Wordpress Themes

روزانه ها

  • مادرانه های روزانه - مدتهاست نمی نویسم. نه در متن وبلاگ نه در حاشیه اش که همان روزانه است. معنایش این نبوده که نه متنی باشد نه حاشیه ای. این مدت هم متن ها شدید درگیر تغییرات بوده اند و هم حواشی بیشترین تغییرات را به خود دیده اند. اما واقع زمانی است که ندارم برای نوشتن. و البته [...]
  • از بالا که نگاه می‌کنی - از بالا که نگاه می‌کنی، نه از بالا که از دور، از بیرون، انگار که هر سال یا ماه را بشود با تیک تیک ثانیه‌ها گذراند. یعنی اصلا هر سال را با همان توپ اول سالش می‌شود شمرد و تمام. آنقدر تند می‌گذرد که نمی‌فهمی از کجا شروع شد. چجور بزرگ شدی. چه شد که [...]
  • تجربه‌هایی که با ادعاها فراموش نمی‌شود - نه اینکه حرف نباشد که هست. نه اینکه حس نوشتنم نباشد، که هست. اما این روزها از سر موضوعات سریع گذر می کنم زیرا می‌دانم که بسیاری، از راست و دروغ این حرف‌ها آگاه‌ترند. می‌دانم شاید نیازی نباشد من هم در همین بازه‌ی کوتاه از شیون‌آبادی بگویم که رسوا می‌کند. یا شاید نیاز نباشد درباره‌ی [...]

قیصر دردها و امیدها

geisar aminpoor2چند سال است که حتی زمان هایی که ننوشته ام هفته اول آبان آمده ام و درباره درد و  امید نوشته ام. امیدی که در شعرهای قیصر در کنار همه دردها و تلخی ها موج می زد و قیصری که دیگر نیست و سالروز وفاتش هشتم آبان است. نمی شده و نمی توانسته ام نادیده بگیرم حضور پررنگ نغمه هایش را در لحظه های ناب. در دلهره ها. در ناامیدی ها. در افتادن ها. در هر زمانی همیشه شعری، غزلی یا سخنی برای زمزمه کردن داشته است و دین بزرگ بر گردن من و امثال من دارد.

دلم نیامد امسال که امیدمان پررنگ تر شده و دلمان آرام تر از قبل، ننویسم از شاعر دردها و امیدها. ننویسم که ریشه های ما به آب و دستهای ما به آفتاب بوده که بذر جوانه هرچند نحیف  برایمان شکفته. نمی شد که امسال از کنار آبان گذشت و لبخند خدا را بابت بسیاری از اتفاقات امیدوارکننده شخصی و غیر شخصی نادیده گرفت.

تغییر و تحولات بعد از هشت سال سخت نماد صبرمان بود در ناملایمات. امید بذر هویتمان شد و جوانه زد و رشد کرد و امید که به خود ببالد. تنها عرصه اجتماعی امیدوارانه سال را آغاز نکرد. کودکی در کنارم رشد می کند که نماد مطلق امیدواری است. نشانه ای از آینده است و شیرین کننده روزها. اینچنین است که شاعر لحظه های ما این روزها که امیدمان گل کرده باید که از او یاد شود. باید بخوانیم و تلاش کنیم و بخواهیم که ناامید نباشیم.

تا درد و زخم را نشناسی، هرگونه امیدوارانه حرف زدنی و در ستایش امید نوشتنی لاف بیهوده می شود. قیصر شاعر  دردآشنای نسل ماست و اینچنین است که آینده نگری هایش بوی حماسه نمی دهد و از جنس روزگار ماست. مثل شعر زیر که روایتی است تاثیرگذار.

شاعری که جایش بسیار خالیست. روحش شاد.

 

در سال صرفه حویی لبخند

پروانه های رنگ پریده

روی لبان ما

پرپر زدند

لبخند ما

به زخم بدل شد

و زخم هایمان

تا استخوان رسید

و بوسه هایمان

پوسید

ما

لبخند استخوانی خود را

در لابلای زخم نهان کردیم

صد سال آزگار ماندیم

و زخم های خشک ترک خورده را

در متن لایه های نمک خواباندیم

اما

در روزهای ریخت و پاش لبخند

قصابکاران پروار

و کاسبان رسمی پروانه دار

لبخندهای یخ زده خویش را

بر پیشخان خود

به تماشا گذاشتند!

