌یاری داشته باشد، بر اثر تجارت تاریخی و اجتماعی رنگ می‌بازد و لذا اصلاح‌گری تنها گزینه روبه‌رو خواهد بود. چنین گزینه‌ای مرام خاص خود را می‌طلبد و با بی تفاوتی به امید روزی که نه از تاک نشان باشد و نه از تاک‌نشان، متفاوت است.

-          رأی دادن حداقلی در برابر رأی ندادن حداکثری

زمانی برای یک تغییر کوچک عملی انجام می‌دهی و کسب نتیجه برایت رسیدن به همان حداقل‌هاست. زمان‌هایی هست که شرایط را بهتر و مهیاتر می‌دانی و دنبال حداکثر خواسته‌ها هستی. اما اگر در شرایط خاص اجتماعی و تاریخی باشی و بی توجه به شرایط، نه حداقل‌ها که آرمانت رسیدن به حداکثرها باشد، شرایط مانع از عمل می‌شود چرا که رسیدن به این حداکثرها تلاش، زمان و همت ویژه‌ای می‌طلبد. عمل به انفعال حتی در زمینه‌ی رأی دادن در این نگاه آرمان‌گرایانه می‌گنجد. اما اگر چون امروز خواسته‌ات نه نفت سر سفره‌ها که گوشت و نان بر سر سفره‌هاست. اگر خروج از بن‌بست و فضای جنگی مد نظر است، بازهم می‌شود به سراغ گزینه‌هایی رفت که می‌تواند نتیجه بخش باشد. در واقع همیشه می‌توان حداقل‌ها را بر سر میز مذاکره گذاشت و درباره‌ی آنها گفت‌وگو کرد.

-          رأی دادن به آنچه هست‌ها در برابر رأی ندادن به آنچه نیست‌ها

بسیارند زمان‌هایی که افسوس‌های ما بیشتر از تمام دارایی ماست. اگر افسوس‌ها ملاک انتخاب‌های ما شوند، انتخاب‌های ما در حصر باقی خواهند ماند و انفعال تنها چاره‌ی افسوس‌هاست. بازی کردن و کار کردن با دارایی‌ها یعنی فعال بودن با همه‌ی آنچه داریم. معنایش نه گزینش از بد و بدتر است. نه فراموش کردن آرمان‌هاست. معنایش پذیرش واقعیت‌هاست.

-          رأی دادن منفعلانه در برابر رأی ندادن فعال

عمل از سر تکلیف یا از سر اجبار می‌تواند به تمامی منفعلانه باشد. زمانی که برای مهر شناسنامه‌ای پای صندوق رأی رفته‌ای و بی هیچ‌خواسته‌ای و هیچ توجهی تنها عملی انجام می‌دهی می‌تواند رأی دادن منفعلانه باشد. چیزی که در نهایت ممکن است به اندازه‌ی یک رأی تأثیرگذار باشد، اما معنایی از آن مستفاد نخواهد شد.اما گاهی می‌دانی چرا کاری را انجام نمی‌دهی، به عوض آن عمل جایگزین مشخصی داری و قدم‌های بعدی ات علیرغم بی عملی در زمینه‌ای خاص معلوم است. در میان قائلان به تحریم انتخابات‌ها بعضا چنین گروهی دیده می‌شوند. چه اینکه در اغلب موارد قدم‌های بعدیشان اغلب معلوم نیست وگاهی تنها به افسوسی، یا آرزویی و یا تصور از تغییر وسیعی خلاصه می‌شود.

-          رأی  دادن فعال در برابر رأی ندادن منفعلانه

دقیقا در نقطه مقابل گروه بالاست. عملی می‌کنی برای رسیدن به چیزی حتی اگر حداقلی باشد و تلاش می‌کنی خود را واطرافیان را با توجه به همان دلایل قانع کنی. اما اگر تنها برای انجام ندادن کاری که دوست نداری به عمل دست نزنی دچار بی عملی مضاعف خواهی بود. معنای چنین بی عملی‌ای حتی تحریم نیست. تنها نداشتن حس و حال انجام یک کار است.

