Wordpress Themes

روزانه ها

  • مادرانه های روزانه - مدتهاست نمی نویسم. نه در متن وبلاگ نه در حاشیه اش که همان روزانه است. معنایش این نبوده که نه متنی باشد نه حاشیه ای. این مدت هم متن ها شدید درگیر تغییرات بوده اند و هم حواشی بیشترین تغییرات را به خود دیده اند. اما واقع زمانی است که ندارم برای نوشتن. و البته […]
  • از بالا که نگاه می‌کنی - از بالا که نگاه می‌کنی، نه از بالا که از دور، از بیرون، انگار که هر سال یا ماه را بشود با تیک تیک ثانیه‌ها گذراند. یعنی اصلا هر سال را با همان توپ اول سالش می‌شود شمرد و تمام. آنقدر تند می‌گذرد که نمی‌فهمی از کجا شروع شد. چجور بزرگ شدی. چه شد که […]
  • تجربه‌هایی که با ادعاها فراموش نمی‌شود - نه اینکه حرف نباشد که هست. نه اینکه حس نوشتنم نباشد، که هست. اما این روزها از سر موضوعات سریع گذر می کنم زیرا می‌دانم که بسیاری، از راست و دروغ این حرف‌ها آگاه‌ترند. می‌دانم شاید نیازی نباشد من هم در همین بازه‌ی کوتاه از شیون‌آبادی بگویم که رسوا می‌کند. یا شاید نیاز نباشد درباره‌ی […]

ایران در آستانه انتخابات

پژوهشگاه فرهنگ و هنر و ارتباطات به همراه شورای اجتماعی کشور پروژه ای را تحت عنوان ایران در آستانه‌ی انتخابات داشته‌اند که ماحصل آن کتابی است که به تازگی منتشر شده است. کتاب در سطح وسیع توزیع نشده و مقالات آن امکان انتشار دارد. من هم در این مجموعه مقاله ای با موضوع انتخابات و مطالبات رای اولی ها داشته ام.

اصل مقاله از اینجا قابل دریافت است. 

چون سیاسی نیست، ابراز می شود

به بهانه ماجرایی که برای نمایش فتیله ها و اعتراضات آذری زبانان به آن اتفاق افتاد مطلبی برای یکی از نشریات نوشته بودم که چاپ نشد:

در هفته‌های گذشته، شبکه‌های اجتماعی و  برخی مناطق در ایران شاهد اعتراض‌های وسیعی بود که به یک برنامه‌ی کودکانه در تلویزیون صورت می‌گرفت. بررسی این پدیده‌ی اجتماعی و این اعتراض‌ها نیازمند تبیین تاریخی، علی و کارکردی است. در واقع باید کمی درباره‌ی پیشینه‌ی تاریخی اقوام و زبان‌ها و نیز جایگاه ایشان در جامعه‌ی ایرانی سخن گفت تا بتوان به این سؤال پاسخ داد که دلیل گسترش نارضایتی‌ها چه بوده و چرا در شعارها و برخوردها کمتر شاهد مدارا وتساهل بوده‌ایم.

از گذشته‌ی ایران و نحوه‌ی استقرار دولت‌ها و از «خرد ایران‌شهری» حاکم بر آن شنیده‌ایم. از جامعه‌ای که در آن تکثر دینی، قومی و زبانی پاس داشته می‌شود و صاحبان هر باوری به استقلال می‌زیستند. شاید که فاصله‌های جغرافیایی و یا زمینه‌های وحدت بخش فرهنگی دیگری کارکرد انسجام را برعهده داشت و این انسجام بخشِ تکثرگرا محملی شده بود برای پرورش فرهنگ‌های متعدد. اما به مرور درهم‌آمیختگی‌هایی در تاریخ ایران رخ می‌دهد. آمیختگی‌ای که برخی آن را به ظهور مظاهر تجدد ربط می‌دهند و دیگرانی از سلطه‌ی صفویان و تلاش‌شان برای بسط مذهب عمومی سخن می‌گویند. عبدالحسین زرین‌کوب در «دوقرن سکوت» و سید جواد طباطبایی در «زوال اندیشه‌ی سیاسی» به این مهم پرداخته‌اند که چگونه پلورالیسم فرهنگی و مداراسازِ ایرانی جای خود را به دعوای ادیان و اقوام دادند. این سلطه‌ی فرهنگی و حذف ایران‌شهر ِ متکثر در تاریخ، دارای فراز و نشیب فراوان است. دیگر ظهور و سقوط سلسله‌های آخرین ظهور و سقوط زبان‌ها و فرهنگ‌ها در جامعه‌ی ایرانی شد. چنان‌که در دوران پهلوی اول قدرت به سمت ایجاد تمرکز فرمایشی کشیده شد. تمرکزی که نه با پذیرش فرهنگی همه‌ی گروه‌ها که با کمک قدرت غالب و به شکل منازعه، زبان، دین و فرهنگ را واحد خواست. اما به واقع نمی‌توان نادیده گرفت که «هرجا که قدرت هست، مقاومت هم هست و قدرت در واقع برای برقراری خود نیازمند ورود شمار کثیری از نقاط مقاومت است.» (فوکو به نقل از دریفوس) بی‌دلیل نیست که این وحدت‌ِ قدرت ساخته، بخش زیادی از مدارا و تساهل به‌جای مانده از گذشته را در میان اقوام ایرانی از بین برد و این گروه‌های مقاومت یعنی همان صاحبان دین، زبان و فرهنگ، هرکدام کانون قدرت جدیدی شدند که در جامعه‌ به گونه‌ی متفاوتی عمل می‌کردند. قدرت در اینجا دیگر یک مفهوم ساده‌ی ابلاغی از بالا به پایین و دستوری نیست، بلکه در شبکه‌ای از روابط درهم‌پیچیده ساری و جاری است. قدرتی که بعضا باعث صف‌آرایی اقوام در مقابل هم شده بود و انواع اختلافات فرهنگی را به‌دنبال داشت. رد این منازعات را می توان در فرهنگ‌، ادبیات و فولکور اقوام به خوبی مشاهده کرد. بخشی از این فولکور به مطایبه‌ها و لطیفه‌ها بازمی‌گردد. نشر و گسترش این خروجی‌های فرهنگی و حتی بعضا ضد فرهنگی نیز به میزان قدرت  و نفوذ این اقوام باز‌می‌گشت. قدرت در این مفهوم ریشه در لایه‌های مختلف تعاملات اجتماعی و زبانی دارد.