مادرانه های روزانه

مدتهاست نمی نویسم. نه در متن وبلاگ نه در حاشیه اش که همان روزانه است. معنایش این نبوده که نه متنی باشد نه حاشیه ای. این مدت هم متن ها شدید درگیر تغییرات بوده اند و هم حواشی بیشترین تغییرات را به خود دیده اند. اما واقع زمانی است که ندارم برای نوشتن. و البته حرف هایی که زیادند. اما زمان. زمان را کم می آورم این روزها. سلمای من به تمامی زمان از من گرفته و آنقدر شیرین هست که بابتش ممنون هم باشم. در کنارش درس و کار هم هست که باید آرام آرام جای خود را باز کند و خود را با سلمای دلم هماهنگ کند. همین می شود که زمان کم می آورد. تا زمانی هم می یابم به ضرورت مادری برای دخترک می نویسم. می دانم که در آینده دوست تر خواهد داشت درباره خودش بیشتر بداند. گم نکردن خاطرات کودکی اش برای من به حکم یک وظیفه لذتبخش درآمده و از این روست که نه در روزانه ها که در وبلاگی مختص خودش مادرانه نوشته ام و انشا الله می نویسم.

خلاصه آمدم بگویم روزانه هایم شده است مادرانه ای مجزا. سراغش را می شود اینجا در نقطه ی سین گرفت.

cropped-salma23

سلام خدا

کمال یعنی از خودت رهیده باشی. اینکه راهی بیابی که حس سرکشت را از خودت، خواسته هایت، نفسانیاتت و هر آنچه برای خود می پسندی به دیگری و به سویی جز خویشتن خویشت معطوف کنی، می شود گفت که در مراتب کمال انسانی پای گذاشته ای. عشق اگر عشق باشد و عاشقی اگر دریغ کردن از خویش برای معشوق باشد این کمال را دارد. اما چقدر این عشق ماندگار است و تا کجا به دیگری معطوف، نیمی اش در قصه هاست و نیم دیگرش در مثل ها. نه اینکه عشق نباشد یا واقعی نباشد که نسبی است، که درجه دارد. مثل هرچیز دیگر انسانی که مطلق نیست و صاحب درجات است.

وقتی بتوانی از خویشتن خویشت برای دیگری بگذری یعنی کمال. گاهی تمام توانت گذشتن برای محبوبت است. گاهی برای خانواده ات. گاهی برای دوستانت و گاهی جامعه ات. به شرط اینکه دعوی منافعت را نداشته باشی. این یعنی قدم نهادن در راه. یعنی تلاش برای تکامل. یعنی نزدیک شدن به مراتب انسانیت. حالا چرا بعد از قرن ها آمده ام از تکامل می نویسم یا وقف در دیگری شدن؟ چرایی اش برمی گردد به پایه ای ترین و پاک ترین مرتبه عشق. عشقی که در کتاب هاست. عشقی که مدام در کنار گوشمان تکرار می شود. عشقی که هرکدام از ما از آن بهره برده ایم و فهمش برایمان تا روزی که خود آن عشق را معطوف دیگری کنیم، سنگین است. از یکی از این مراتب شیرین تکامل می گویم که مادری است.

بیست روز است که مادر شده ام. پس و پیش این روزها درگیر پروسه مادری بوده ام. نه اینکه فارغ از دغدغه های دیگر شوم. اما لبریز بودم. لبریز از حس جدیدی که هر لحظه اش را باید نوشید و در جانت محفوظ داشت. حس زیبایی که از ترس از دست دادن لحظه هایش باید چهار چشم به نظاره اش بنشینی. بیست روز است که مادری برایم زندگی، امید، رشد و بالندگی را رهاورد آورده است. در کنارم زندگی جریان دارد. معنای امید را می فهمم.

سال هاست که تلاش برای ساختن آینده یکی از اهداف و آرزوهایم بوده، اما انگار امروز برایم آینده معنا یافته. آینده ای که مال نسلی است که دخترم در آن خواهد زیست. آینده ای که ملموس است. آینده ای که باید ساخته شود. حتی اگر قرار باشد امروزم را و آسایش آن را ارزانی اش کنم. ساختن دیروز با ساختن امروز تفاوت زیادی دارد. تفاوتش در معنا یافتن آینده است. آینده ای که متعلق به خودت نیست. متعلق به دیگری ای است که از جان دوست ترش می داری.

salma13

سلمای من بیست روزه شده. بعد از مدتها آمده ام تا از سلمایم بنویسم. سلمایی که سلام خداست بر زندگیمان. سلمایی که برایش جز صلح و آسایش نخواهیم و او را برای دنیا مبشر و مبلغ صلح و آسایش و دنیا را برای او پر از صلح و دوستی می خواهیم. دخترم این روزها رنگ سبزی بر تمام زندگی ام پاشیده. سبزی وجود او واقعی و طبیعی از جنس زندگی است. همانیست که باید زندگی اش می کردیم تا امیدمان جریان داشته باشد. سلمای من برایم عین سبزی است.

این روزها سرشار از امید و آرزو برای او و تک تک لحظه های پیش روی او هستم. لحظه هایی که باید بهترین باشد و من و ما باید در ساختن آن سهیم شویم. حس مادری در وجودم رخنه کرده و قدرت دو چندانی داده تا دوباره برای او و هم نسلانش تلاش کنم. مادری تنها وقف کردن خویش برای فرزندم  نیست. برایم مادری وقف خویشتن برای ساختن آینده اوست. وقف خویش برای ساختن فرداییست که باید او و هم نسلانش در آن ببالند و بزرگ شوند. از خداوند توفیق دستیابی به این مسئولیت سنگین را دارم .