حال با توجه به دسته‌های بالا چند مفهوم برای من ارزشمند خواهد  بود. اول امید که تمام علت ما از بودن است. اگر قرار باشد امید را زندگی کنی، گاهی محکوم هستی به امیدواری. امید سرمایه‌ی یک جامعه است و تکثیر ناامیدی سم مطلق برای هر کار و اندیشه‌ایست. نکته دیگر هیجان و شور است که در انتخابات به کار می‌آید. به دلایلی که بعدتر برمی‌شمرم، به گمانم این انتخابات باید فرصت مغتنمی باشد برای عقل‌گرایی و پرهیز از هیجانات بی‌مورد. اینکه تا چه حد محقق گردد باز می‌گردد به چگونگی فعالیت دو گروه. هرکدام می‌تواند به گونه‌ای دیگری را تشدید کند. دیگر اینکه تکلیف خود را در برابر اصلاح یا انقلاب و یا حتی عمل و بی عملی در عین فعالیت یا انفعال بدانیم. چه در مجموعه‌ی رأی دهندگان باشیم یا نباشیم، بخاطر موارد بالا باید تکلیف خودمان را با این مفاهیم بدانیم. جایگاه خودمان را با عقل و منطق، یا هیجان و نیز با امیدواری و ناامیدی منفعلانه باید بدانیم. در آن صورت است که می‌توانیم درباره‌ی موضوعات بعدی سخن بگوییم.

طبیعتا همه‌ی آنچه گفتم مقدمه‌ای است برای ادامه‌ی بحث. منطقی می‌دانم که ادامه بحث بیشتر ناظر به انچه باشد که خود از جامعه می‌شناسم و برای انتخابات پیش‌رو لازم می‌دانم.

استادی که پدری کرد

به بهانه درگذشت استاد خانه ی جامعه شناسی زمینی، دکتر صدیق سروستانی 

هیچوقت فکر نمی کردیم که این وسیله همراه بتواند مدام اخبار ناگوار به گوشمان برساند. آن هم با یک لرزش کوتاه. صفحه را که باز می کنی خبر آوار می شود روی سرت. بیماری و احوال ناخوش هم دلیل نمی شود برای آماده بودنت به شنیدن. مرگ همیشه سایه سنگینش را یکهو پهن می کند روی تو و تمام خاطراتت. اینگونه می شود که مدفون می شوی در میان خاطرات. گیر می افتی در میان ای کاش هایی که فرصت هایش از کف رفته و دیگر نیست. قاعده ی بازی ِ مرگ است و از آن گریزگاهی نیست.

در میان بهت و اندوه، در میانه ناباوری هایی که ابراز می شود یا در سکوت و نگاهی گم می شود، دلت از مرگ می گیرد. مرگ کسی که استادی کرده و شاگرد پرورانده انگار همیشه متفاوت بوده باشد. اما آنچه در ذهنت نقش بسته استادی هایش نیست. که البته آنها هم هست. شاید کلاس ها آن روزها فقط برای گذشتن بود. اما آنچه استاد را استاد کرده بود کلاس هایش نبود. درس هایی بود که آموخت. نه فقط در کلاس درس.