اقوام مختلف از قِبل این تغییرات و در مقابل قوانینی چون ممنوعیت استفاده از زبان مادری در مدارس و … و یا ایجاد زبان و مذهب رسمی تبدیل به نقاط مقاومت شده بودند. هرچند این به معنای این نبوده و نیست که زمینه‌های وحدت و مدارا در جامعه‌ی ایرانی رخت بربسته باشد. این مدعا با بی‌شمار نقطه‌ی عطف تاریخی که همگی اقوام، دوشادوش یکدیگر برای اعتلای نام میهن ایستاده‌اند، قابل اثبات است.

در ایران اقوام مختلف و زبان‌های متکثر دارای پراکندگی‌ جغرافیایی هستند. مطابق آخرین سرشماری‌ها بیشترین میزان گویش و بالاترین جمعیت بعد از فارس‌ها در اختیار ترک‌زبان‌ها و یا آذری زبان‌هاست. گسترش مهاجرت‌ها عاملی شده است که بیشترین میزان پراکندگی زبانی در کشور در اختیار این زبان باشد. به واقع در هر گوشه‌ای از کشور حتی در نقاط فارس نشین و در پایتخت تعداد کسانی که خود را متعلق به فرهنگ و گویش ترکی – آذری می‌دانند بسیار است.

همین پراکندگی جغرافیایی و تعداد بالای متکلمین به زبان ترکی – آذری یک قدرت بی‌بدیل به این قوم اعطا نموده است. تعصب فرهنگی ایشان به گویش به زبان ترکی و همدلی‌ای که از قبال هم‌زبانی ایجاد می‌کند زمینه‌ای شده است که در هرکجای ایران با این پدیده بسیار مواجه شویم که آذری زبان‌ها به محض شناختن فردی هم زبان با خویشتن ترجیح می‌دهند به زبان آذری سخن بگویند. در واقع ایشان به مانند مولکول‌های جداافتاده به محض نزدیکی به‌هم از طریق گویش به یکدیگر جذب می‌شوند. می‌توان گفت ماهیت تعداد و پراکندگی آذری زبانان به ایشان ابزارتمایز داده که این تمایز وسیله‌ی ابراز هویت و مقاومت در برابر قدرت حاکم است. حتی همین موضوع امکان تبدیل به قدرت شدن در برابر اقوام، زبان‌ها و گروه‌های مقابلشان را ایجاد کرده است. هرچند مابقی اقوام علاقمندند که به زبان خویش سخن بگویند و مراودات فرهنگی خاص خود را داشته باشند، اما بسیاری از گویش‌ها و زبان‌ها را جز در مناطقی که محل حضور این اقوام هست نمی‌توان شنید. در کوچه و خیابان و برخوردهای ناگهانی همدلی زبانی برای ایشان به‌وجود نمی‌آید. اتفاقی که درباره‌ی آذری‌زبانان به وضوح دیده می‌شود.

در کنار پراکندگی جغرافیایی و کثرت کسانی که به این زبان تکلم می‌کنند، می‌توان از حضور پرتعداد و پرشمار ایشان در نقاط کانونی قدرت، سیاست و ثروت یاد کرد. حضور کاملا پرتعداد در میان مردان و زنان سیاسی و اقتصادی و حضور پرشمار در مسئولیت‌های کلیدی نگاه به این زبان و قوم را متفاوت از سایر اقوام کرده است. به گونه‌ای که می‌توان این‌گونه ادعا نمود که به نسبت دیگر اقوام – زبان‌های کرد، لر، ترکمن، بلوچ، عرب و … از قدرت و نفوذ بیشتری در دستگاه حاکمه برخوردار بوده‌اند. همین مهم است که شکاف مقاومتی‌ای که برای آذری‌زبان‌های ایرانی به‌وجود آمده است شکاف یک قوم در برابر حاکمیت نبوده و نیست. درست است که ایشان نیز مانند دیگر اقوام خواستار اجرایی شدن قوانینی که ماهیت فرهنگی اقوام و استقلالشان را پاس می‌دارد، هستند. اما به واقع این خواست به دلیل برخورداری ایشان از کانون‌های قدرت و ثروت هیچوقت سیاسی نشده است. شکاف غالبی که می‌توان به کرات چه در ماجراهای اعتراضات اخیر آذری زبانان به پخش یک نمایش تلویزیونی اتفاق افتاد، یا اعتراضاتی که در موارد مشابه برای سایر رسانه‌ها داشته‌اند و حتی تحلیل محتوای شعارهای بعضا تندی که در استادیوم‌های ورزشی در حمایت از تیم  محبوبشان – تراکتور- داده می‌شود،  گویای شکاف یا دوگانه‌ی فعال ترک – فارس است. شکافی که بسیاری از تولیدات بعضا بی‌ارزش فرهنگی از قبیل جوک‌های قومیتی آن‌ها را بسیار عمیق نموده است.