دوتایی های اولیه انتخاباتی

چند سال است که درست وقتی به زمانه‌ی انتخابات می‌رسیم، یک سری شکاف و اختلاف‌نظر فعال می‌شود. شکاف‌هایی که حتی روی رفاقت‌ها و سلام و علیک‌ها به‌گونه‌ای تأثیرگذار خواهد بود. شکاف‌ها متفاوتند. دسته‌های مختلفی دارند. هرکدام هم خودشان را با برچسب‌هایی که پیشتر حواله‌ی هم کرده‌ایم یا به‌گونه‌ای حواله‌مان کرده‌اند متناسب می‌کنند. برچسب‌زنی یا همان داغ ننگ اولین خصیصه‌ی یک جامعه‌ی نزدیک به بیماری است. جامعه‌ای که از منطق گفت‌وگو تهی می‌شود. وقتی تو فرصت دفاع نداشته باشی، وقتی یکی صدای هوار کشیدنش بلند است و دیگری دستش از دامان رسانه یا هرچیز مشابه کوتاه، بلاهایی از این دست هم محتمل است. مهم این است که برچسب می‌زنیم، برچسب می‌خوریم، در نهایت با همین برچسب‌ها قضاوت می‌شویم و حتی دسته بندی. و البته قضاوت می‌کنیم و دسته‌بندی. فعلا اوضاع اینگونه است و چاره‌ای از آن نیست. قرار هم نیست چاره‌ی همه مصائب عالم را یکباره کرد. مهم اول وقوف به آن است و دوم خواستی برای حل کردن معضل. حالا مگر می‌شود به این راحتی دست به تغییر و تحولات فرهنگی زد؟

اما اینهمه از شکاف‌ گفتم تا فعلا درباره‌ی دوتایی مطرح در این روزها بنویسم. دوتایی‌ای که هردوسویه‌ی آن حرف‌هایی برای خود دارند. دوتایی‌ای که نباید هیچکدام را حق مطلق و دیگری را باطل مطلق بدانیم، حتی اگر خودمان در یکی از این دسته‌ها جمع می‌شویم. دوتایی مورد نظر من «رأی دادن» و «رأی ندادن» است. دوتایی فعالی که برای خودشان حرف‌هایی دارند. برای اینکه از همین ابتدا خودم را یک ناظر خنثی جا نزنم و خیلی ژست اندیشمند بی‌نظر را به خود نگیرم، اعتراف می‌کنم که به دسته‌ی اول تعلق دارم و برای این تعلق هم دلایل زیادی دارم. اما مهم‌ترینش این است که هنوز باور دارم که یک برگ رأی تمام سهم من از دموکراسی است و پاس داشتن نهاد انتخابات مهم‌ترین راه برای رسیدن به اصلاح است. طبیعی است که با باور اصلاح‌طلبانه بی‌نظمی‌های انقلاب گونه خیلی به نتیجه منتهی نمی‌شود.

اما برای کسی که چنین می‌اندیشد رأی دادن و رأی ندادن معنا و مفهوم متفاوتی دارد. به گمان من این دو دسته را می‌توان در گروه‌های معنایی متفاوتی دسته بندی کرد. دسته‌بندی‌هایی که به نظر من جای بحث دارد عبارتند از:

-          رأی دادن امیدوارانه در برابر رأی ندادن از سر ناامیدی

باور دارم که کسی که به تغییر از صندوق رأی می‌اندیشد هنوز امید اصلاح دارد. باور دارد که می‌تواند علیرغم تمام موانع و مشکلات احتمالی باز هم به این مکانیسم اعتماد نماید. اینکه تو امیدوار باشی معنای کارکرد صددرصد مثبت و کارآمد آن مکانیسم نیست. بلکه بدین معناست که در مجموع شرایط به این مهم رسیده باشی که امکان بهره بردن از این فضا و اعتماد کردن به آن هنوز هست. حالا این شرایط می‌خواهد بررسی مکانیسم‌های اجرایی و نظارتی انتخابات باشد و یا اینکه سنجش نگاه‌های مسئولین بلندمرتبه از انتخابات و باور به انتخابات. نتیجه همه‌ی اینها یکی است. اما وقتی ناامیدی از مکانیسم‌ها به دلیل تصور نسبت به آنچه گذشته بوده است این میان بگنجد و نگاه مطلق‌گرایانه‌ای مبنی بر اینکه یک‌بار اختلاف، یا خطا و حتی تقلب می‌تواند به مابقی زمان‌ها سرایت کند دیگر چنین امیدی از دست می‌رود. تفاوت این دو نوع نگاه از همان جنس امید است. هردوسویه‌ی ماجرا برای خود منطقی دارند. امید جنسش از مابقی جداست. وقتی هنوز امیدواری باشد منطقش را نیز فراهم می‌آوری. وقتی ناامیدی، هیچ منطقی به چشمت روشن و متقن نیست. گفتگوی امیدواران و ناامیدان زیاد محصول به نتیجه نمی‌شود.