آن روزها که عطای کار فنی را به لقایش بخشیده بودم و دل در گرو جامعه شناسی دادم، فکر می کردم اگر نیم نگاهی به توسعه و ترقی این مملکت داریم باید راه را  در علوم انسانی دنبال کنیم. اما تغییر مقصد، باعث رسیدن به مقصود نشده بود. جامعه شناسی از نوع توسعه نیز برایمان یک چیزی در حرف ها و نظریات گم بود. انگار که قرار نبود هیچوقت پیوند مبارکی از نظر تا عمل برقرار شود. نه در دانشگاه و نه در هیچ فضای دیگری که اگر دانشگاه پیشتاز نباشد از مابقی چه انتظار؟ همیشه سوال یک چیز بود که نقطه فرود جامعه شناسی کجاست؟ کی باید درباره همین آدم ها حرف زد؟ کجا باید تحلیل های آغشته به اسم این متفکر و آن کتاب به درد زندگی من و مای این شهر و این دیار بخورد؟ جامعه شناس کجا از این پرواز بی هدف در آسمان جامعه شناسی خسته شده و بر زمین جامعه پای می گذارد؟ سوال ها شاید تکراری بودند، اما بدتر از آن پاسخ هایی بود که  سال ها تکرار می شد و حتی می شود. کسی به دنبال تغییر و اصلاح نمی گشت.  اینجا بود که صدیق سروستانی را شناختم. برای رسیدن به همین جواب ها نزدش شاگردی کردم و همکار تحقیقاتی شدم. دکتر صدیق دنبال تغییری در جنس تحلیل ها بود. اینچنین شد که «جامعه شناسی زمینی» اش به پاخاست. نوشته هایی که احوال جامعه بود. با همان زبان شیوا و برنده ای که همگان از او می شناختیم. زبان صریحش به کار تحلیل آمده بود. به کار شناخت جامعه ای که در آن نفس می کشیدیم. زمینی ِ زمینی بود. از جنس جامعه شناسی فراموش شده ی این سال های دانشکده.

وقتی قرار باشد روی زمین زندگی کنی و از آن بنویسی، سکوت در برابر اتفاقات امکان پذیر نمی شود. بازوبند پهلوانی به دست یک غیر پهلوان می شود سوژه ای برای نوشتن و دلیلی برای ممیزی های آن نوشتار. اینگونه بود که هنوز جامعه شناسی زمینی ِ استاد بر زمین ننشسته، دل خیلی ها از آن  خون شد. و کیست که نداند همین صراحت لهجه ها و تبعاتش استاد را تا خانه و در نهایت تا بستر بیماری همراهی کرد.

اما استاد تنها استادی نمی کرد. هم نشینی و هم کلامی با او حتی تا پایانی ترین روزهای زندگی اش به تو انرژی سرشار می بخشید. برای همین بود که هیچوقت در اوج بیماری هم رفتنش محتمل و باورپذیر نمی نمود. ذهنش و خاطراتش مملو از خاطرات جذابی بود که روایتگر انقلاب، جنگ و سال های بعد از آن می توانست باشد. آدم ها و اتفاقاتی که می شناخت و از آنها می گفت. تاریخ شفاهی بخشی از انقلابی که می خواستند و برایش هزینه ها کردند. اما تنها همین ها نبود. وقتی خودت را در خیل صاحبان این انقلاب ببینی حق داری که دلت از بی عدالتی و انحراف ها بگیرد. خیلی از ما این حس دلسوزی و دلگیری دردمندانه را از نزدیک لمس کردیم یا در میان نوشته هایش خواندیم.

اما استاد فقط استاد نبود. چقدر ممکن است پیش بیاید استادی زنگ خانه شاگرد را بزند و به بهانه همسایه بودن نان تازه ای به دستش دهد و یا دم به دم سراغ از احوالات او بگیرد و پا به پا به دنبال کارهای او در تهران و شهرستان همراهی کند مبادا که در مشکلات و سختی ها تنها بماند؟ این منش استادی نیست. مشابه من کم نیستند کسانی که از او پدری دیده اند، چنانچه خود نیز در روزهای سختی و حبس، از پدربودنش برای ما و دیگر دانشجویان گرفتار نوشته بود. استادی که خوب استادی کند جایگاهش متعالی است، اما استادی که پدری کند رفتنش روحت را خراش می دهد و رفتن دکتر صدیق برای خیلی از مایی که این سال های آخر می شناختیمش از این جنس بود. جنس بک پشتوانه و تکیه گاه، اول با رفتنش از دانشگاه پشتمان خالی شد و با مرگش  این فقدان به نهایت رسید.

روحش قرین رحمت پروردگارش شاد و آزاد باشد انشا الله.