در واقع همین تغییر ماهیت شکاف از حالت سیاسی باعث شده است که برخلاف سایر اقوام و زبان‌ها این گروه جزو خطوط قرمز امنیتی کشور به حساب نیایند. حتی عکس‌العمل‌ها در قبال خواسته‌ها و نارضایتی‌های ایشان همیشه به موقع بوده است. از به تعطیلی کشیدن مطبوعه خاصی که به زعم ایشان کاریکاتور توهین آمیز داشت، تا تعطیلی و عزل برخی از مسئولین رسانه‌‌ی ملی و عذرخواهی افراد مختلف در ساختار حاکمیت. همه ی اینها نشانه‌ی آن است که اعتراض ایشان به جهت در قدرت قرار گرفتن، شنیده شده است. اعتراضی که بیش از آن‌که ماهیت سیاسی داشته باشد بر شکاف ترک – فارس دست گذاشته است.

اگر می‌بینیم که به نظر اشتباهات حتی کوچک رسانه‌ای بازتاب‌های قوی برای آذری زبان‌ها دارد،‌ و اگر بر این باوریم که مدارای مورد انتظار در این جماعت کمتر دیده می‌شود، باید به زمینه‌ی حضور اقوام توجه نمود. مشکلات تاریخی و سلطه‌گری‌های تاریخی هرچند هستند، اما به جهت حضور فرمانروایان متعلق به این قوم، نسبت مورد ظلم قرار گرفتن این اقوام به نسبت دیگر مذاهب و اقوام در طول تاریخ کمتر بوده است. ولی عاملی که باعث می‌شود این قوم خیلی سریع عکس‌العمل نشان دهد و دوگانه ترک – فارس را که متأسفانه برخی رفتارهای غلط و ناصواب فرهنگی نیز آن را تشدید می‌کند فعال کند، بدین خاطر است که ابزار تمایز یابی و هویت بخشی ایشان که همانا زبان ترکی است در نوع خودش صاحب قدرت تعاملی است. قدرتی که با دستگاه‌های امنیتی درنمی‌افتد و اگر هم نمونه‌هایی از تجزیه‌طلبی در این جماعت دیده شود، بسیار کم فروغ و اندک است. همین سیاسی و امنیتی نبودن زمینه‌ی بروز اعتراضات شده است. البته برخی نمونه‌های بسیار انگشت شمار از اعتراض‌های دیگر اقوام هم وجود دارد، که چون سیاسی نیست امکان بروز یافته است. مانند اعتراض بختیاری‌ها به پخش یک سریال و متوقف شدن آن. اما به نظر می‌رسد میزان حساسیت و آستانه‌ی تحریک‌پذیری دیگر اقوام به دلایل مختلف بسیار پایین‌تر از آذری‌زبان‌هاست. حاکمیت نیز قدرت ابراز و اعتراض را به ایشان اعطا می‌کند. نمایندگان در قدرت ایشان نیز، با عکس‌العمل‌های دقیق و معترضانه می‌توانند این قوم را به خوبی همراهی کنند و بر گستردگی  اعتراض ایشان بیافزایند. فضایی که پایین بودن مدارای اقوام را به ذهن متبادر می‌سازد.