-          رأی دادن هیجانی در برابر رأی ندادن هیجانی

هرعمل مثبتی (از نوع ایجابی) نیاز به محرک دارد. بسته به اینکه این عمل تا چه اندازه فعالانه قلمداد گردد این محرک مهم‌تر خواهد بود. از طرف دیگر زمان‌هایی که بازدارنده‌هایی برای عمل ایجابی وجود داشته باشد، نیازمندی به محرک‌ها بیشتر از قبل خواهد شد. این وضعیت را اعمال منفی ندارند. یعنی وقتی قرار نباشد کاری بکنی، محرکی برای نکردن آن کار نیاز نیست. در واقع انفعال محرک نمی‌خواهد. فعالیت وتبدیل انرژی‌های بالقوه به بالفعل است که نیازمند محرک‌ها است. در زمانه‌ی انتخابات یکی از این محرک‌های مهم هیجان یا شور انتخاباتی است. محرکی که هر کاندیدایی در هر جایگاه و رده به آن می‌اندیشد و وجود آن را برای کمپین انتخاباتی خود مهم می‌شمارد. رأی دادن، جلب رأی و کشیدن هواداران به پای صندوق‌های رأی نیاز به این هیجانات دارد. هرچه بازدارنده‌ها بیشتر باشد این هیجانات خود را به شکل افراطی‌تر و گاهی بدون منطق و عقلانیت نشان خواهد داد. وضعیت بغرنج‌تر زمانی است که بخاطر خاطره‌ی جمعی گذشته، بازدارنده‌ها هیجانی عمل کنند، در این‌صورت ناخودآگاه برای ماندن و عمل فعال به هیجان بیشتری نیاز است. چیزی که مصرف زیاده از حد آن دلزدگی و گاهی حتی به اختلاف و اردوکشی و امثالهم بیانجامد. در واقع تعادل یکی در گرو تعادل دیگری می‌تواند تعریف شود.

-          رأی دادن اصلاحی در برابر رأی ندادن انقلابی

اصلاح یعنی استفاده از چارچوب‌های موجود و تلاش برای حل مشکلات از میان همین چارچوب‌ها. هرگونه تغییر در هر سطحی به آرامی و با مشارکت اکثریت محقق خواهد شد. نتیجه اصلاح نیز تغییرات وسیع و یا بهم‌ریختگی‌های اجتماعی نخواهد بود. اما انقلاب لزوما نیازمند اکثریت نیست. گاهی می‌توان جرقه انقلابی را تنها با یک یا دو شهر مهم از شهرهای یک کشور زد. هماهنگ شدن اکثریت با تغییرات لزوما مطرح نیست. اول اتفاق می‌افتد و بعد دیگران خود را با آن همراه می‌کنند. هستند کسانی که زأی دادن را قرار گرفتن در همان متن موجود علیرغم مشکلات می‌دانند و اساسا متن را اصلاح ناپذیر دانسته و بنای تغییر و تحولات گسترده دارند. خیلی مهم نیست در کدامین مکتب و مرام سیاسی نفس بکشی و به کدامین حزب و دسته وفادار باشی. مهم این است که از جامعه چه می‌خواهی و ظرفیت‌های اصلاحی را تا چه حد موجود بدانی. گاهی مسئله تنها ظرفیت‌های اصلاحی نیست. باور به اینکه دگرگونی‌های کلان و یکباره با خودش بتواند بخت‌یاری داشته باشد، بر اثر تجارت تاریخی و اجتماعی رنگ می‌بازد و لذا اصلاح‌گری تنها گزینه روبه‌رو خواهد بود. چنین گزینه‌ای مرام خاص خود را می‌طلبد و با بی تفاوتی به امید روزی که نه از تاک نشان باشد و نه از تاک‌نشان، متفاوت است.

-          رأی دادن حداقلی در برابر رأی ندادن حداکثری

زمانی برای یک تغییر کوچک عملی انجام می‌دهی و کسب نتیجه برایت رسیدن به همان حداقل‌هاست. زمان‌هایی هست که شرایط را بهتر و مهیاتر می‌دانی و دنبال حداکثر خواسته‌ها هستی. اما اگر در شرایط خاص اجتماعی و تاریخی باشی و بی توجه به شرایط، نه حداقل‌ها که آرمانت رسیدن به حداکثرها باشد، شرایط مانع از عمل می‌شود چرا که رسیدن به این حداکثرها تلاش، زمان و همت ویژه‌ای می‌طلبد. عمل به انفعال حتی در زمینه‌ی رأی دادن در این نگاه آرمان‌گرایانه می‌گنجد. اما اگر چون امروز خواسته‌ات نه نفت سر سفره‌ها که گوشت و نان بر سر سفره‌هاست. اگر خروج از بن‌بست و فضای جنگی مد نظر است، بازهم می‌شود به سراغ گزینه‌هایی رفت که می‌تواند نتیجه بخش باشد. در واقع همیشه می‌توان حداقل‌ها را بر سر میز مذاکره گذاشت و درباره‌ی آنها گفت‌وگو کرد.