پی نوشت: بعد از چندین ماه ننوشتن، یکباره از مرگ سخن گفتن شاید که چندان خوشایند نبود. اما امیدوارم که بتواند شروعی باشد بر نوشتن

پی نوشت دوم: اینها همه پست هایی است که قبلا درباره جامعه شناسی زمینی نوشته بودم. کامنت دکتر صدیق پای یکی از نوشته ها حالم را دگرگون کرد

از بالا که نگاه می‌کنی

از بالا که نگاه می‌کنی، نه از بالا که از دور، از بیرون، انگار که هر سال یا ماه را بشود با تیک تیک ثانیه‌ها گذراند. یعنی اصلا هر سال را با همان توپ اول سالش می‌شود شمرد و تمام. آنقدر تند می‌گذرد که نمی‌فهمی از کجا شروع شد. چجور بزرگ شدی. چه شد که به ادعای خودت دیگر جاافتاده‌ای.
جاافتاده کلمه‌ای است که آدم را یاد خورش‌های ایرانی می‌اندازد. مثلا فسنجان. شاید هم قورمه سبزی. برای جاافتادن باید که بگذاری زمان از روی خورشت عبور داشته باشد. زیر آن باید پایین پایین باشد. به آرامی قل قل بخورد و به ترتیب و سرزمان خودش مخلفات مختلف را اضافه کنی. این سیستم‌های آرام‌پزی و زودپزی که همه‌اش یک جای کارشان می‌لنگد. حالا این دکترهای تغذیه هم خواستند بگویند که برخی مخلفات با اینگونه پخته شدن خواص خود را از دست می‌دهند، بگویند. طوری نیست. آنها برای خودشان می‌گویند. کی به آنها گوش می‌دهد. حالا گیرم با خواص پایین‌تر. قرن‌هاست که اینگونه است. حالا این خوب است یا بد که اگر از بالا به زمانِ گذشته نگاه می‌کنی یاد خورش می‌افتی، نمی‌دانم. مهم این است که شکمی را از عزا می‌شود اینطور درآورد.
چه فرقی می‌کند که از بالا به مثلا مشروطه‌ای نگاه کنی که شروعش را از تنباکو می‌بینند و این برای خودش کلی سال است. یا مثلا از بالا به انقلاب ۵۷ بنگرند و از ۴۲ به اینور را به آن ببندند. یا حتی به عمر سی و چهارساله‌ای نگاه کنند که انگار نه انگار سه دهه‌ی کامل و چهار سال علاوه بر آن بوده که نهایتش می‌شود پلک به هم زدنی و تمام. از بالا که نگاه کنی سه چهار سال هم چیزی نیست. نه چیزی که از آن انتظار تحولات بزرگ را داشت. از بالا که نگاه می‌کنی آدم‌های زندگی‌ات آمده‌اند و رفته‌اند. دانه‌درشت‌هاشان در خاطر مانده‌اند. اما رفتنی‌ها رفته‌اند و فرقی ندارد با درد رفته باشند یا بدون درد. گیر بی‌حسی موضع دیدن می‌افتی در این زاویه‌ی نگاه.
اما امان از روزی که گیر همین سه چهار سال باشی و یا اینکه مشکلی در یکی از سال‌های همان سی‌وچهار سال خرخره‌ات را گرفته باشد. وقتی داخل آن زمانی و از بیرون به آن نگاه نمی‌کنی، نمی‌گذرد که نمی‌گذرد. شرط جاافتادگی است که از بیرون یا از بالا به زمان، وقایع، آدم‌ها یا زندگی‌ات نگاه کنی. آنوقت است که می‌توان ادعا کرد یک خورش خوب و خوش لعاب شده‌ای.

تکانه‌ای بر ویرانه‌ای که هست

آقای احمدی‌نژاد در یک برنامه‌تلویزیونی درباره‌ی امکان پنج برابر شدن یارانه‌های نقدی سخن گفته و به دنبال آن واکنش‌ها و انتقادات افراد و نگاه‌های مختلف در مجلس را به دنبال داشته است. فارغ از اینکه آیا این موضع بیشتر به موضعی سیاسی از نوع پیش از انتخاباتی برای کسب محبوبیت و در مقابل مردم قرار دادنِ مجلس شباهت دارد یا خیر، باید به بررسی پیامدهای چنین نگاهی در جامعه و در میان مردم پرداخت.