سیاست زدگی توده وار

یادداشتی در هفته نامه تجارت فردا درباره مسابقه خنداننده برتر

تاریخ جامعه ایرانی و بازخوانی رویدادها و حساسیت‌های فراگیر آن از شکل‌گیری دوگانه‌های متعدد و متکثری حکایت می‌کند. دوتایی‌هایی که یارکشی می‌کنند و جماعتی را در حمایت از این دو قطب به دنبال خود می‌کشانند. این دوتایی‌ها هماره وجود داشته و کسانی که درگیر این دوتایی‌ها یا دوقطبی‌ها شده‌اند، هویت و ماهیتشان را از نفی و نقد غیر از خودشان ساخته و پرداخته کرده‌اند. درواقع در هر جریانی که دوقطبی آفریده شده، عناوینی چون «ما» و «آنها» در قالب این دو قطب موجودیت یافته است. ما و آنهایی که در تاریخ ایران ریشه دارد. در جامعه تکه‌تکه و غیریکپارچه‌ای که درگذشته دور ایران شکل گرفته است، با وجود حاکمیت قبایل و طوایف مختلف، هر بخش و هر منطقه‌ای باید ماهیت خود را در قبال سایر مناطق حفظ می‌کرد. حکومت‌های مرکزی گذشته نیز به دلیل وجود محدودیت‌ها، امکان تسلط و یکپارچه‌سازی را نداشتند. «ما و آنها» شاه‌کلید زندگی در چنین جامعه‌ای بود. مایی که باید محفوظ می‌ماند و آنهایی که باید از زندگی ما دور نگه داشته می‌شدند. این ما و آنهای گسترده‌شده در زندگی ما به زمینه ایدئولوژیک نیاز داشت. ایدئولوژی‌ای برای مشروعیت بخشیدن به دوگانه‌سازیِ تاریخی جامعه ایرانی. سیاه و سفید نمود ایدئولوژیک این دوگانه‌سازی‌ها بود. ذهنیتی که افراد را یا برحق می‌دانست یا مخالف حق. راهی که تنها یک خط مستقیم داشت و هرگونه نگاهی غیر از آن مطرود انگاشته می‌شد. همه‌چیز یا سیاه بود یا سپید. خاکستری در چنین نگاهی معنادار نبوده و نیست.
این خصلت فرهنگی گویی خود را در امتداد تاریخ حفظ کرده و به جامعه امروز رسانده و در همه شئون زندگی ما از هنر، ورزش، تحصیل تا سیاست خود را نشان می‌دهد. نقاط حساس تاریخی ما هم قطب‌های دوگانه را تحت عنوان موافقان و مخالفان بروز داده است. از مشروطه و مشروعه دوران مشروطه تا مصدقی‌ها و غیر‌مصدقی‌ها، تا شرق و غربی که مقابل‌اند و ما و دیگری که همیشه توطئه می‌چیند و هست. دوگانه‌هایی که ردپایش در زندگی ما و قضاوت‌های ما نیز کشیده شده است. دوگانه قومیتی که در جوک‌های رایج خود را نشان می‌دهد. دوگانه پایتخت‌نشین و شهرستانی یا حتی دوگانه پولدار و فقیر که این روزها به مدد وفور رسانه‌های بازتابنده بسیار و بسیار خود را نشان می‌دهند و سوال‌برانگیز هم شده‌اند. دوقطبی‌های هویتی-تاریخی که می‌آفرینیم و به آنها دل‌خوش می‌کنیم و برایشان تبلیغ هم خواهیم کرد. طبیعی است که حتی وقتی بازی«ما» و «آنها» شکل بگیرد، حفظ هویت «ما» از هرآنچه اصول اخلاقی شناخته می‌شود باارزش‌تر خواهد شد.
حال آنکه منافع این جماعت، هرگاه با منافع دولت یا در معنای عام آن «نظام سیاسی» کشور گره خورده به راحتی ما و آنهایش سیاسی می‌شود. دوگانه مای مردم و دولتی که باید حق ادا کند. این دوگانه وقتی رونق گرفت و به دوگانه اصلی جامعه ایرانی بدل شد که، نفت کالای اصلی و ملی ما شد و هرکدام از ما سهمی را از آن مطالبه کردیم. سهم‌مان از کار، از فراغت، از تحصیل، از مسکن و حتی از زندگی. دولت بزرگ و بزرگ‌تر و اقتصاد و کلیه مناسباتش دولتی و دولتی‌تر شدند. در طول تاریخ دولت‌ها -در معنای عام آن- در معرض عشق و نفرت بوده‌اند. دولت مرجع کلیه خواسته‌های معیشتی ماست و از سوی دیگر، مورد نقد و ارزیابی ما نیز هست. هر تغییری در آن تغییر در معیشت ماست. هر برنامه‌ای مستقیم روی سفره‌های ما تاثیر می‌گذارد. مجالی و جایی جز دولت نبوده برای حضور. یاد نگرفتیم به کار کردن و اشتغال فارغ از حضور دولت. چنین شد که مای مردم، در مقابل نظام حاکم قرار می‌گرفت، حتی زمانی که حاکمیت را از خودمان و برای خودمان می‌دانستیم. حتی در همسوترین حالت هم بسته به وضع معیشت‌مان نظام، «آنها» بوده برای ما. ربطی ندارد که حتی در دستگاه عریض و طویل حاکمیت کارمند و کاره‌ای باشی یا نه. بخشی از هویت «ما» همیشه در مقابل «آنها»ی دولتی شکل می‌گیرد. حتی کم نشنیده‌ایم از دولتمردانی که به شکل اپوزیسیون نظام حاکم، منتقد رفتارهای دولت شده‌اند. ما و آنهای مردم و حاکمیت یک زمینه هویتی دارد.