-          رأی دادن به آنچه هست‌ها در برابر رأی ندادن به آنچه نیست‌ها

بسیارند زمان‌هایی که افسوس‌های ما بیشتر از تمام دارایی ماست. اگر افسوس‌ها ملاک انتخاب‌های ما شوند، انتخاب‌های ما در حصر باقی خواهند ماند و انفعال تنها چاره‌ی افسوس‌هاست. بازی کردن و کار کردن با دارایی‌ها یعنی فعال بودن با همه‌ی آنچه داریم. معنایش نه گزینش از بد و بدتر است. نه فراموش کردن آرمان‌هاست. معنایش پذیرش واقعیت‌هاست.

-          رأی دادن منفعلانه در برابر رأی ندادن فعال

عمل از سر تکلیف یا از سر اجبار می‌تواند به تمامی منفعلانه باشد. زمانی که برای مهر شناسنامه‌ای پای صندوق رأی رفته‌ای و بی هیچ‌خواسته‌ای و هیچ توجهی تنها عملی انجام می‌دهی می‌تواند رأی دادن منفعلانه باشد. چیزی که در نهایت ممکن است به اندازه‌ی یک رأی تأثیرگذار باشد، اما معنایی از آن مستفاد نخواهد شد.اما گاهی می‌دانی چرا کاری را انجام نمی‌دهی، به عوض آن عمل جایگزین مشخصی داری و قدم‌های بعدی ات علیرغم بی عملی در زمینه‌ای خاص معلوم است. در میان قائلان به تحریم انتخابات‌ها بعضا چنین گروهی دیده می‌شوند. چه اینکه در اغلب موارد قدم‌های بعدیشان اغلب معلوم نیست وگاهی تنها به افسوسی، یا آرزویی و یا تصور از تغییر وسیعی خلاصه می‌شود.

-          رأی  دادن فعال در برابر رأی ندادن منفعلانه

دقیقا در نقطه مقابل گروه بالاست. عملی می‌کنی برای رسیدن به چیزی حتی اگر حداقلی باشد و تلاش می‌کنی خود را واطرافیان را با توجه به همان دلایل قانع کنی. اما اگر تنها برای انجام ندادن کاری که دوست نداری به عمل دست نزنی دچار بی عملی مضاعف خواهی بود. معنای چنین بی عملی‌ای حتی تحریم نیست. تنها نداشتن حس و حال انجام یک کار است.

حال با توجه به دسته‌های بالا چند مفهوم برای من ارزشمند خواهد  بود. اول امید که تمام علت ما از بودن است. اگر قرار باشد امید را زندگی کنی، گاهی محکوم هستی به امیدواری. امید سرمایه‌ی یک جامعه است و تکثیر ناامیدی سم مطلق برای هر کار و اندیشه‌ایست. نکته دیگر هیجان و شور است که در انتخابات به کار می‌آید. به دلایلی که بعدتر برمی‌شمرم، به گمانم این انتخابات باید فرصت مغتنمی باشد برای عقل‌گرایی و پرهیز از هیجانات بی‌مورد. اینکه تا چه حد محقق گردد باز می‌گردد به چگونگی فعالیت دو گروه. هرکدام می‌تواند به گونه‌ای دیگری را تشدید کند. دیگر اینکه تکلیف خود را در برابر اصلاح یا انقلاب و یا حتی عمل و بی عملی در عین فعالیت یا انفعال بدانیم. چه در مجموعه‌ی رأی دهندگان باشیم یا نباشیم، بخاطر موارد بالا باید تکلیف خودمان را با این مفاهیم بدانیم. جایگاه خودمان را با عقل و منطق، یا هیجان و نیز با امیدواری و ناامیدی منفعلانه باید بدانیم. در آن صورت است که می‌توانیم درباره‌ی موضوعات بعدی سخن بگوییم.

طبیعتا همه‌ی آنچه گفتم مقدمه‌ای است برای ادامه‌ی بحث. منطقی می‌دانم که ادامه بحث بیشتر ناظر به انچه باشد که خود از جامعه می‌شناسم و برای انتخابات پیش‌رو لازم می‌دانم.

استادی که پدری کرد

به بهانه درگذشت استاد خانه ی جامعه شناسی زمینی، دکتر صدیق سروستانی 

هیچوقت فکر نمی کردیم که این وسیله همراه بتواند مدام اخبار ناگوار به گوشمان برساند. آن هم با یک لرزش کوتاه. صفحه را که باز می کنی خبر آوار می شود روی سرت. بیماری و احوال ناخوش هم دلیل نمی شود برای آماده بودنت به شنیدن. مرگ همیشه سایه سنگینش را یکهو پهن می کند روی تو و تمام خاطراتت. اینگونه می شود که مدفون می شوی در میان خاطرات. گیر می افتی در میان ای کاش هایی که فرصت هایش از کف رفته و دیگر نیست. قاعده ی بازی ِ مرگ است و از آن گریزگاهی نیست.