طعم خوش درآمدهای ارزی علیرغم کاهش فروش نفت در شش ماهه‌ی اخیر می‌تواند دولتی را به طمع ثابت شدن این درآمدها بکشاند. این یعنی اینکه دلار را به قیمت واقعی امروز برگردانی و برای فروکش کردن مشکلاتِ با مردم، صحبت از یارانه‌ی بیش از دویست هزار تومانی در بین ایشان نمایی. تازه ادعای عدم افزایش نقدینگی و دست نخوردن تورم را هم داشته باشی. دولتی مستعجل در آخرین روزهای عمر که حتی اگر شده به ضرب چاپ اسکناس می‌تواند و می‌شود که چنین یارانه‌ای را برای مردم واریز نماید. فارغ از اینکه آیندگان اقتصادی، مجلس و کلیت نظام باید پای این تصمیم سریع بنشینند.

شاید واقعی کردن قیمت ارز موضوع اصلی صحبت بعضی از اقتصاددانان در سال‌های گذشته بوده باشد. اما باید این نکته را نیز اذعان نمود که هرگونه تصمیمی نیازمند زمینه متناسب با آن است. اگر در شرایطی غیر از شرایط تحریم از این موضوع سخنی به میان می‌آمد، می‌شد انتظار افزایش سرمایه‌گذاری خارجی را در ایران داشت و به دنبال آن حرف از اشتغال و کارآفرینی زد. هرچند که قابلیت رقابتی برای سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی با هم برابر نمی‌بود. اما در شرایط فعلی که بهانه‌ی تمام چنین تصمیماتی دهک پایین درآمدی و روستاییان حدود سی درصدی جمعیت ایران است، نمی‌توان چنین نتیجه‌ای گرفت. زمانه‌ای بود که روستاییان جمعیت فعال کشور به حساب می‌آمدند و تولیداتشان بن‌مایه‌ی بسیاری از صنایع بود. مشکلات بر سر راه کشاورزی، عدم حمایت و واردات بی‌رویه، دیگر کشاورزی را شغلی بسیار پرهزینه و کم‌درآمد نمود تا جایی‌که روستاییان جز به ضرورت به کشاورزی نپرداخته و دیگر خبری از آن فعالیت قدیم نبود. در چنین شرایطی لازم بود روستاها و روستاییان تحت پوشش باشند چرا که مایحتاجشان باید از شهر تامین می‌شد، و نیاز به پول نقد داشتند. انواع نهادها تا پیش از این در صدد حل اینگونه موضوع برآمدند. بعد هم که خانواده‌های پرتعداد روستایی با یارانه‌ای بی نظیر از پول نقد رو‌به‌رو شدند. پولی که نیاز روزمره زندگی ایشان را تأمین می‌کرد و نیازی به یادگیری کارجدید و شغل جدید را از بین می‌برد. در کنار یارانه‌ها اندک اشتغال به برخی از مشاغل کاذب و دم دستی برای گذران زندگی کافی بود. حالا هم که اگر قرار بر افزایش یارانه به نفع ایشان باشد، طبیعتا جامعه‌ی ایرانی با سی درصد جمعیت غیر فعال و تنها هزینه‌بر روبه‌رو خواهد شد. جمعیت غیر فعال در هر جامعه‌ای می‌تواند به اقتصاد مملکت ضربه بزند.

درباره‌ی طبقات پایین درآمدی هم اوضاع به همین نحو است. وقتی آمار بیکاری به شکل اسمی و علیرغم تمامی آمارسازی‌ها هنوز دورقم است و شیب صعودی دارد، در زمانه‌ای که دولت علیرغم ادعا‌ها، امکان فراهم‌آوری فرصت‌های اشتغال را نداشته و حتی به دلیل فشار به صنایع داخلی شاغلین به کار و کارگران نیز تهدید به بیکاری می‌شوند، چه بهتر از اینکه برای جلوگیری از هرگونه پیدایش مشکل یا اعتراض، همان پایه‌ی حقوق حداقلی ایشان در اختیارشان قرار گرفته تا در خانه بنشینند و موی دماغ کسی یا دستگاهی برای مشکلات اشتغال نباشند؟