در همین زمانه‌ای که سیاست در خون و رگ و زندگی ما دویده و به دلایلی که گفته شد، شکاف مردم-دولت دوگانه مهم جامعه ما شده است، سیاست‌ورزی اصولی تمرین نمی‌شود. نهادهای مدنی،‌ احزاب و گروه‌ها چندان تشکل‌یافته نیستند تا بتوانند محملی برای سیاست‌ورزی باشند. دولت و حاکمیت بزرگ مستقیم در ارتباط با مردم قرار می‌گیرد. ازاین‌روست که سیاستمان توده‌وار شده و سیاست‌ورزی‌مان خارج از قاعده‌های اصولی. سیاست در رگ و ریشه همه دوگانه‌هایی که ساختیم جریان دارد؛ اما سیاست‌ورزی بی‌چارچوب و توده‌ای. سیاستی که معنای جامعه‌پذیری و حضور اجتماعی ندارد، که تنها موج‌آفرین است. کوتاه‌مدت است و موضوع‌محور. حرکت باثباتِ اجتماعی نمی‌آفریند. در لحظه و در موقعیت‌های خاصی خود را نشان می‌دهد و چون یک موج، به سرعت فروکش می‌کند. کار اجتماعی و سیاست حرفه‌ای، نهاد می‌طلبد، اصول می‌پذیرد، اما این سیاست‌ورزی می‌تواند یک‌شبه شکل بگیرد و به اندک زمانی خاموش شود. بی‌دلیل نیست که علمای سیاست، سیاست‌زدگی توده‌وار را با سیاسی بودن و آگاهی در تعارض می‌بینند و سیاست‌زدگی توده‌وار را از ضعف‌ها و مضرات یک جامعه برمی‌شمرند.
از این‌روست که در چنین جامعه‌ای، هر جریانی حتی یک مسابقه ساده تفننی می‌تواند با قدرت رسانه به یک مساله تبدیل شود و زمانی این مساله فراگیر خواهد شد که انواع دوگانه‌ها در این مسابقه دوتایی روی هم بیفتد. طبیعی است پررونق‌ترین «ما» و «آنها» می‌تواند دوگانه مای مردم و آنهای دولت باشد و به همین دلیل آغشته به سیاست شود. سیاستی توده‌وار که با حضور رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، دامنه و بازه تاثیرگذاری آن نیز افزون خواهد شد.
از طرف دیگر این دوگانه سیاسی به راحتی حتی از طرف نخبگان سیاسی هم قدرت پررنگ‌تر شدن پیدا می‌کند. وقتی نهادها در جایگاه اصلی خود قرار نگرفته باشند و افراد عرصه و زمینه ابراز نظر یا انتقاد خود را در عرصه‌های مرتبط با سیاستمداران از دست‌رفته ببینند، به راحتی در آتش دوگانه‌های این‌چنین، مانند یک فرصت، خواهند دمید. به نظر می‌رسد شرایط به‌گونه‌ای است که صدای انتقاد نخبگان از سیمای چنین دوگانه‌هایی بهتر شنیده می‌شود. دوگانه‌هایی که خاستگاه آن توده‌ها هستند و نخبگان می‌توانند تا حدودی هم‌آوا با آن بر شدتش بیفزایند و این‌چنین می‌شود که حیثیت و هویت برخی از گروه‌ها در قدرتمندی دوگانه‌هایی شکل می‌گیرد که در واقعیت بی‌معناست. دوگانه‌هایی که ذات آن چیز دیگری است، اما نمادی از دوگانه‌های اصلی رایج در کشور خواهد شد.
هیچ پدیده فرهنگی یک‌شبه به وجود نمی‌آید که یک‌شبه از تاریخ و فرهنگ یک مملکت رخت بربندد. باید برای مقابله با آن تدبیر کرد. دشمن‌انگاری، صفر و یک دیدن و قضاوت کردن، دولتی و سیاسی بودن همه ارکان اجتماعی و معیشتی، نهادمند نبودن سیاست و نبود احزاب و نهادها، عدم پذیرش نقد و انتقاد، بی‌توجهی به نخبگان و انتقادهای آنها و بسیاری مسائل دیگر می‌توانند دست به دست هم دهند تا حواشی یک مسابقه در برنامه طنز تلویزیونی سر از سایت‌های سیاسی و گروه‌های سیاسی درآورد و افراد و نخبگان را در هر قشر و گروهی وادار به موضع‌گیری کند. مهم نیست چهره‌های دوسوی این مسابقه چه کسانی هستند، مهم این است که در سابقه آنها ردپایی از دوگانه «ما و آنها» به‌جامانده باشد و این سابقه دوگانه مای مردم و آنهای دولت را پررنگ‌تر کند. در چنین فضای نمادینی، ناگفته‌هایی که کمتر، مجالی برای بیان آن به وجود می‌آید، سر باز می‌کند و در جریان شکل‌گیری پدیده‌ای غیر‌سیاسی، خواسته‌ها و انتقادهای سیاسی نیز مطرح می‌شود. نمی‌توان از سیاست‌ورزی اصولی و اخلاقی سخن گفت، در شرایطی که این دوگانه ما و آنهای مردم- دولت همچنان پابرجاست و سیاست و دولت با ملت یکپارچه نشده است. در شرایطی که دولتِ بزرگ مرجع تامین تمامی خواسته‌ها باشد و «ما»ی مردم مستقل از دولت تعریف نشده باشد، جلوگیری از پدیدار شدن جنبش‌هایی از نوع آنچه در حاشیه برنامه طنز خندوانه شکل گرفت، ممکن نخواهد بود، مگر آنکه فضا و امکان نقادی جای خود را در جامعه باز کند. نمی‌شود از سیاست‌ورزی اصولی دم زد و از شکل‌گیری و تقویت نهادهای سیاسی و احزاب استقبال نکرد. در نهایت ایرانیان باید به این باور برسند که نیازی به صفر و یک دیدن، یا قطبی کردن همه جریانات نیست. باور‌پذیری این گزاره، پس از آن رخ می‌دهد که فرهنگ «ما» و «آنها» یعنی مردم و سیاستمداران، دستخوش تغییر و تحولی جدی شود تا سیاست‌ورزی‌ها به عاملی برای شکوفایی جامعه ایرانی تبدیل شود.