در میان بهت و اندوه، در میانه ناباوری هایی که ابراز می شود یا در سکوت و نگاهی گم می شود، دلت از مرگ می گیرد. مرگ کسی که استادی کرده و شاگرد پرورانده انگار همیشه متفاوت بوده باشد. اما آنچه در ذهنت نقش بسته استادی هایش نیست. که البته آنها هم هست. شاید کلاس ها آن روزها فقط برای گذشتن بود. اما آنچه استاد را استاد کرده بود کلاس هایش نبود. درس هایی بود که آموخت. نه فقط در کلاس درس.

آن روزها که عطای کار فنی را به لقایش بخشیده بودم و دل در گرو جامعه شناسی دادم، فکر می کردم اگر نیم نگاهی به توسعه و ترقی این مملکت داریم باید راه را  در علوم انسانی دنبال کنیم. اما تغییر مقصد، باعث رسیدن به مقصود نشده بود. جامعه شناسی از نوع توسعه نیز برایمان یک چیزی در حرف ها و نظریات گم بود. انگار که قرار نبود هیچوقت پیوند مبارکی از نظر تا عمل برقرار شود. نه در دانشگاه و نه در هیچ فضای دیگری که اگر دانشگاه پیشتاز نباشد از مابقی چه انتظار؟ همیشه سوال یک چیز بود که نقطه فرود جامعه شناسی کجاست؟ کی باید درباره همین آدم ها حرف زد؟ کجا باید تحلیل های آغشته به اسم این متفکر و آن کتاب به درد زندگی من و مای این شهر و این دیار بخورد؟ جامعه شناس کجا از این پرواز بی هدف در آسمان جامعه شناسی خسته شده و بر زمین جامعه پای می گذارد؟ سوال ها شاید تکراری بودند، اما بدتر از آن پاسخ هایی بود که  سال ها تکرار می شد و حتی می شود. کسی به دنبال تغییر و اصلاح نمی گشت.  اینجا بود که صدیق سروستانی را شناختم. برای رسیدن به همین جواب ها نزدش شاگردی کردم و همکار تحقیقاتی شدم. دکتر صدیق دنبال تغییری در جنس تحلیل ها بود. اینچنین شد که «جامعه شناسی زمینی» اش به پاخاست. نوشته هایی که احوال جامعه بود. با همان زبان شیوا و برنده ای که همگان از او می شناختیم. زبان صریحش به کار تحلیل آمده بود. به کار شناخت جامعه ای که در آن نفس می کشیدیم. زمینی ِ زمینی بود. از جنس جامعه شناسی فراموش شده ی این سال های دانشکده.

وقتی قرار باشد روی زمین زندگی کنی و از آن بنویسی، سکوت در برابر اتفاقات امکان پذیر نمی شود. بازوبند پهلوانی به دست یک غیر پهلوان می شود سوژه ای برای نوشتن و دلیلی برای ممیزی های آن نوشتار. اینگونه بود که هنوز جامعه شناسی زمینی ِ استاد بر زمین ننشسته، دل خیلی ها از آن  خون شد. و کیست که نداند همین صراحت لهجه ها و تبعاتش استاد را تا خانه و در نهایت تا بستر بیماری همراهی کرد.

اما استاد تنها استادی نمی کرد. هم نشینی و هم کلامی با او حتی تا پایانی ترین روزهای زندگی اش به تو انرژی سرشار می بخشید. برای همین بود که هیچوقت در اوج بیماری هم رفتنش محتمل و باورپذیر نمی نمود. ذهنش و خاطراتش مملو از خاطرات جذابی بود که روایتگر انقلاب، جنگ و سال های بعد از آن می توانست باشد. آدم ها و اتفاقاتی که می شناخت و از آنها می گفت. تاریخ شفاهی بخشی از انقلابی که می خواستند و برایش هزینه ها کردند. اما تنها همین ها نبود. وقتی خودت را در خیل صاحبان این انقلاب ببینی حق داری که دلت از بی عدالتی و انحراف ها بگیرد. خیلی از ما این حس دلسوزی و دلگیری دردمندانه را از نزدیک لمس کردیم یا در میان نوشته هایش خواندیم.

اما استاد فقط استاد نبود. چقدر ممکن است پیش بیاید استادی زنگ خانه شاگرد را بزند و به بهانه همسایه بودن نان تازه ای به دستش دهد و یا دم به دم سراغ از احوالات او بگیرد و پا به پا به دنبال کارهای او در تهران و شهرستان همراهی کند مبادا که در مشکلات و سختی ها تنها بماند؟ این منش استادی نیست. مشابه من کم نیستند کسانی که از او پدری دیده اند، چنانچه خود نیز در روزهای سختی و حبس، از پدربودنش برای ما و دیگر دانشجویان گرفتار نوشته بود. استادی که خوب استادی کند جایگاهش متعالی است، اما استادی که پدری کند رفتنش روحت را خراش می دهد و رفتن دکتر صدیق برای خیلی از مایی که این سال های آخر می شناختیمش از این جنس بود. جنس بک پشتوانه و تکیه گاه، اول با رفتنش از دانشگاه پشتمان خالی شد و با مرگش  این فقدان به نهایت رسید.