اوضاع تحریم‌ها، وضعیت صنایع و مشکلات اقتصادی آنها و صحبت‌هایی از این دست صحبت‌ها یعنی اینکه جماعت خوش‌نشین ایرانی که از خوش‌نشینی در طول تاریخ بدشان نیامده بنشینند و کلاه خویش گیرند و دولت نفت خود را بفروشد و دلار گران وارد کند و خرج این جماعت کند. صنعت و تولید هم دیگر نیازی نیست. این وسط بشود گفتگویی و فرصتی حاصل شود که به نوعی تحریم‌ها دور زده شوند ماجرا عالی خواهد شد. فارغ از اینکه جماعت خوش‌نشین ایرانی به مصرف عادت کرده‌اند و خوش‌نشینی‌شان دیگر محدود به گلگشت و تماشا نخواهد بود!

روش‌های جدید عدم پاسخگویی

نیمه مهر ماه امسال بود که مصوبه قیمت‌گذاری کالاهای اساسی که با نرخ ارز دولتی (مرجع) وارد می‌شوند ابلاغ شد. در این مصوبه قرار بود سازمان حمایت از حقوق مصرف‌کنندگان بر قیمت‌گذاری کالاها نظارت کنند تا مبادا کسی با ارز دولتی کالا وارد کند و به قیمت ارز آزاد بفروشد. طبیعتا زمزمه افزایش قیمت مواد لبنی و خوراکی (شکر، برنج، گوشت و امثالهم) باعث چنین تصمیمی شده بود. کالاهایی که وارد می‌شد نیز طبقه‌بندی شده بودند. دسته اول که مربوط به مواد مورد نیاز و اولیه بود، مایحتاج عمومی و ضروری را شامل می‌شد و بعد از آن وسائل خانه و محصولات پتروشیمی و … در رده دوم و بعدی قرار می‌گرفتند.

روز گذشته ابلاغیه جدیدی برای قیمت‌گذاری‌ها صادر شده که مضمون آن به این شکل است که دولت یا همان سازمان حقوق مصرف‌کنندگان تنها نظارت به کالاهای دسته اول یا ضروری می‌کنند. و تلاش هم بر این است که به مرور کالاهای غذایی نیز از سبد نظارتی حذف شده و چند قلم بیشتر نماند. کالاهای دسته دوم (موارد در بالا یاد شده) و سوم (شامل کیف و کفش و پوشاک و …) به دو گروه انجمن‌های تخصصی و استان‌ها سپرده شده است. چنین تصمیم‌گیری‌هایی از دید بازار آزاد همیشه مورد توجه بوده است. یعنی سال‌هاست که انجمن‌های تخصصی علاقه به خصوصی شدن قیمت‌گذاری‌ها داشته‌اند. اما این تصمیم در چنین روزهایی چه معنایی دارد؟

بازار لوازم دسته دوم مثل لوازم خانگی شرایط آشفته‌ای را می‌گذراند. قیمت‌های متنوع و عدم فروش همه محصولات امری بوده که اغلب مصرف کنندگان درگیر با آن بوده‌اند. اما همین بازار آشفته فرصت‌هایی برای خرید را نیز ایجاد می‌کرده زیرا امکان پیدا کردن قیمت‌هایی پایین‌تر وجود داشت. حالا تصور این است که اولین تصمیم در این انجمن‌ها واقعی کردن قیمت‌ها باشد. یعنی طبیعی است که انجمن‌ها و نهادهای خصوصی به سمت چند نرخی کردن کالاها پیش نمی‌روند و این یعنی تبدیل قیمت‌ها با نرخ آزاد یا نزدیک آزاد. جدای از سود بی‌رویه برای برخی از واردکنندگان، می‌توان انتظار افزایش قیمت را در آینده‌ای نزدیک داشت. تا زمانی که قیمت‌ها به رقم تعادلی خود بر اساس نیاز بازار برسند زمان زیادی می‌خواهد، که بازه‌ی زمانی که این تصمیم در آن گرفته شده امکان بازگشت قیمت‌ها را نمی‌دهد.