به دنبال رفاه فوری

متن مقاله ای در هفته نامه تجارت فردا : 

روی کار آمدن دولت یازدهم و ایجاد مطالبه‌ای مضاعف برای پایان دادن به مناقشات هسته‌ای، انتظارات جدیدی را در فضای اقتصادی و اجتماعی کشور پدید آورده است. بخش بزرگی از کنشگران اقتصادی جامعه در انتظار نتیجه مذاکرات، تصمیم‌گیری‌ها، مبادلات و کنش‌های خود را به تعویق انداخته‌اند. در هر مرحله‌ای که مذاکرات به نقطه حساس رسیده، بوده‌اند بسیاری از شهروندان که آینده فعالیت‌های خود را به خبرهای ساعت به ساعت از مذاکرات پیوند داده‌اند. این انتظارات و واکنش‌ها در مقاطع مختلفی که مذاکراتی میان ایران و غرب برپا بود، تاثیرات کوتاه‌مدت خود را گذاشت و البته ناگفته پیداست که نگاه‌ها، جملگی به توافق نهایی معطوف بوده است. این روزها که روند مذاکرات به نقطه پایان نزدیک می‌شود، انتظارات از برخی گشایش‌های اقتصادی در دوران پساتحریم نیز به اوج رسیده است. در این میان به موجب بالا گرفتن جدال لفظی موافقان و مخالفان پیشرفت مذاکرات، این استنباط ایجاد می‌شود که توافق یا عدم توافق بیش از سایر حوزه‌ها در حوزه سیاسی حائز اهمیت است. اما بر کسی پوشیده نیست که دستیابی به توافق و لغو تحریم‌ها چه آثاری بر معادلات محیط کسب و کار و همچنین اقتصاد خواهد داشت. حال آنکه، دستاورد توافق برای دسته‌ها و گروه‌های مختلف اجتماعی نیز متفاوت خواهد بود. به نظر می‌رسد، برای بررسی پیامدهای احتمالی توافق بر شاخص‌های اجتماعی ایران باید پیامدهای احتمالی آن را به آثار روانی کوتاه‌مدت و آثار اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بلندمدت تقسیم کرد. هرچند که اثرات بلندمدت آن بر اقتصاد و جامعه از اهمیت بیشتری برخوردار است اما عواقب کوتاه‌مدت آن به طور چشمگیری، توده مردم و همچنین بخشی از شاخص‌های اجتماعی را تحت تاثیر قرار خواهد داد. اگرچه، تصویر فضای اجتماعی بعد از مذاکرات چندان شفاف نیست و به نظر می‌رسد، نه اقتصاددانان و نه جامعه‌شناسان قدرت پیش‌بینی دقیق آن را نداشته باشند.
آنچه بیش از هر چیز محتمل به نظر می‌رسد، آن است که صرفاً پایان موفقیت‌آمیز مذاکرات و حصول این توافق سیاسی و بین‌المللی، در میان برخی گروه‌ها در جامعه، همدلی خواهد آفرید. همدلی میان جماعتی که بخش زیادی از مشکلات خود را از ناحیه تحریم‌ها می‌دانند، دسته دیگری که برقراری رابطه نزدیک با جهان را جزو آمال سیاسی خود می‌شناسند و دیگر کسانی که به هر دلیل، موفقیت این تیم را به گرایش‌های سیاسی و اجتماعی خود پیوند داده‌اند. این گروه‌ها، به محض توافق، عرصه‌های حوزه عمومی را از هیجانات خود متاثر خواهند ساخت.
 گستردگی این آثار -همان‌گونه که در گذشته نیز در مقاطعی شاهد بوده‌ایم- به گونه‌ای خواهد بود که دستیابی به توافق، به عنوان رویدادی ملی تلقی شده و افراد، اتوپیای خود از روزهای پس از توافق را در ذهن خواهند ساخت. به بیان دیگر، هر فرد می‌خواهد بداند، جایگاه اقتصادی و اجتماعی او در روزهای پس از توافق چگونه خواهد بود. نوعی فردگرایی یا خودخواهی که البته با مفهوم نهادینه‌شده از فردگرایی در دنیای مدرن متفاوت است. این انتظار و امیدواری در برخی از دوره‌های انتخاباتی نیز در جامعه جاری و ساری شده است. مردم در آستانه وقوع یک رویداد سیاسی نظیر انتخابات خود و سرنوشت‌شان را به نتایج آن پیوند می‌زنند و البته این رویکرد و عادت، به بروز توقعات فزاینده در جامعه دامن می‌زند. در جامعه‌ای که از فقر، نابرابری و بیکاری رنج می‌برد و همچنین به گواه آمارهای رسمی، ۶۰ درصد از شهروندان آن زیرخط فقر زندگی می‌کنند، توقع از پایان مذاکرات و حصول توافق بیش از آنکه به اهداف بلندمدت و ملی سوق پیدا کند به مسائل فردی و کوتاه‌مدت معطوف خواهد شد. جامعه‌ای که زیاده از حد در مورد آمدن پول نفت بر سر سفره مردم شنیده است، به محض رونق فروش نفت -بی‌توجه به قیمت‌ها و آثار اقتصادی توزیع پول- سفره خود را رنگین‌تر می‌خواهد. ذائقه جماعتی که به توزیع نقدی پول به اسم یارانه خو گرفته، شاید به محض توافق، یارانه بیشتر و نقدینگی بیشتر را بطلبد. شکل‌گیری این نگرش، نتیجه اعمال سیاست‌های پوپولیستی در دهه اخیر بوده است. به لطف این نگرش غالب، مردم، سیلی نقد را به از حلوای نسیه می‌دانند. البته در جامعه‌ای که آمار فساد و اختلاس از نوع نفتی و غیرنفتی بالا باشد، مردم چندان به افرادی که بر مسند قدرت تکیه زده‌اند، اعتماد نمی‌کنند و از آنان خواسته‌ای که مبتنی بر فرآیند بلندمدت باشد نمی‌طلبند. در چنین شرایطی، توافق هسته‌ای در کوتاه‌مدت شکاف دولت-ملت یا اعتماد اجتماعی را ترمیم نمی‌کند. به همین سبب افراد با بی‌اعتمادی به دنبال تنعم‌های کوتاه‌مدت و رفاه فوری خواهند بود و طبیعی است که ماحصل اقتصادی توافق، لزوماً تزریق نقدینگی به جامعه در کوتاه‌مدت نیست. حتی به نظر می‌رسد، موج توقعات فزاینده به سمت و سویی در حال حرکت است که بروز سرخوردگی در پس این حجم امیدواری کاذب محتمل خواهد بود. اگر کارزار دولت تاکنون، پایان دادن به مناقشات هسته‌ای در عرصه بین‌الملل بوده است، از این پس باید توجه خود را به فضای اجتماعی‌ای معطوف کند که بیمار است. بیماری بی‌اعتمادی و ناامیدی که بر اثر رویدادها و برخی سوء‌مدیریت‌ها در سالیان گذشته بحق گسترش فراوان داشته است. بهبود وضعیت سرمایه اجتماعی در ایران، عزم جدی دولتمردان، رسانه‌ها و فعالان عرصه سیاست و اجتماع را می‌طلبد. توافق هرچقدر خوب و پرتنعم باشد، انبان گشوده و خواست‌های فزاینده جامعه ایرانی را پاسخ نخواهد داد و به سقف خواسته‌های مردم نخواهد رسید.
بدین جهت، به نظر می‌رسد، بخشی از تبعات کوتاه‌مدت توافق در فضای اجتماعی ایران، سرخوردگی و انکارهای پسین باشد. مردم دیر یا زود، خسته از نرسیدن‌ها، جمله معروف و تاریخی خود را بر زبان خواهند آورد که «اینها هم کاری نکردند». البته اگر دولت برنامه‌ها و اهداف خود را در دوران پس از توافق به دور از مناقشات و دعواهای سیاسی برای جامعه توضیح دهد و از مشارکت و همدلی مردم برای ترمیم شاخص‌های اقتصادی و اجتماعی بهره بگیرد، از چنین سرمایه‌ای برای افزایش اعتماد و به حداکثر رساندن مطلوبیت‌ها بهره برده است. اگر مردم به این باور برسند که نتیجه این برنامه‌ها و سیاست‌ها، بهبود وضعیت شاخص‌ها و دستیابی به رفاه است، همدلانه با دولت همسو خواهند شد. جامعه ایرانی برای اینکه صاحب خصلت توسعه‌ایِ «به تعویق انداختن منافع آنی به نفع منافع آتی» شود، نیاز به تمرین دارد.
اما نگاه دولتمردان و نخبگان باید بر اهداف بلندمدت متمرکز شود؛ در عین حال که مدیریت و مهار تحولات بی‌ریشه کوتاه‌مدت نیز باید در دستور کار قرار گیرد. اما آنچه مهم به نظر می‌رسد، پیگیری ورود سرمایه به کشور و همچنین پیگیری افزایش تولید و افزایش فرصت‌های شغلی در جامعه است. درد بزرگ جامعه ما بیکاری است. بخش اعظمی از مشکلات اجتماعی ایران از پس این معضل بزرگ برخاسته است.
پدیده‌ای که شاید به واسطه ارائه تعریف‌ها و انواع آمارسازی‌های صوری، حجم و بزرگی آن در جامعه دیده نمی‌شود. چگونه می‌توان از نرخ پایین بهره‌وری سخن گفت، بی‌توجه به آنکه فرصت‌های شغلی به صورت برابر توزیع نشده است. یا چگونه می‌توان از رفع فقر یا نابرابری سخنی به میان آورد، در شرایطی که بسیاری از افراد جامعه از امکان کسب درآمد محروم هستند. ازجمله اقدامات امیدآفرین که البته در کوتاه‌مدت میسر نمی‌شود، کاهش نرخ بیکاری است. اگر چنین شود می‌توان اثرات کوتاه‌مدت روانی رویدادی همچون «توافق هسته‌ای» را با آثار مثبت بلندمدت جابه‌جا کرد. اگرچه، این آثار نیز به خودی خود، حاصل نخواهد شد. در واقع، نتیجه طبیعی حصول توافق، آثار مثبت بلندمدت نیست. چه، دستیابی به این اثرات مثبت نیز مستلزم برنامه‌ریزی جدی و پیگیری مستمر است. اگرنه، هرگونه تغییر مثبت در متغیرهای اقتصادی، از جمله تغییر در بازارهای پولی و مالی، بازار مسکن، تغییر در تجهیزات سرمایه‌ای، رونق ساخت و ساز در پروژه‌های عمرانی و… هرچند مطلوب هستند، اما تبعات اجتماعی آنها به سرعت فروکش می‌کند و تاثیر این متغیرها بر شاخص‌هایی چون اعتماد اجتماعی، امید رفاقت، حسن تفاهم و دوام طبقه اجتماعی همچنان اندک خواهد بود.