روحش قرین رحمت پروردگارش شاد و آزاد باشد انشا الله.

پی نوشت: بعد از چندین ماه ننوشتن، یکباره از مرگ سخن گفتن شاید که چندان خوشایند نبود. اما امیدوارم که بتواند شروعی باشد بر نوشتن

پی نوشت دوم: اینها همه پست هایی است که قبلا درباره جامعه شناسی زمینی نوشته بودم. کامنت دکتر صدیق پای یکی از نوشته ها حالم را دگرگون کرد

از بالا که نگاه می‌کنی

از بالا که نگاه می‌کنی، نه از بالا که از دور، از بیرون، انگار که هر سال یا ماه را بشود با تیک تیک ثانیه‌ها گذراند. یعنی اصلا هر سال را با همان توپ اول سالش می‌شود شمرد و تمام. آنقدر تند می‌گذرد که نمی‌فهمی از کجا شروع شد. چجور بزرگ شدی. چه شد که به ادعای خودت دیگر جاافتاده‌ای.
جاافتاده کلمه‌ای است که آدم را یاد خورش‌های ایرانی می‌اندازد. مثلا فسنجان. شاید هم قورمه سبزی. برای جاافتادن باید که بگذاری زمان از روی خورشت عبور داشته باشد. زیر آن باید پایین پایین باشد. به آرامی قل قل بخورد و به ترتیب و سرزمان خودش مخلفات مختلف را اضافه کنی. این سیستم‌های آرام‌پزی و زودپزی که همه‌اش یک جای کارشان می‌لنگد. حالا این دکترهای تغذیه هم خواستند بگویند که برخی مخلفات با اینگونه پخته شدن خواص خود را از دست می‌دهند، بگویند. طوری نیست. آنها برای خودشان می‌گویند. کی به آنها گوش می‌دهد. حالا گیرم با خواص پایین‌تر. قرن‌هاست که اینگونه است. حالا این خوب است یا بد که اگر از بالا به زمانِ گذشته نگاه می‌کنی یاد خورش می‌افتی، نمی‌دانم. مهم این است که شکمی را از عزا می‌شود اینطور درآورد.
چه فرقی می‌کند که از بالا به مثلا مشروطه‌ای نگاه کنی که شروعش را از تنباکو می‌بینند و این برای خودش کلی سال است. یا مثلا از بالا به انقلاب ۵۷ بنگرند و از ۴۲ به اینور را به آن ببندند. یا حتی به عمر سی و چهارساله‌ای نگاه کنند که انگار نه انگار سه دهه‌ی کامل و چهار سال علاوه بر آن بوده که نهایتش می‌شود پلک به هم زدنی و تمام. از بالا که نگاه کنی سه چهار سال هم چیزی نیست. نه چیزی که از آن انتظار تحولات بزرگ را داشت. از بالا که نگاه می‌کنی آدم‌های زندگی‌ات آمده‌اند و رفته‌اند. دانه‌درشت‌هاشان در خاطر مانده‌اند. اما رفتنی‌ها رفته‌اند و فرقی ندارد با درد رفته باشند یا بدون درد. گیر بی‌حسی موضع دیدن می‌افتی در این زاویه‌ی نگاه.
اما امان از روزی که گیر همین سه چهار سال باشی و یا اینکه مشکلی در یکی از سال‌های همان سی‌وچهار سال خرخره‌ات را گرفته باشد. وقتی داخل آن زمانی و از بیرون به آن نگاه نمی‌کنی، نمی‌گذرد که نمی‌گذرد. شرط جاافتادگی است که از بیرون یا از بالا به زمان، وقایع، آدم‌ها یا زندگی‌ات نگاه کنی. آنوقت است که می‌توان ادعا کرد یک خورش خوب و خوش لعاب شده‌ای.

تکانه‌ای بر ویرانه‌ای که هست

آقای احمدی‌نژاد در یک برنامه‌تلویزیونی درباره‌ی امکان پنج برابر شدن یارانه‌های نقدی سخن گفته و به دنبال آن واکنش‌ها و انتقادات افراد و نگاه‌های مختلف در مجلس را به دنبال داشته است. فارغ از اینکه آیا این موضع بیشتر به موضعی سیاسی از نوع پیش از انتخاباتی برای کسب محبوبیت و در مقابل مردم قرار دادنِ مجلس شباهت دارد یا خیر، باید به بررسی پیامدهای چنین نگاهی در جامعه و در میان مردم پرداخت.