قیمت مایحتاج و خدمات خودرو، لوازم صوتی و تصویری، لوازم خانگی، وسایل الکترونیکی نیز با همین قاعده‌ها بالا و پایین خواهد شد.

گزینه دیگری که پوشش قیمتی از آن برداشته شده اجناس وارداتی در خانواده پوشاک است. با وجودیکه مصرف‌کنندگان با یک دوره افزایش قیمت در شش ماهه‌ی دوم سال مواجه بودند، طبیعی است که افزایش قیمت ناشی از خرید شب عید در ماه‌های آخر سال خود را نشان خواهد داد. این قاعده را در کنار تصمیم‌گیری جدید صورت گرفته اگر بگذاریم انتظار هرج و مرج در این بازار زیاد خواهد بود.

به نظر می‌رسد این تصمیم که در شرایط طبیعی می‌توانست آثار مثبتی برای بازار داشته باشد در این زمان و این شرایط و با وجود دخالت دولت در دیگر بخش‌ها از روی آینده‌نگری صادر نشده باشد. به هم ریختگی بازار در این شرایط اضافه کردن آثار روانی تورمی بر عوامل دیگر است. تنها معنایی که مستفاد می‌شود این است که دولت تصمیم به سلب مسئولیت از خود در قبال افزایش چشمگیر قیمت‌های شب عید کرده است. یک جنسی از عدم پاسخگویی!

تجربه‌هایی که با ادعاها فراموش نمی‌شود

نه اینکه حرف نباشد که هست. نه اینکه حس نوشتنم نباشد، که هست. اما این روزها از سر موضوعات سریع گذر می کنم زیرا می‌دانم که بسیاری، از راست و دروغ این حرف‌ها آگاه‌ترند. می‌دانم شاید نیازی نباشد من هم در همین بازه‌ی کوتاه از شیون‌آبادی بگویم که رسوا می‌کند. یا شاید نیاز نباشد درباره‌ی دانشگاه و دانشجو بنویسم و از اخراجی‌های ادعایی دوران‌های قبل و دانشجویان ستاره‌دار امروز.

دیروز می‌خواستم کمی درباره‌ی وزارت علوم دوران فعالیت دانشجویی خودم بنویسم. نامه‌ای از دکتر معین برای درخواست برخورد با دانشجویان حمله کننده به وزارت علوم را چاپ کرده بودند. ماجرایش هم معلوم بود. نهادی از بیرون تلاش زیادی برای ساختن یک تشکل داشت و دانشگاه زیر بار نمی رفت. کسانی  به وزارت علوم ریختند و قصد تصرف آن را داشتند. آن روز برخورد با ایشان در حد نامه‌ای ماند و درخواست‌ها قانونی و مکتوب ارائه می‌شد. آنقدر به قانون احترام گذاشته می‌شد که حتی اگر برخوردی بود به نوعی سندی از ان موجود باشد تا امروزِ‌روزی برخی بیایند و سند ارائه دهند و به آن افتخار کنند. بماند که این روزها حتی حکم‌های دادگاه را هم به دست افراد نمی‌دهند مگر سندی شود برای استفاده.

همین که اینجا را باز کردم برای نوشتن مبسوط ، خواندم تعدادی از دانشجویان جلوی وزارت آموزش و پروزش ضرب و شتم شده و پراکنده شدند. بدون سند و بدون مدرک. اینطور بود که نوشتنم نیامد. یعنی فکر کردم این روزها کسانی که خواننده‌های قدیمی این نوشته‌ها بودند ننوشته‌ها را بهتر می‌خوانند و خودشان مقایسه‌ می‌کنند. چه نیازی به بارگویی این حرف‌ها؟ دیروز و امروز را همه ما زندگی کرده‌ایم. تجربه‌ی زندگی ما را با نوشته‌ها و ادعاها نمی‌توانند و نمی‌شود که تغییر دهند.