قیصر دردها و امیدها

geisar aminpoor2چند سال است که حتی زمان هایی که ننوشته ام هفته اول آبان آمده ام و درباره درد و  امید نوشته ام. امیدی که در شعرهای قیصر در کنار همه دردها و تلخی ها موج می زد و قیصری که دیگر نیست و سالروز وفاتش هشتم آبان است. نمی شده و نمی توانسته ام نادیده بگیرم حضور پررنگ نغمه هایش را در لحظه های ناب. در دلهره ها. در ناامیدی ها. در افتادن ها. در هر زمانی همیشه شعری، غزلی یا سخنی برای زمزمه کردن داشته است و دین بزرگ بر گردن من و امثال من دارد.

دلم نیامد امسال که امیدمان پررنگ تر شده و دلمان آرام تر از قبل، ننویسم از شاعر دردها و امیدها. ننویسم که ریشه های ما به آب و دستهای ما به آفتاب بوده که بذر جوانه هرچند نحیف  برایمان شکفته. نمی شد که امسال از کنار آبان گذشت و لبخند خدا را بابت بسیاری از اتفاقات امیدوارکننده شخصی و غیر شخصی نادیده گرفت.

تغییر و تحولات بعد از هشت سال سخت نماد صبرمان بود در ناملایمات. امید بذر هویتمان شد و جوانه زد و رشد کرد و امید که به خود ببالد. تنها عرصه اجتماعی امیدوارانه سال را آغاز نکرد. کودکی در کنارم رشد می کند که نماد مطلق امیدواری است. نشانه ای از آینده است و شیرین کننده روزها. اینچنین است که شاعر لحظه های ما این روزها که امیدمان گل کرده باید که از او یاد شود. باید بخوانیم و تلاش کنیم و بخواهیم که ناامید نباشیم.

تا درد و زخم را نشناسی، هرگونه امیدوارانه حرف زدنی و در ستایش امید نوشتنی لاف بیهوده می شود. قیصر شاعر  دردآشنای نسل ماست و اینچنین است که آینده نگری هایش بوی حماسه نمی دهد و از جنس روزگار ماست. مثل شعر زیر که روایتی است تاثیرگذار.

شاعری که جایش بسیار خالیست. روحش شاد.

 

در سال صرفه حویی لبخند

پروانه های رنگ پریده

روی لبان ما

پرپر زدند

لبخند ما

به زخم بدل شد

و زخم هایمان

تا استخوان رسید

و بوسه هایمان

پوسید

ما

لبخند استخوانی خود را

در لابلای زخم نهان کردیم

صد سال آزگار ماندیم

و زخم های خشک ترک خورده را

در متن لایه های نمک خواباندیم

اما

در روزهای ریخت و پاش لبخند

قصابکاران پروار

و کاسبان رسمی پروانه دار

لبخندهای یخ زده خویش را

بر پیشخان خود

به تماشا گذاشتند!