طعم خوش درآمدهای ارزی علیرغم کاهش فروش نفت در شش ماهه‌ی اخیر می‌تواند دولتی را به طمع ثابت شدن این درآمدها بکشاند. این یعنی اینکه دلار را به قیمت واقعی امروز برگردانی و برای فروکش کردن مشکلاتِ با مردم، صحبت از یارانه‌ی بیش از دویست هزار تومانی در بین ایشان نمایی. تازه ادعای عدم افزایش نقدینگی و دست نخوردن تورم را هم داشته باشی. دولتی مستعجل در آخرین روزهای عمر که حتی اگر شده به ضرب چاپ اسکناس می‌تواند و می‌شود که چنین یارانه‌ای را برای مردم واریز نماید. فارغ از اینکه آیندگان اقتصادی، مجلس و کلیت نظام باید پای این تصمیم سریع بنشینند.

شاید واقعی کردن قیمت ارز موضوع اصلی صحبت بعضی از اقتصاددانان در سال‌های گذشته بوده باشد. اما باید این نکته را نیز اذعان نمود که هرگونه تصمیمی نیازمند زمینه متناسب با آن است. اگر در شرایطی غیر از شرایط تحریم از این موضوع سخنی به میان می‌آمد، می‌شد انتظار افزایش سرمایه‌گذاری خارجی را در ایران داشت و به دنبال آن حرف از اشتغال و کارآفرینی زد. هرچند که قابلیت رقابتی برای سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی با هم برابر نمی‌بود. اما در شرایط فعلی که بهانه‌ی تمام چنین تصمیماتی دهک پایین درآمدی و روستاییان حدود سی درصدی جمعیت ایران است، نمی‌توان چنین نتیجه‌ای گرفت. زمانه‌ای بود که روستاییان جمعیت فعال کشور به حساب می‌آمدند و تولیداتشان بن‌مایه‌ی بسیاری از صنایع بود. مشکلات بر سر راه کشاورزی، عدم حمایت و واردات بی‌رویه، دیگر کشاورزی را شغلی بسیار پرهزینه و کم‌درآمد نمود تا جایی‌که روستاییان جز به ضرورت به کشاورزی نپرداخته و دیگر خبری از آن فعالیت قدیم نبود. در چنین شرایطی لازم بود روستاها و روستاییان تحت پوشش باشند چرا که مایحتاجشان باید از شهر تامین می‌شد، و نیاز به پول نقد داشتند. انواع نهادها تا پیش از این در صدد حل اینگونه موضوع برآمدند. بعد هم که خانواده‌های پرتعداد روستایی با یارانه‌ای بی نظیر از پول نقد رو‌به‌رو شدند. پولی که نیاز روزمره زندگی ایشان را تأمین می‌کرد و نیازی به یادگیری کارجدید و شغل جدید را از بین می‌برد. در کنار یارانه‌ها اندک اشتغال به برخی از مشاغل کاذب و دم دستی برای گذران زندگی کافی بود. حالا هم که اگر قرار بر افزایش یارانه به نفع ایشان باشد، طبیعتا جامعه‌ی ایرانی با سی درصد جمعیت غیر فعال و تنها هزینه‌بر روبه‌رو خواهد شد. جمعیت غیر فعال در هر جامعه‌ای می‌تواند به اقتصاد مملکت ضربه بزند.

درباره‌ی طبقات پایین درآمدی هم اوضاع به همین نحو است. وقتی آمار بیکاری به شکل اسمی و علیرغم تمامی آمارسازی‌ها هنوز دورقم است و شیب صعودی دارد، در زمانه‌ای که دولت علیرغم ادعا‌ها، امکان فراهم‌آوری فرصت‌های اشتغال را نداشته و حتی به دلیل فشار به صنایع داخلی شاغلین به کار و کارگران نیز تهدید به بیکاری می‌شوند، چه بهتر از اینکه برای جلوگیری از هرگونه پیدایش مشکل یا اعتراض، همان پایه‌ی حقوق حداقلی ایشان در اختیارشان قرار گرفته تا در خانه بنشینند و موی دماغ کسی یا دستگاهی برای مشکلات اشتغال نباشند؟

اوضاع تحریم‌ها، وضعیت صنایع و مشکلات اقتصادی آنها و صحبت‌هایی از این دست صحبت‌ها یعنی اینکه جماعت خوش‌نشین ایرانی که از خوش‌نشینی در طول تاریخ بدشان نیامده بنشینند و کلاه خویش گیرند و دولت نفت خود را بفروشد و دلار گران وارد کند و خرج این جماعت کند. صنعت و تولید هم دیگر نیازی نیست. این وسط بشود گفتگویی و فرصتی حاصل شود که به نوعی تحریم‌ها دور زده شوند ماجرا عالی خواهد شد. فارغ از اینکه جماعت خوش‌نشین ایرانی به مصرف عادت کرده‌اند و خوش‌نشینی‌شان دیگر محدود به گلگشت و تماشا نخواهد بود!