اینچنین است که در وبلاگ بیشتر سعی می‌کنم تحلیل بنویسم. شاید خارج از رویه‌های قبل باشد. اما حداقل خودم فکر نمی‌کنم حرف‌های دانسته را دوباره و چندباره تکرار می‌کنم.

باورپذیر، برای نسل جویای واقعیت

به تاریخ اجتماعی ایران که نگاه کنی هم قهرمان زیاد می بینی و هم مواجهه های متفاوت با آن. حتی باور به اینکه باید قهرمان سازی کرد یا نه هم در سالیان مختلف بارها و بارها تغییر کرده است. این روزها قهرمان سازی و قهرمان طلبی خیلی خوشایند نیست. تصور از کامل بودن چیزی یا کسی و حتی آرمانی به سرعت با نقد مواجه می شود، و البته این می تواند آثار مثبت خود را داشته باشد. وقتی بپذیری که هر کس بهره ای از حقایق برده، وقتی بپذیری هرکس ممکن است از ارزش ها و خوبی ها در کنار برخی از نواقص بهره ای ببرد، او را راحت تر و بهتر درک خواهی کرد.

اما جنگ در هر جایی که اتفاق بیافتد با خودش قهرمانانش را خواهد آورد. قهرمانانی که شرایط متفاوت دوره جنگ اسطورگی آنها را در میان مردمانش باورپذیر می کند. جنگیدن و ایستادن در برابر دشمن دیگر خاکستری بودن نمی شناسد. جنگ روایت صفر و یک یا حق و باطل است. اگر چنین باوری نداشته باشی گرفتن اسلحه بسیار دشوار است. حتی اگر گرفتار دفاعی باشی در یک جنگ تحمیلی. در چنین شرایطی کسانی که برجسته می شوند قهرمانند و کمتر می شود نقدشان کرد یا روایت بی نقصی از آنها ارائه داد.

اما بیست و سه سال که از یک واقعه می گذرد نوع تحلیل ها و باورها از آن تغییر خواهد کرد. دیگر نسلی در جامعه هست که مشابه نسل پیشش، به جنگ صفر و یکی نمی نگرد. علاقه دارد خاکستریِ آدم ها را ببیند و اگر پاسداشتی هم هست بخاطر انتخاب ها و تصمیم های خوب و درستی باشد که آدمیان در آن زمانه گرفته اند. امروز اگر قرار است که درباره ارزش های همگانی آن روزها حرف زده شود، اگر قرار است که رشادت ها برجسته شود و رشیدهای آن روزگار پاس داشته شوند باید با مدل فکری و باوری این نسل روایت آنها ارائه شود. واقعی گفتن و باورپذیر بودن روایت راویان و ناظران می تواند خاطره ها را زنده نگه دارد.

«آخرین روزهای زمستان» مستندی بود از جنس این روزها اما  از زندگی شهید حسن باقری. آدم هایی که در آن حرف می زنند همان راویان همیشه هستند. داستان هم همان داستان روزهای جنگ است. اما مستندی ساخته شده که برایش روایت اشتباهات فرماندهان، روایت خستگی ها و عصبانیت ها دیگر محال نیست. مستندی که چون واقعی تر به جنگ نگاه کرده، رشادت ها و از خودگذشتگی ها در آن راحت تر نمودار می شود. خصوصا اینکه خوش ساختی و بازی گرفتن از نابازیگرانی که قرار است مستند را مستندتر بکند نیز به آن افزوده شده است. آخرین روزهای زمستان مستندی بود که برای این روزهای نسل ما ساخته شده است و برای روایتش بیشتر به شرایط جامعه توجه شده است. روایتی است باورپذیر از آدم هایی واقعی اما آزاده.

مستند ده قسمتی زندگی شهید باقری برای کسانی که علاقه به دانستن تاریخ معاصر دارند می تواند جذاب باشد. هرچند که محدودیت های این روزها در عنوان ها و اسامی در آن دیده می شود، اما می توان به روایت کامل تر و واقعی تر از جنگ در روزهای آغازین آن دست یافت. دم ِتمامی سازندگان جوان این مستند جوان گرا گرم!

امیدوارم این مستند تجربه ای تکرار شونده برای ما باشد.