مادرانه های روزانه

مدتهاست نمی نویسم. نه در متن وبلاگ نه در حاشیه اش که همان روزانه است. معنایش این نبوده که نه متنی باشد نه حاشیه ای. این مدت هم متن ها شدید درگیر تغییرات بوده اند و هم حواشی بیشترین تغییرات را به خود دیده اند. اما واقع زمانی است که ندارم برای نوشتن. و البته حرف هایی که زیادند. اما زمان. زمان را کم می آورم این روزها. سلمای من به تمامی زمان از من گرفته و آنقدر شیرین هست که بابتش ممنون هم باشم. در کنارش درس و کار هم هست که باید آرام آرام جای خود را باز کند و خود را با سلمای دلم هماهنگ کند. همین می شود که زمان کم می آورد. تا زمانی هم می یابم به ضرورت مادری برای دخترک می نویسم. می دانم که در آینده دوست تر خواهد داشت درباره خودش بیشتر بداند. گم نکردن خاطرات کودکی اش برای من به حکم یک وظیفه لذتبخش درآمده و از این روست که نه در روزانه ها که در وبلاگی مختص خودش مادرانه نوشته ام و انشا الله می نویسم.

خلاصه آمدم بگویم روزانه هایم شده است مادرانه ای مجزا. سراغش را می شود اینجا در نقطه ی سین گرفت.

cropped-salma23

سلام خدا

کمال یعنی از خودت رهیده باشی. اینکه راهی بیابی که حس سرکشت را از خودت، خواسته هایت، نفسانیاتت و هر آنچه برای خود می پسندی به دیگری و به سویی جز خویشتن خویشت معطوف کنی، می شود گفت که در مراتب کمال انسانی پای گذاشته ای. عشق اگر عشق باشد و عاشقی اگر دریغ کردن از خویش برای معشوق باشد این کمال را دارد. اما چقدر این عشق ماندگار است و تا کجا به دیگری معطوف، نیمی اش در قصه هاست و نیم دیگرش در مثل ها. نه اینکه عشق نباشد یا واقعی نباشد که نسبی است، که درجه دارد. مثل هرچیز دیگر انسانی که مطلق نیست و صاحب درجات است.

وقتی بتوانی از خویشتن خویشت برای دیگری بگذری یعنی کمال. گاهی تمام توانت گذشتن برای محبوبت است. گاهی برای خانواده ات. گاهی برای دوستانت و گاهی جامعه ات. به شرط اینکه دعوی منافعت را نداشته باشی. این یعنی قدم نهادن در راه. یعنی تلاش برای تکامل. یعنی نزدیک شدن به مراتب انسانیت. حالا چرا بعد از قرن ها آمده ام از تکامل می نویسم یا وقف در دیگری شدن؟ چرایی اش برمی گردد به پایه ای ترین و پاک ترین مرتبه عشق. عشقی که در کتاب هاست. عشقی که مدام در کنار گوشمان تکرار می شود. عشقی که هرکدام از ما از آن بهره برده ایم و فهمش برایمان تا روزی که خود آن عشق را معطوف دیگری کنیم، سنگین است. از یکی از این مراتب شیرین تکامل می گویم که مادری است.

بیست روز است که مادر شده ام. پس و پیش این روزها درگیر پروسه مادری بوده ام. نه اینکه فارغ از دغدغه های دیگر شوم. اما لبریز بودم. لبریز از حس جدیدی که هر لحظه اش را باید نوشید و در جانت محفوظ داشت. حس زیبایی که از ترس از دست دادن لحظه هایش باید چهار چشم به نظاره اش بنشینی. بیست روز است که مادری برایم زندگی، امید، رشد و بالندگی را رهاورد آورده است. در کنارم زندگی جریان دارد. معنای امید را می فهمم.

سال هاست که تلاش برای ساختن آینده یکی از اهداف و آرزوهایم بوده، اما انگار امروز برایم آینده معنا یافته. آینده ای که مال نسلی است که دخترم در آن خواهد زیست. آینده ای که ملموس است. آینده ای که باید ساخته شود. حتی اگر قرار باشد امروزم را و آسایش آن را ارزانی اش کنم. ساختن دیروز با ساختن امروز تفاوت زیادی دارد. تفاوتش در معنا یافتن آینده است. آینده ای که متعلق به خودت نیست. متعلق به دیگری ای است که از جان دوست ترش می داری.

salma13

سلمای من بیست روزه شده. بعد از مدتها آمده ام تا از سلمایم بنویسم. سلمایی که سلام خداست بر زندگیمان. سلمایی که برایش جز صلح و آسایش نخواهیم و او را برای دنیا مبشر و مبلغ صلح و آسایش و دنیا را برای او پر از صلح و دوستی می خواهیم. دخترم این روزها رنگ سبزی بر تمام زندگی ام پاشیده. سبزی وجود او واقعی و طبیعی از جنس زندگی است. همانیست که باید زندگی اش می کردیم تا امیدمان جریان داشته باشد. سلمای من برایم عین سبزی است.

این روزها سرشار از امید و آرزو برای او و تک تک لحظه های پیش روی او هستم. لحظه هایی که باید بهترین باشد و من و ما باید در ساختن آن سهیم شویم. حس مادری در وجودم رخنه کرده و قدرت دو چندانی داده تا دوباره برای او و هم نسلانش تلاش کنم. مادری تنها وقف کردن خویش برای فرزندم  نیست. برایم مادری وقف خویشتن برای ساختن آینده اوست. وقف خویش برای ساختن فرداییست که باید او و هم نسلانش در آن ببالند و بزرگ شوند. از خداوند توفیق دستیابی به این مسئولیت سنگین را دارم .